#تاج_و_طوفان

#تاج_و_طوفان
پارت ۶۵: پس بالاخره رسیدیم به حقیقت؟
سالن دیگر آرام نبود.
تنش مثل دود در هوا پیچیده بود.
جونگ‌کوک ایستاده بود صاف، بی‌حرکت، اما نگاهش آن‌قدر سنگین شده بود که حتی بعضی از مشاورها جرئت نفس کشیدن نداشتند.
پادشاه سکوت کرده بود.
و همین سکوت…
از هر اعترافی بدتر بود.
جونگ‌کوک دوباره پرسید:
— «کی همراهتون بود؟»
این بار صدایش پایین‌تر بود.
خطرناک‌تر.
ملکه آهسته گفت:
— «شاید بهتره خودتون جواب بدید اعلیحضرت.»
پادشاه با سردی نگاهش کرد.
— «تو سکوت کن.»
ملکه لبخند زد.
— «چرا؟ چون حقیقت داره بالا میاد؟»
هوسوک فوراً بینشان گفت:
— «بسه. الان وقت دعوای خانوادگی نیست.»
تهیونگ زیر لب:
— «متأسفانه دقیقاً وقت دعوای خانوادگیه.»
جونگ‌کوک ناگهان دستش را روی میز کوبید.
صدای ضربه در سالن پیچید.
سوآ ناخودآگاه تکان خورد.
و در همان لحظه، جونگ‌کوک فوراً نگاهش سمت او برگشت.
عصبانیتش برای یک ثانیه شکست.
— «ترسیدی؟»
سوآ آرام سر تکان داد.
— «نه.»
جونگ‌کوک فکش را منقبض کرد.
بعد بدون اینکه از پدرش چشم بردارد، آرام گفت:
— «میرا. سوهیون.»
— «بله؟»
— «اگه اوضاع بدتر شد، سوآ رو از این سالن ببرید بیرون.»
سوآ فوراً گفت:
— «نه.»
جونگ‌کوک نگاهش کرد.
— «سوآ—»
— «من نمی‌رم.»
تهیونگ زیر لب به هوسوک:
— «اینا چرا وقتی باید منطقی باشن، عاشق میشن؟»
هوسوک:
— «ساکت شو دارم استرس می‌گیرم.»
ملکه ناگهان خندید.
«جالبه.»
همه به او نگاه کردند.
ملکه آرام ادامه داد:
— «همه اینجا دنبال قاتل می‌گردن… درحالی‌که هیچ‌کس سؤال اصلی رو نمی‌پرسه.»
جونگ‌کوک سرد گفت:
— «و سؤال اصلی چیه؟»
ملکه مستقیم به او نگاه کرد.
— «چرا پدرت اون شب مخفیانه قصر رو ترک کرد؟»
پادشاه بالاخره با صدایی خشن گفت:
— «کافیه.»
اما ملکه این بار عقب نکشید.
— «نه. سال‌هاست که کافیه.»
تهیونگ خیلی آرام زمزمه کرد:
— «اوه… الان دیگه داریم وارد منطقه ممنوعه میشیم.»
ملکه از جایش بلند شد.
— «همه فکر می‌کنن اون حادثه فقط درباره معدن بوده.»
نگاهش آرام روی جونگ‌کوک نشست.
— «ولی حقیقت از خیلی قبل‌تر شروع شد.»
جونگ‌کوک اخم کرد.
— «واضح حرف بزن.»
ملکه لبخند محوی زد.
— «پدرت اون شب برای دیدن یک نفر رفته بود.»
پادشاه ناگهان فریاد زد:
— «ساکت شو!»
سوآ از شدت شوک نفسش بند آمد.
چون این اولین بار بود که پادشاه کنترلش را از دست می‌داد.
جونگ‌کوک آرام گفت:
— «کی؟»
پادشاه چیزی نگفت.
ملکه اما بی‌رحمانه ادامه داد:
— «زنی که سال‌ها مخفیش کرده بود.»
و سالن منفجر شد.
چند نفر هم‌زمان شروع به حرف زدن کردند.
— «چی؟!»
— «غیرممکنه!»
— «اعلیحضرت—»
هوسوک ناباور خندید.
— «نه دیگه… نه… الان وقت افشای معشوقه مخفی نبود!»
تهیونگ با دست صورتش را پوشاند.
اما جونگ‌کوک…
کاملاً بی‌حرکت مانده بود.
چشم‌هایش از پادشاه جدا نمی‌شد.
— «حقیقت داره؟»
پادشاه برای چند ثانیه سکوت کرد.
سوآ نگاهش به جونگ‌کوک افتاد.
چیزی در صورت او تغییر کرده بود.
نه فقط خشم.
خیانت.
ملکه آرام گفت:
— «حالا می‌فهمی چرا تصاویر باید پاک می‌شدن؟»
جونگ‌کوک ناگهان به سمت پدرش رفت.
محافظ‌ها فوراً تکان خوردند.
تهیونگ:
— «اوه نه—»
هوسوک سریع جلو آمد.
— «جونگ‌کوک آروم باش!»
اما جونگ‌کوک دست او را کنار زد.
— «تمام این مدت… همه‌چی رو پنهان کردی؟»
پادشاه هم از جایش بلند شد.
— «تو هنوز همه حقیقت رو نمی‌دونی.»
— «پس بگو!»
صدای جونگ‌کوک در سالن پیچید.
سوآ یک قدم جلو رفت.
— «جونگ‌کوک—»
اما درست همان لحظه…
یه‌جین با صورتی رنگ‌پریده زمزمه کرد:
— «اون زن… هنوز زنده‌ست.»
و سکوتی که بعدش آمد…
از هر فریادی ترسناک‌تر بود.
[ادامه دارد...]
***
شرایط پارت بعد:
40 لایک
21 بازنشر
***
پیج دومم رو فالو کنید از بی تی اس و کیدراما فعالیت میکنم:
https://wisgoon.com/asma_love_korea
***
دوستان به دلیل اینکه نت خیلی ضعیفه مجبور شدم به جای ویدیو با عکس آپلود کنم... ببخشید!
دیدگاه ها (۲۷)

#تاج_و_طوفانپارت ۶۴: فقط این دوتاسکوت سنگینی سالن را گرفته ب...

#تاج_و_طوفانپارت ۶۳: تو… آوردیش؟قصر سلطنتیهوا سنگین بود.از آ...

ناپلئون گمشده (فصل دوم)پارت ۲سون-هی وارد شد.عمارت نفسش را حب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط