با تو گفتم : حذر از عشق نه دانم نه توانم،

با تو گفتم : حذر از عشق نه دانم نه توانم،
و تو گفتی من از این شهر سفر خواهم کرد.
عاقبت هم رفتی،
و چه آسان تو شکستی دل غمگین مرا
تو سفر کردی از این شهر ولی، ای گل خوبم، جانم
من هنوزم « حذر از عشق ندانم، سفر از پیش تو هرگز نتوانم
دیدگاه ها (۵)

عشق اول می کند دیوانه ات تا ز ما و من کند بیگانه اتعشق چون د...

چـه غریــبانــه نشـسـتم سـر راهــت که بـیاییچـه غـریــبانه غ...

گُفْتَم رَها کُن جانِ مَن، گُفْتِی کِه آزَادِی مَگَر؟گُفْتَم...

حال بگو گفتم :دلی ویران سری حیران غمی پنهان تنی بیجان .

دیدی دلم جام باده‌ست، اما لبی تر نکردیصدها غزل گفتم از تو، ب...

نه وصلت دیده بودم کاشکی ای گل نه هجرانتکه جانم در جوانی سوخت...

💌 نه وصلت دیده بودم کاشکی ای گل نه هجرانتکه جانم در جوانی سو...

عاشقانه های شبنم

باشد روزی که تو رو در جهان دگر میبینممنتظرت خواهم بود تا بار...

روز‌های زندگی‌ام گرم می‌گذرد با تو، به گرمای لحظه‌هایی که تو...

چرا وزیر وکیل دکتر مهندس رئیس و مدیر شدن اما آدم نشدن

عاشقانه های شبنم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط