#تاج_و_طوفان
#تاج_و_طوفان
پارت ۶۴: فقط این دوتا
سکوت سنگینی سالن را گرفته بود.
بعد از جملهی ملکه، انگار حتی هوا هم جرئت حرکت نداشت.
جونگکوک آرام پرسید:
— «منظورتون چیه؟»
ملکه خیلی خونسرد به پشتی صندلی تکیه داد.
— «منظورم اینه که پدرت اون شب برای معامله معدن اونجا نرفته بود.»
پادشاه نگاه سردی سمت او انداخت.
اما ملکه ادامه داد:
— «کسی براش پیغام فرستاده بود.»
هوسوک اخم کرد.
— «کی؟»
لبخند ملکه محوتر شد.
— «این سؤال جالبیه.»
تهیونگ زیر لب زمزمه کرد:
— «من از این لبخند خوشم نمیاد… این لبخندِ آدمیه که یا سم ریخته تو چای یا سه نفر رو نابود کرده.»
سوآ بیاختیار نفسش را آهسته بیرون داد.
جونگکوک فوراً متوجه شد.
نگاهش سمت او برگشت.
در همان لحظه دو محافظ چند قدم به سوآ نزدیک شدند تا جایش را عوض کنند.
جونگکوک ناگهانی سرد شد.
— «عقب.»
صدایش آنقدر خطرناک بود که هر دو همانجا خشکشان زد.
یکی از آنها سریع گفت:
— «قربان ما فقط—»
— «گفتم عقب.»
کل سالن ساکت شد.
محافظها فوراً فاصله گرفتند.
سوآ آرام گفت:
— «جونگکوک…»
اما او حتی نگاهش را از آن دو برنداشت.
— «هیچکس بدون اجازه من بهش نزدیک نمیشه.»
تهیونگ زیر لب به هوسوک گفت:
— «ببین؟ من الکی نمیترسیدم.»
هوسوک آرام جواب داد:
— «الان تو لیست ترحم منی.»
جونگکوک بالاخره نگاهش را به بقیه برگرداند.
سرد.
کنترلشده.
ولی واضح بود یک نخ باریک بیشتر تا انفجار فاصله ندارد.
او مستقیم خطاب به رئیس محافظها گفت:
— «از این لحظه فقط دو نفر اجازه دارن کنار سوآ باشن.»
همه منتظر نگاهش کردند.
— «سوهیون و میرا.»
یکی از محافظها متعجب گفت:
— «قربان؟ حتی ما—»
جونگکوک بدون مکث جواب داد:
— «نه.»
صدای او جای بحث نگذاشت.
— «نه شما. نه افراد دربار. نه گارد ویژه.»
بعد نگاه کوتاهی سمت سوآ انداخت.
— «فقط اون دوتا.»
سوآ لبش را گاز گرفت تا لبخند نزند.
تهیونگ آرام زیر لب گفت:
— «یه کم دیگه ادامه بده براش برج مراقبت هم میسازی.»
جونگکوک حتی نگاهش نکرد.
— «ایده بدی نیست.»
تهیونگ:
— «…شوخی کردم لطفاً جدی نگیر.»
در همین لحظه در سالن دوباره باز شد.
میرا و سوهیون با عجله وارد شدند.
میرا مستقیم سمت سوآ رفت.
— «حالت خوبه؟»
قبل از اینکه سوآ جواب دهد، سوهیون خیلی جدی اطراف را برانداز کرد.
بعد خطاب به جونگکوک گفت:
— «شنیدم جلسه منفجر شده.»
تهیونگ زیر لب:
— «فعلاً فقط روح و روان ما منفجر شده.»
جونگکوک کوتاه سر تکان داد.
— «کنارش بمونید.»
میرا فوراً کنار سوآ ایستاد و دستش را گرفت.
سوهیون هم کمی جلوتر ایستاد؛ طوری که عملاً بین سوآ و بقیه فاصله انداخت.
هوسوک با ناباوری نگاهشان کرد.
— «الان اینجا جلسه سلطنتیه یا عملیات حفاظت از آخرین الماس دنیا؟»
تهیونگ خسته گفت:
— «نه، این نسخهی عاشقانهی حکومت نظامیه.»
اما قبل از اینکه کسی چیزی بگوید…
یهجین دوباره حرف زد.
این بار صدایش لرزانتر بود.
— «اون شب… پادشاه تنها نبود.»
جونگکوک نگاهش را تیز کرد.
— «ادامه بده.»
یهجین لب خشکشدهاش را تر کرد.
— «یک نفر دیگه هم همراهش بود.»
پادشاه ناگهان محکم گفت:
— «کافیه.»
کل سالن ساکت شد.
این اولین بار بود که صدایش را بالا میبرد.
یهجین ترسید…
اما دیگر دیر شده بود.
جونگکوک آرام از جایش بلند شد.
و وقتی ولیعهد ایستاد…
تنش سالن چند برابر شد.
او مستقیم به پدرش نگاه کرد.
— «کی همراهتون بود؟»
پادشاه سکوت کرد.
ملکه اما آرام خندید.
و همان خنده کافی بود تا حس بدی در دل همه بیفتد.
چون انگار…
او دقیقاً منتظر رسیدن به همین لحظه بود.
[ادامه دارد...]
***
شرایط پارت بعد:
40 لایک
21 بازنشر
***
پیج دومم رو فالو کنید از بی تی اس و کیدراما فعالیت میکنم:
https://wisgoon.com/asma_love_korea
پارت ۶۴: فقط این دوتا
سکوت سنگینی سالن را گرفته بود.
بعد از جملهی ملکه، انگار حتی هوا هم جرئت حرکت نداشت.
جونگکوک آرام پرسید:
— «منظورتون چیه؟»
ملکه خیلی خونسرد به پشتی صندلی تکیه داد.
— «منظورم اینه که پدرت اون شب برای معامله معدن اونجا نرفته بود.»
پادشاه نگاه سردی سمت او انداخت.
اما ملکه ادامه داد:
— «کسی براش پیغام فرستاده بود.»
هوسوک اخم کرد.
— «کی؟»
لبخند ملکه محوتر شد.
— «این سؤال جالبیه.»
تهیونگ زیر لب زمزمه کرد:
— «من از این لبخند خوشم نمیاد… این لبخندِ آدمیه که یا سم ریخته تو چای یا سه نفر رو نابود کرده.»
سوآ بیاختیار نفسش را آهسته بیرون داد.
جونگکوک فوراً متوجه شد.
نگاهش سمت او برگشت.
در همان لحظه دو محافظ چند قدم به سوآ نزدیک شدند تا جایش را عوض کنند.
جونگکوک ناگهانی سرد شد.
— «عقب.»
صدایش آنقدر خطرناک بود که هر دو همانجا خشکشان زد.
یکی از آنها سریع گفت:
— «قربان ما فقط—»
— «گفتم عقب.»
کل سالن ساکت شد.
محافظها فوراً فاصله گرفتند.
سوآ آرام گفت:
— «جونگکوک…»
اما او حتی نگاهش را از آن دو برنداشت.
— «هیچکس بدون اجازه من بهش نزدیک نمیشه.»
تهیونگ زیر لب به هوسوک گفت:
— «ببین؟ من الکی نمیترسیدم.»
هوسوک آرام جواب داد:
— «الان تو لیست ترحم منی.»
جونگکوک بالاخره نگاهش را به بقیه برگرداند.
سرد.
کنترلشده.
ولی واضح بود یک نخ باریک بیشتر تا انفجار فاصله ندارد.
او مستقیم خطاب به رئیس محافظها گفت:
— «از این لحظه فقط دو نفر اجازه دارن کنار سوآ باشن.»
همه منتظر نگاهش کردند.
— «سوهیون و میرا.»
یکی از محافظها متعجب گفت:
— «قربان؟ حتی ما—»
جونگکوک بدون مکث جواب داد:
— «نه.»
صدای او جای بحث نگذاشت.
— «نه شما. نه افراد دربار. نه گارد ویژه.»
بعد نگاه کوتاهی سمت سوآ انداخت.
— «فقط اون دوتا.»
سوآ لبش را گاز گرفت تا لبخند نزند.
تهیونگ آرام زیر لب گفت:
— «یه کم دیگه ادامه بده براش برج مراقبت هم میسازی.»
جونگکوک حتی نگاهش نکرد.
— «ایده بدی نیست.»
تهیونگ:
— «…شوخی کردم لطفاً جدی نگیر.»
در همین لحظه در سالن دوباره باز شد.
میرا و سوهیون با عجله وارد شدند.
میرا مستقیم سمت سوآ رفت.
— «حالت خوبه؟»
قبل از اینکه سوآ جواب دهد، سوهیون خیلی جدی اطراف را برانداز کرد.
بعد خطاب به جونگکوک گفت:
— «شنیدم جلسه منفجر شده.»
تهیونگ زیر لب:
— «فعلاً فقط روح و روان ما منفجر شده.»
جونگکوک کوتاه سر تکان داد.
— «کنارش بمونید.»
میرا فوراً کنار سوآ ایستاد و دستش را گرفت.
سوهیون هم کمی جلوتر ایستاد؛ طوری که عملاً بین سوآ و بقیه فاصله انداخت.
هوسوک با ناباوری نگاهشان کرد.
— «الان اینجا جلسه سلطنتیه یا عملیات حفاظت از آخرین الماس دنیا؟»
تهیونگ خسته گفت:
— «نه، این نسخهی عاشقانهی حکومت نظامیه.»
اما قبل از اینکه کسی چیزی بگوید…
یهجین دوباره حرف زد.
این بار صدایش لرزانتر بود.
— «اون شب… پادشاه تنها نبود.»
جونگکوک نگاهش را تیز کرد.
— «ادامه بده.»
یهجین لب خشکشدهاش را تر کرد.
— «یک نفر دیگه هم همراهش بود.»
پادشاه ناگهان محکم گفت:
— «کافیه.»
کل سالن ساکت شد.
این اولین بار بود که صدایش را بالا میبرد.
یهجین ترسید…
اما دیگر دیر شده بود.
جونگکوک آرام از جایش بلند شد.
و وقتی ولیعهد ایستاد…
تنش سالن چند برابر شد.
او مستقیم به پدرش نگاه کرد.
— «کی همراهتون بود؟»
پادشاه سکوت کرد.
ملکه اما آرام خندید.
و همان خنده کافی بود تا حس بدی در دل همه بیفتد.
چون انگار…
او دقیقاً منتظر رسیدن به همین لحظه بود.
[ادامه دارد...]
***
شرایط پارت بعد:
40 لایک
21 بازنشر
***
پیج دومم رو فالو کنید از بی تی اس و کیدراما فعالیت میکنم:
https://wisgoon.com/asma_love_korea
- ۳.۲k
- ۲۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط