ادامه p
ادامه p9
ات بعد از رفتن پدرش یه دقیقه هم توی دفتر نموند. کلید ماشینو برداشت، از راهروهای هتل رد شد و مستقیم رفت پارکینگ. پشت فرمون نشست، صدای موتور که بلند شد گوشیاشو برداشت و شمارهی منشی رو گرفت.
+جلسهی امشب رو کنسل کن.
صدای منشی متعجب اومد:
* خانم، موضوع قرارداد…
+گفتم کنسل کن. یه کار دیگه دارم.
تماس قطع شد. ماشین از پارکینگ بیرون زد و مستقیم سمت عمارت رفت.
چند ساعت بعد، وقتی ات از اتاقش پایین اومد، دیگه اون استایل رسمی دفتر رو نداشت. کت و شلوار جای خودش رو داده بود به دامن چرمی و کرست مشکی رنگ طوری کیف کوچیکی توی دستش بود و با جواهرات تلای استایلش خاص تر هم شده بود. قصد داشت آروم از در اصلی بزنه بیرون که صداش زدند:
*عجب… فکر نمیکردم تو هم مهمونی رفتنی باشی.
ات ایستاد. سرشو بهطرف صدا چرخوند. دخترعمش، با لبخند نصفهنیمهای که بیشتر به زهرخند شبیه بود، از بالای پلهها پایین میاومد. لباس براق و آرایش غلیظ، نگاه پر از قضاوت.
ات فقط گفت:
+مشکلیه؟
*نه… فقط کنجکاوم ببینم بالاخره توام راه لذت بردنو یاد گرفتی یا هنوز داری نقش مدیر جدیِ یخزده رو بازی میکنی؟
ات قدمی به سمتش برداشت، کیفشو جابهجا کرد و با صدای آرومی که بهطرز عجیبی جدی بود جواب داد:
+فرق من با تو اینه که برای لذت بردن لازم نیست جلوی همه نمایش بذارم.
دخترعمه اخماش رفت تو هم، اما زود لبخندشو برگردوند:
* همونطور که دیشب دیدیم، هنوزم یکی پیدا میشه که ازت دفاع کنه. امیدوارم اینبار هم شانست بگیره.
ات مکث کرد. لبخند کجی زد و بیرحمانه گفت:
+شانسم اینه که مجبور نیستم برای جلب توجه بقیه خودمو کوچیک کنم
سکوت چند ثانیه بینشون افتاد. دخترعمه خواست چیزی بگه ولی فقط پوزخند زد، شونهشو بالا انداخت و رفت سمت سالن.
ات نفس عمیقی کشید، در رو باز کرد و از عمارت زد بیرون.
شرط ها
لایک:۱۵
کامنت:۲۰
ات بعد از رفتن پدرش یه دقیقه هم توی دفتر نموند. کلید ماشینو برداشت، از راهروهای هتل رد شد و مستقیم رفت پارکینگ. پشت فرمون نشست، صدای موتور که بلند شد گوشیاشو برداشت و شمارهی منشی رو گرفت.
+جلسهی امشب رو کنسل کن.
صدای منشی متعجب اومد:
* خانم، موضوع قرارداد…
+گفتم کنسل کن. یه کار دیگه دارم.
تماس قطع شد. ماشین از پارکینگ بیرون زد و مستقیم سمت عمارت رفت.
چند ساعت بعد، وقتی ات از اتاقش پایین اومد، دیگه اون استایل رسمی دفتر رو نداشت. کت و شلوار جای خودش رو داده بود به دامن چرمی و کرست مشکی رنگ طوری کیف کوچیکی توی دستش بود و با جواهرات تلای استایلش خاص تر هم شده بود. قصد داشت آروم از در اصلی بزنه بیرون که صداش زدند:
*عجب… فکر نمیکردم تو هم مهمونی رفتنی باشی.
ات ایستاد. سرشو بهطرف صدا چرخوند. دخترعمش، با لبخند نصفهنیمهای که بیشتر به زهرخند شبیه بود، از بالای پلهها پایین میاومد. لباس براق و آرایش غلیظ، نگاه پر از قضاوت.
ات فقط گفت:
+مشکلیه؟
*نه… فقط کنجکاوم ببینم بالاخره توام راه لذت بردنو یاد گرفتی یا هنوز داری نقش مدیر جدیِ یخزده رو بازی میکنی؟
ات قدمی به سمتش برداشت، کیفشو جابهجا کرد و با صدای آرومی که بهطرز عجیبی جدی بود جواب داد:
+فرق من با تو اینه که برای لذت بردن لازم نیست جلوی همه نمایش بذارم.
دخترعمه اخماش رفت تو هم، اما زود لبخندشو برگردوند:
* همونطور که دیشب دیدیم، هنوزم یکی پیدا میشه که ازت دفاع کنه. امیدوارم اینبار هم شانست بگیره.
ات مکث کرد. لبخند کجی زد و بیرحمانه گفت:
+شانسم اینه که مجبور نیستم برای جلب توجه بقیه خودمو کوچیک کنم
سکوت چند ثانیه بینشون افتاد. دخترعمه خواست چیزی بگه ولی فقط پوزخند زد، شونهشو بالا انداخت و رفت سمت سالن.
ات نفس عمیقی کشید، در رو باز کرد و از عمارت زد بیرون.
شرط ها
لایک:۱۵
کامنت:۲۰
- ۷.۴k
- ۲۹ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط