#تاج_و_طوفان
#تاج_و_طوفان
پارت ۱۵۲: این بحث تمومی نداره
درهای بزرگ سالن سلطنتی باز شد.
جونگکوک و سوآ وارد شدند.
چند نفر از درباریها که آنجا بودند وقتی سوآ را دیدند زیر لب با هم حرف زدند.
خب… تعجبی هم نداشت.
سوآ برایشان غریبه نبود.
قبلاً همینجا کار میکرد.
همه میشناختنش.
در انتهای سالن، پادشاه و ملکه کنار هم نشسته بودند.
و کمی پایینتر از آنها…
یه جین ایستاده بود.
وقتی سوآ را دید، چشمهایش برای یک لحظه باریک شد.
ملکه با همان آرامش همیشگی گفت:
— بالاخره برگشتی.
سوآ نگاه مستقیمی به او انداخت.
— ظاهراً انتخابی نداشتم.
پادشاه آه کوتاهی کشید.
— انتظار نداشتم دوباره تو رو در این سالن ببینم.
جونگکوک کنار سوآ ایستاد.
— من آوردمش.
ملکه نگاهش را به دستهایشان انداخت.
— مشخصه.
یه جین جلو آمد.
نگاهش بین آنها رفت و برگشت.
— پس هنوز هم ادامه داره؟
جونگکوک سرد گفت:
— آره. ادامه داره.
یه جین خندۀ کوتاهی کرد.
— عجیبه.
— فکر میکردم بعد از اون نمایشی که سوآ اجرا کرد، حداقل تو کمی عقلت برگرده.
سوآ چیزی نگفت.
جونگکوک اما یک قدم جلو رفت.
— اون کارها به خاطر تهدید های شما بود.
سالن کمی ساکتتر شد.
ملکه خیلی خونسرد گفت:
— من فقط بهش یادآوری کردم که خانوادهاش چقدر براش مهم هستن.
سوآ آرام گفت:
— اسمش یادآوری نبود...تهدید بود.
چند ثانیه سکوت شد.
پادشاه دستش را روی دسته صندلی زد.
— بسه.
بعد به جونگکوک نگاه کرد.
— من فقط یک سؤال دارم.
— تو واقعاً میخوای همهچیز رو به خاطر این دختر به خطر بندازی؟
جونگکوک حتی یک ثانیه هم فکر نکرد.
— آره.
بعد خیلی محکم گفت:
— و یه چیز دیگه هم هست که باید همین الان روشن بشه.
نگاهش رفت سمت یه جین.
— من هیچوقت با یه جین ازدواج نمیکنم.
یه جین خشکش زد.
— چی؟
جونگکوک ادامه داد:
— مهم نیست چند بار این موضوع مطرح بشه.
— جوابم همینه...نه.
ملکه اخم کرد.
— جونگکوک…
اما او حرفش را قطع کرد.
— من فقط با سوآ ازدواج میکنم.
سالن کاملاً ساکت شد.
یه جین با ناباوری گفت:
— تو داری جلوی پادشاه این حرف رو میزنی؟
جونگکوک شانه بالا انداخت.
— خب؟ حقیقت همینه.
پادشاه چند لحظه به او خیره شد.
بعد نگاهش به سوآ رفت.
— تو میفهمی وارد چه بازی خطرناکی شدی؟
سوآ بدون اینکه نگاهش را بدزدد گفت:
— از روزی که وارد این قصر شدم فهمیدم.
ملکه آرام خندید.
اما آن خنده اصلاً مهربان نبود.
— خیلی خب.
چند لحظه مکث کرد.
— پس بزارید این بازی رو درست انجام بدیم.
جونگکوک چشمهایش را تنگ کرد.
— یعنی چی؟
ملکه به سوآ نگاه کرد.
— اگر اینقدر مطمئنی که میتونی کنار ولیعهد بایستی…پس ثابتش کن.
پادشاه آرام گفت:
— یک آزمون.
سوآ زیر لب گفت:
— چه جور آزمونی؟
ملکه لبخند زد.
— آزمونی که نشون میده تو فقط یک دردسر برای این قصر هستی…یا واقعاً میتونی ملکه آینده باشی.
[ادامه دارد...]
•••
حمایت های شما «لایک، بازنشر، کامنت» باعث انرژی بیشتر در وجود من میشه♡
ممنون میشم اگه به دوستاتون هم معرفی کنید♡
پارت ۱۵۲: این بحث تمومی نداره
درهای بزرگ سالن سلطنتی باز شد.
جونگکوک و سوآ وارد شدند.
چند نفر از درباریها که آنجا بودند وقتی سوآ را دیدند زیر لب با هم حرف زدند.
خب… تعجبی هم نداشت.
سوآ برایشان غریبه نبود.
قبلاً همینجا کار میکرد.
همه میشناختنش.
در انتهای سالن، پادشاه و ملکه کنار هم نشسته بودند.
و کمی پایینتر از آنها…
یه جین ایستاده بود.
وقتی سوآ را دید، چشمهایش برای یک لحظه باریک شد.
ملکه با همان آرامش همیشگی گفت:
— بالاخره برگشتی.
سوآ نگاه مستقیمی به او انداخت.
— ظاهراً انتخابی نداشتم.
پادشاه آه کوتاهی کشید.
— انتظار نداشتم دوباره تو رو در این سالن ببینم.
جونگکوک کنار سوآ ایستاد.
— من آوردمش.
ملکه نگاهش را به دستهایشان انداخت.
— مشخصه.
یه جین جلو آمد.
نگاهش بین آنها رفت و برگشت.
— پس هنوز هم ادامه داره؟
جونگکوک سرد گفت:
— آره. ادامه داره.
یه جین خندۀ کوتاهی کرد.
— عجیبه.
— فکر میکردم بعد از اون نمایشی که سوآ اجرا کرد، حداقل تو کمی عقلت برگرده.
سوآ چیزی نگفت.
جونگکوک اما یک قدم جلو رفت.
— اون کارها به خاطر تهدید های شما بود.
سالن کمی ساکتتر شد.
ملکه خیلی خونسرد گفت:
— من فقط بهش یادآوری کردم که خانوادهاش چقدر براش مهم هستن.
سوآ آرام گفت:
— اسمش یادآوری نبود...تهدید بود.
چند ثانیه سکوت شد.
پادشاه دستش را روی دسته صندلی زد.
— بسه.
بعد به جونگکوک نگاه کرد.
— من فقط یک سؤال دارم.
— تو واقعاً میخوای همهچیز رو به خاطر این دختر به خطر بندازی؟
جونگکوک حتی یک ثانیه هم فکر نکرد.
— آره.
بعد خیلی محکم گفت:
— و یه چیز دیگه هم هست که باید همین الان روشن بشه.
نگاهش رفت سمت یه جین.
— من هیچوقت با یه جین ازدواج نمیکنم.
یه جین خشکش زد.
— چی؟
جونگکوک ادامه داد:
— مهم نیست چند بار این موضوع مطرح بشه.
— جوابم همینه...نه.
ملکه اخم کرد.
— جونگکوک…
اما او حرفش را قطع کرد.
— من فقط با سوآ ازدواج میکنم.
سالن کاملاً ساکت شد.
یه جین با ناباوری گفت:
— تو داری جلوی پادشاه این حرف رو میزنی؟
جونگکوک شانه بالا انداخت.
— خب؟ حقیقت همینه.
پادشاه چند لحظه به او خیره شد.
بعد نگاهش به سوآ رفت.
— تو میفهمی وارد چه بازی خطرناکی شدی؟
سوآ بدون اینکه نگاهش را بدزدد گفت:
— از روزی که وارد این قصر شدم فهمیدم.
ملکه آرام خندید.
اما آن خنده اصلاً مهربان نبود.
— خیلی خب.
چند لحظه مکث کرد.
— پس بزارید این بازی رو درست انجام بدیم.
جونگکوک چشمهایش را تنگ کرد.
— یعنی چی؟
ملکه به سوآ نگاه کرد.
— اگر اینقدر مطمئنی که میتونی کنار ولیعهد بایستی…پس ثابتش کن.
پادشاه آرام گفت:
— یک آزمون.
سوآ زیر لب گفت:
— چه جور آزمونی؟
ملکه لبخند زد.
— آزمونی که نشون میده تو فقط یک دردسر برای این قصر هستی…یا واقعاً میتونی ملکه آینده باشی.
[ادامه دارد...]
•••
حمایت های شما «لایک، بازنشر، کامنت» باعث انرژی بیشتر در وجود من میشه♡
ممنون میشم اگه به دوستاتون هم معرفی کنید♡
- ۱.۱k
- ۱۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط