#تاج_و_طوفان
#تاج_و_طوفان
پارت ۶۶: از کنترل خارج شده
سالن اصلی قصر در آستانه انفجار بود.
جونگکوک روبهروی پادشاه ایستاده بود و نفسهایش سنگین شده بود. خشم در نگاهش موج میزد؛ آنقدر شدید که حتی محافظها هم جرئت نزدیک شدن نداشتند.
پادشاه با صدایی محکم گفت:
— «تو هنوز همه حقیقت رو نمیدونی.»
جونگکوک خندید.
اما آن خنده…
هیچ شباهتی به خنده نداشت.
— «پس بگید!»
ملکه آرام نگاهش کرد.
— «بعضی حقیقتها وقتی گفته میشن، همهچی رو نابود میکنن.»
جونگکوک ناگهان میز وسط سالن را با شدت کنار زد.
صدای وحشتناک برخوردش در کل سالن پیچید.
سوآ از جا پرید.
جیمین زیر لب گفت:
— «لعنتی…»
یونگی آهسته:
— «داره از کنترل خارج میشه…»
جونگکوک یک قدم به پادشاه نزدیک شد.
— «چند ساله دروغ میگید؟!»
پادشاه هم عقب نکشید.
— «صداتو برای من بالا نیار.»
— «چرا؟ چون حقیقت داره رو میشه؟!»
سوآ که رنگش پریده بود، بالاخره جلو آمد.
— «جونگکوک… آروم باش…»
اما او انگار صدایش را نمیشنید.
— «چند نفر قربانی این راز شدن؟!»
سوآ دستش را گرفت.
— «جونگکوک خواهش میکنم—»
و همان لحظه…
جونگکوک با عصبانیت دستش را عقب کشید و او را محکم کنار زد.
— «تو توی کار من دخالت نکن!»
سوآ تعادلش را از دست داد.
پایش گیر کرد.
و محکم روی زمین افتاد.
صدای برخوردش با سنگهای سرد سالن، همه را ساکت کرد.
چشمهای سوآ از شوک گرد شده بود.
جونگکوک همان لحظه برگشت.
اما هنوز خشمش خاموش نشده بود.
دستش را میان موهایش کشید و با فریاد گفت:
— «سوهیون! میرا!»
هر دو با وحشت جلو آمدند.
— «هر سه نفرتون برید بیرون! همین الان!»
سوآ هنوز روی زمین بود.
سوهیون فوراً کنارش نشست.
— «سوآ…»
میرا کمک کرد بلندش کنند.
اما سوآ…
حتی به جونگکوک نگاه هم نکرد.
اشکهایش بیصدا پایین میآمدند.
و بدون حرف، همراه سوهیون و میرا از سالن خارج شد.
درِ بزرگ سالن بسته شد.
جونگکوک کنترلش را کامل از دست داد.
— «دیگه چی رو پنهان کردید؟!»
پادشاه با خشم گفت:
— «به اندازه کافی گستاخ شدی!»
جونگکوک جلو رفت.
اما نامجون و جین سریع بازویش را گرفتند.
— «جونگکوک بس کن!»
— «ولم کنید!»
جیمین هم جلو آمد.
— «الان تو حالت عادی نیستی!»
یونگی سعی کرد آرام نگهش دارد.
— «کاری نکن که بعداً پشیمون شی!»
اما جونگکوک تقریباً داشت از دستشان خارج میشد.
تهیونگ با اضطراب به پادشاه نگاه کرد.
برای اولین بار، صدایش واقعاً ملتمس بود.
— «پدر… خواهش میکنم یه کاری کن…»
هوسوک هم با اخم جلو آمد.
— «اعلیحضرت، الان دیوونه میشه.»
پادشاه چند ثانیه به جونگکوک خیره ماند.
به پسرش.
پسری که داشت جلوی چشمش فرو میریخت.
بعد با صدایی سنگین گفت:
— «جلسه ادامه پیدا نمیکنه.»
همه ساکت شدند
— «ادامه این جلسه… فردا، ساعت شش بعدازظهر خواهد بود.»
ملکه آرام لبخند زد.
اما هیچکس حالا حواسش به او نبود.
چون جونگکوک هنوز داشت نفسنفس میزد…
و برای اولین بار در عمرش،
واقعاً شبیه کسی بود که ممکن بود همهچیز را نابود کند.
---
اتاق سوآ*
به محض بسته شدن در…
سوآ شکست.
روی تخت نشست و دستش را جلوی دهانش گذاشت تا صدای گریهاش بیرون نرود.
سوهیون سریع کنارش نشست.
— «سوآ…»
اما او سرش را تکان داد.
اشکها پشت سر هم پایین میآمدند.
— «کاشکی…»
صدایش لرزید.
— «کاشکی هیچوقت اون روز جلوی ماشین جونگکوک نپریده بودم…»
میرا ساکت ماند.
سوآ با گریه ادامه داد:
— «کاشکی هیچوقت طراحی منو توی دانشگاه نمیدید…»
— «کاشکی قبولش نمیکرد…»
— «کاشکی منم قبول نمیکردم بیام قصر…»
شکستهتر گفت:
— «کاشکی هیچوقت عاشقش نمیشدم…»
سوهیون چشمانش را بست.
اما جمله آخر…
بدتر بود.
— «کاشکی همون موقع که دزدیده شده بودم میمردم… تا این صحنهها رو نمیدیدم…»
میرا فوراً او را در آغوش گرفت.
— «دیگه اینو نگو…»
اما سوآ فقط گریه میکرد.
و بیرون آن اتاق…
کل قصر در سکوتی سنگین فرو رفته بود.
سکوت قبل از فاجعه.
[ادامه دارد...]
***
شرایط پارت بعد:
40 لایک
21 بازنشر
***
پیج دومم رو فالو کنید از بی تی اس و کیدراما فعالیت میکنم:
https://wisgoon.com/asma_love_korea
«دارم سعی میکنم تا جایی که بتونم حرصتونو در بیارم😔😂»
پارت ۶۶: از کنترل خارج شده
سالن اصلی قصر در آستانه انفجار بود.
جونگکوک روبهروی پادشاه ایستاده بود و نفسهایش سنگین شده بود. خشم در نگاهش موج میزد؛ آنقدر شدید که حتی محافظها هم جرئت نزدیک شدن نداشتند.
پادشاه با صدایی محکم گفت:
— «تو هنوز همه حقیقت رو نمیدونی.»
جونگکوک خندید.
اما آن خنده…
هیچ شباهتی به خنده نداشت.
— «پس بگید!»
ملکه آرام نگاهش کرد.
— «بعضی حقیقتها وقتی گفته میشن، همهچی رو نابود میکنن.»
جونگکوک ناگهان میز وسط سالن را با شدت کنار زد.
صدای وحشتناک برخوردش در کل سالن پیچید.
سوآ از جا پرید.
جیمین زیر لب گفت:
— «لعنتی…»
یونگی آهسته:
— «داره از کنترل خارج میشه…»
جونگکوک یک قدم به پادشاه نزدیک شد.
— «چند ساله دروغ میگید؟!»
پادشاه هم عقب نکشید.
— «صداتو برای من بالا نیار.»
— «چرا؟ چون حقیقت داره رو میشه؟!»
سوآ که رنگش پریده بود، بالاخره جلو آمد.
— «جونگکوک… آروم باش…»
اما او انگار صدایش را نمیشنید.
— «چند نفر قربانی این راز شدن؟!»
سوآ دستش را گرفت.
— «جونگکوک خواهش میکنم—»
و همان لحظه…
جونگکوک با عصبانیت دستش را عقب کشید و او را محکم کنار زد.
— «تو توی کار من دخالت نکن!»
سوآ تعادلش را از دست داد.
پایش گیر کرد.
و محکم روی زمین افتاد.
صدای برخوردش با سنگهای سرد سالن، همه را ساکت کرد.
چشمهای سوآ از شوک گرد شده بود.
جونگکوک همان لحظه برگشت.
اما هنوز خشمش خاموش نشده بود.
دستش را میان موهایش کشید و با فریاد گفت:
— «سوهیون! میرا!»
هر دو با وحشت جلو آمدند.
— «هر سه نفرتون برید بیرون! همین الان!»
سوآ هنوز روی زمین بود.
سوهیون فوراً کنارش نشست.
— «سوآ…»
میرا کمک کرد بلندش کنند.
اما سوآ…
حتی به جونگکوک نگاه هم نکرد.
اشکهایش بیصدا پایین میآمدند.
و بدون حرف، همراه سوهیون و میرا از سالن خارج شد.
درِ بزرگ سالن بسته شد.
جونگکوک کنترلش را کامل از دست داد.
— «دیگه چی رو پنهان کردید؟!»
پادشاه با خشم گفت:
— «به اندازه کافی گستاخ شدی!»
جونگکوک جلو رفت.
اما نامجون و جین سریع بازویش را گرفتند.
— «جونگکوک بس کن!»
— «ولم کنید!»
جیمین هم جلو آمد.
— «الان تو حالت عادی نیستی!»
یونگی سعی کرد آرام نگهش دارد.
— «کاری نکن که بعداً پشیمون شی!»
اما جونگکوک تقریباً داشت از دستشان خارج میشد.
تهیونگ با اضطراب به پادشاه نگاه کرد.
برای اولین بار، صدایش واقعاً ملتمس بود.
— «پدر… خواهش میکنم یه کاری کن…»
هوسوک هم با اخم جلو آمد.
— «اعلیحضرت، الان دیوونه میشه.»
پادشاه چند ثانیه به جونگکوک خیره ماند.
به پسرش.
پسری که داشت جلوی چشمش فرو میریخت.
بعد با صدایی سنگین گفت:
— «جلسه ادامه پیدا نمیکنه.»
همه ساکت شدند
— «ادامه این جلسه… فردا، ساعت شش بعدازظهر خواهد بود.»
ملکه آرام لبخند زد.
اما هیچکس حالا حواسش به او نبود.
چون جونگکوک هنوز داشت نفسنفس میزد…
و برای اولین بار در عمرش،
واقعاً شبیه کسی بود که ممکن بود همهچیز را نابود کند.
---
اتاق سوآ*
به محض بسته شدن در…
سوآ شکست.
روی تخت نشست و دستش را جلوی دهانش گذاشت تا صدای گریهاش بیرون نرود.
سوهیون سریع کنارش نشست.
— «سوآ…»
اما او سرش را تکان داد.
اشکها پشت سر هم پایین میآمدند.
— «کاشکی…»
صدایش لرزید.
— «کاشکی هیچوقت اون روز جلوی ماشین جونگکوک نپریده بودم…»
میرا ساکت ماند.
سوآ با گریه ادامه داد:
— «کاشکی هیچوقت طراحی منو توی دانشگاه نمیدید…»
— «کاشکی قبولش نمیکرد…»
— «کاشکی منم قبول نمیکردم بیام قصر…»
شکستهتر گفت:
— «کاشکی هیچوقت عاشقش نمیشدم…»
سوهیون چشمانش را بست.
اما جمله آخر…
بدتر بود.
— «کاشکی همون موقع که دزدیده شده بودم میمردم… تا این صحنهها رو نمیدیدم…»
میرا فوراً او را در آغوش گرفت.
— «دیگه اینو نگو…»
اما سوآ فقط گریه میکرد.
و بیرون آن اتاق…
کل قصر در سکوتی سنگین فرو رفته بود.
سکوت قبل از فاجعه.
[ادامه دارد...]
***
شرایط پارت بعد:
40 لایک
21 بازنشر
***
پیج دومم رو فالو کنید از بی تی اس و کیدراما فعالیت میکنم:
https://wisgoon.com/asma_love_korea
«دارم سعی میکنم تا جایی که بتونم حرصتونو در بیارم😔😂»
- ۱۰.۵k
- ۲۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط