#تاج_و_طوفان
#تاج_و_طوفان
پارت ۶۳: تو… آوردیش؟
قصر سلطنتی
هوا سنگین بود.
از آن مدل سنگینیای که انگار اگر کسی اشتباه نفس بکشد، سه نفر بازداشت میشوند.
سالن جلسه در سکوت فرو رفته بود.
پادشاه روی صندلی اصلی نشسته بود؛ آرام، بیحرکت، اما با نگاهی که سرمایش تا انتهای سالن میرفت.
ملکه کنار او نشسته بود و انگشتانش آهسته روی دسته صندلی ضرب گرفته بودند.
هوسوک با اخم به پروندههای روی میز خیره بود.
و جونگکوک…
کاملاً ساکت بود.
همان سکوت خطرناکی که تهیونگ همیشه میگفت:
«وقتی اینجوری میشه یکی میمیره.»
درِ سالن باز شد.
همه نگاهها برگشت.
محافظها یهجین را وارد کردند.
رنگپریده بود، اما هنوز سعی میکرد خودش را محکم نشان دهد.
هوسوک فوراً بلند شد.
جونگکوک بدون اینکه نگاهش را از یهجین بردارد، آرام پرسید:
— «کی آوردش؟»
قبل از اینکه کسی جواب دهد…
صدای دیگری از بیرون سالن آمد.
— «قربان…»
یکی از محافظها با اضطراب داخل شد.
و تهیونگ را دید که پشت سرش ایستاده.
رنگ از صورتش پرید.
چون پشت سر تهیونگ…
سوآ ایستاده بود.
هوسوک چشمهایش گرد شد.
ملکه صاف نشست.
حتی پادشاه هم برای اولین بار ابرو بالا انداخت.
و جونگکوک…
فقط نگاه کرد.
به سوآ.
بعد آرام…
نگاهش به تهیونگ چرخید.
تهیونگ همان لحظه زیر لب گفت:
— «خدافظ دنیا.»
جونگکوک با صدایی وحشتناک آرام پرسید:
— «تو… آوردیش؟»
تهیونگ فوراً دستهایش را بالا برد.
— «اولاً که این تصمیم کاملاً دیکتاتوریِ خودش بود، دوماً من قربانی شرایط بودم، سوماً—»
— «تهیونگ.»
— «بله؟»
— «الان ساکت شو.»
تهیونگ فوراً دهانش را بست.
سوآ چند قدم جلو آمد.
نگاهش مستقیم روی جونگکوک بود.
— «من خودم خواستم بیام.»
جونگکوک اخم کرد.
— «نباید اینجا باشی.»
— «و تو هم نباید تنهایی با همه چیز روبهرو بشی.»
چند نفر در سالن با استرس به هم نگاه کردند.
چون این دو نفر وسط بحران سیاسی، انگار اصلاً یادشان رفته بود بقیه هم حضور دارند.
هوسوک زیر لب گفت:
— «من حس میکنم اضافیام.»
تهیونگ آرام جواب داد:
— «تو؟ من الان در آستانه مرگم.»
جونگکوک هنوز نگاهش را از سوآ برنداشته بود.
عصبانیت در صورتش واضح بود…
اما زیر آن عصبانیت، چیز دیگری هم بود.
ترس از اینکه دوباره او را وسط خطر ببیند.
سوآ آرام گفت:
— «من خوبم.»
جونگکوک فکش را منقبض کرد.
بعد بدون اینکه نگاهش را از او بردارد، خطاب به محافظها گفت:
— «هیچکس بدون اجازه من نزدیکش نمیشه.»
تهیونگ زیر لب زمزمه کرد:
— «بله خب، منم از همین میترسیدم.»
اما قبل از ادامه بحث…
یهجین ناگهان گفت:
— «اعلیحضرت در معدن بودن.»
سکوت سالن فوراً شکست.
ملکه بیحرکت ماند.
هوسوک اخم کرد.
و جونگکوک آرام از سوآ فاصله گرفت.
نگاهش حالا روی یهجین قفل شده بود.
— «دقیق حرف بزن.»
یهجین نفس لرزانی کشید.
— «شب حادثه… دوربینها تصویر ماشین سلطنتی رو ثبت کرده بودن.»
یکی از مشاورها با شوک گفت:
— «غیرممکنه…»
یهجین ادامه داد:
— «من پاکشون کردم چون اگر منتشر میشدن… دربار از هم میپاشید.»
پادشاه بالاخره حرف زد.
— «و تو فکر کردی پنهان کردن حقیقت تصمیم عاقلانهایه؟»
یهجین رنگش پرید.
اما هنوز عقب نکشید.
— «من فقط میخواستم جنگ شروع نشه.»
جونگکوک خیره نگاهش میکرد.
— «پدرم چرا باید اونجا باشه؟»
سکوت*
یهجین لبهایش را باز کرد…
اما قبل از اینکه حرفی بزند—
ملکه ناگهان گفت:
— «چون کسی اونو به اونجا کشونده بود.»
همه به سمت ملکه برگشتند.
و برای اولین بار…
لبخند محوی روی صورت او دیده شد.
لبخندی که اصلاً آرامشبخش نبود.
[ادامه دارد...]
***
شرایط پارت بعد:
40 لایک
21 بازنشر
***
پیج دومم رو فالو کنید از بی تی اس و کیدراما فعالیت میکنم:
https://wisgoon.com/asma_love_korea
پارت ۶۳: تو… آوردیش؟
قصر سلطنتی
هوا سنگین بود.
از آن مدل سنگینیای که انگار اگر کسی اشتباه نفس بکشد، سه نفر بازداشت میشوند.
سالن جلسه در سکوت فرو رفته بود.
پادشاه روی صندلی اصلی نشسته بود؛ آرام، بیحرکت، اما با نگاهی که سرمایش تا انتهای سالن میرفت.
ملکه کنار او نشسته بود و انگشتانش آهسته روی دسته صندلی ضرب گرفته بودند.
هوسوک با اخم به پروندههای روی میز خیره بود.
و جونگکوک…
کاملاً ساکت بود.
همان سکوت خطرناکی که تهیونگ همیشه میگفت:
«وقتی اینجوری میشه یکی میمیره.»
درِ سالن باز شد.
همه نگاهها برگشت.
محافظها یهجین را وارد کردند.
رنگپریده بود، اما هنوز سعی میکرد خودش را محکم نشان دهد.
هوسوک فوراً بلند شد.
جونگکوک بدون اینکه نگاهش را از یهجین بردارد، آرام پرسید:
— «کی آوردش؟»
قبل از اینکه کسی جواب دهد…
صدای دیگری از بیرون سالن آمد.
— «قربان…»
یکی از محافظها با اضطراب داخل شد.
و تهیونگ را دید که پشت سرش ایستاده.
رنگ از صورتش پرید.
چون پشت سر تهیونگ…
سوآ ایستاده بود.
هوسوک چشمهایش گرد شد.
ملکه صاف نشست.
حتی پادشاه هم برای اولین بار ابرو بالا انداخت.
و جونگکوک…
فقط نگاه کرد.
به سوآ.
بعد آرام…
نگاهش به تهیونگ چرخید.
تهیونگ همان لحظه زیر لب گفت:
— «خدافظ دنیا.»
جونگکوک با صدایی وحشتناک آرام پرسید:
— «تو… آوردیش؟»
تهیونگ فوراً دستهایش را بالا برد.
— «اولاً که این تصمیم کاملاً دیکتاتوریِ خودش بود، دوماً من قربانی شرایط بودم، سوماً—»
— «تهیونگ.»
— «بله؟»
— «الان ساکت شو.»
تهیونگ فوراً دهانش را بست.
سوآ چند قدم جلو آمد.
نگاهش مستقیم روی جونگکوک بود.
— «من خودم خواستم بیام.»
جونگکوک اخم کرد.
— «نباید اینجا باشی.»
— «و تو هم نباید تنهایی با همه چیز روبهرو بشی.»
چند نفر در سالن با استرس به هم نگاه کردند.
چون این دو نفر وسط بحران سیاسی، انگار اصلاً یادشان رفته بود بقیه هم حضور دارند.
هوسوک زیر لب گفت:
— «من حس میکنم اضافیام.»
تهیونگ آرام جواب داد:
— «تو؟ من الان در آستانه مرگم.»
جونگکوک هنوز نگاهش را از سوآ برنداشته بود.
عصبانیت در صورتش واضح بود…
اما زیر آن عصبانیت، چیز دیگری هم بود.
ترس از اینکه دوباره او را وسط خطر ببیند.
سوآ آرام گفت:
— «من خوبم.»
جونگکوک فکش را منقبض کرد.
بعد بدون اینکه نگاهش را از او بردارد، خطاب به محافظها گفت:
— «هیچکس بدون اجازه من نزدیکش نمیشه.»
تهیونگ زیر لب زمزمه کرد:
— «بله خب، منم از همین میترسیدم.»
اما قبل از ادامه بحث…
یهجین ناگهان گفت:
— «اعلیحضرت در معدن بودن.»
سکوت سالن فوراً شکست.
ملکه بیحرکت ماند.
هوسوک اخم کرد.
و جونگکوک آرام از سوآ فاصله گرفت.
نگاهش حالا روی یهجین قفل شده بود.
— «دقیق حرف بزن.»
یهجین نفس لرزانی کشید.
— «شب حادثه… دوربینها تصویر ماشین سلطنتی رو ثبت کرده بودن.»
یکی از مشاورها با شوک گفت:
— «غیرممکنه…»
یهجین ادامه داد:
— «من پاکشون کردم چون اگر منتشر میشدن… دربار از هم میپاشید.»
پادشاه بالاخره حرف زد.
— «و تو فکر کردی پنهان کردن حقیقت تصمیم عاقلانهایه؟»
یهجین رنگش پرید.
اما هنوز عقب نکشید.
— «من فقط میخواستم جنگ شروع نشه.»
جونگکوک خیره نگاهش میکرد.
— «پدرم چرا باید اونجا باشه؟»
سکوت*
یهجین لبهایش را باز کرد…
اما قبل از اینکه حرفی بزند—
ملکه ناگهان گفت:
— «چون کسی اونو به اونجا کشونده بود.»
همه به سمت ملکه برگشتند.
و برای اولین بار…
لبخند محوی روی صورت او دیده شد.
لبخندی که اصلاً آرامشبخش نبود.
[ادامه دارد...]
***
شرایط پارت بعد:
40 لایک
21 بازنشر
***
پیج دومم رو فالو کنید از بی تی اس و کیدراما فعالیت میکنم:
https://wisgoon.com/asma_love_korea
- ۶.۴k
- ۲۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط