آمد، به طعنه کرد سلامی و گفت: مُرد

آمد، به طعنه کرد سلامی و گفت: مُرد
<گفتم: که؟ گفت: آنکه دلت را به من سپرد
وآنگه گشود سینه و دیدم که اشک عجز
<تابوت عشق من، به کف نور می‌سپرد
دیدگاه ها (۱)

گرم بود...آرام آرام پایین می آمدچشم هایش را می دیدم...نگاهش ...

دست عشق از دامنِ دل دور باد!می‌توان آیا به دل دستور داد؟می‌ت...

🖤 پارت بیست‌وچهارم | خانه‌ی قدیمیلانا و جونگکوک جلوی خانه‌ی ...

عاشقانه های شبنم

🦢 پارت هفتم | مرد غریبهظهر، زنگ آخر مهدکودک خورد.بچه‌ها یکی‌...

عاشقانه های شبنم

🖤🥀 معشوقه‌ی مخفی𓆩 پــارت نــه 𓆪 🖤🥀جیمین چراغ قوه‌ی گوشی‌اش ر...

RESPECT OR DIE : پارت هجدهمصدای مرد در راهرو پیچید...جونگ‌کو...

LESSON

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط