گرم بود...آرام آرام پایین می آمد
گرم بود...آرام آرام پایین می آمد
چشم هایش را می دیدم...نگاهش روی قطره ی اشک ایستاده بود
آرام گفتم:" گرمه...اشک رو میگم..گرمه"
به قطره اشک از زیر چشم نگاهی کردم و بعد آرام دستم را به سمت اشک بردم ولی بالای قطره اشک معلق مانده بود
"من...من سردمه...میشه بمونه..؟"
ناگهان سر ام رو بالا اوردم
نمی دانم چرا اما حس میکردم
آیینه هم تاریک شد،
غمیگن شد،
انگار آن هم فهمید که آنقدر تنها هستم که،
به خود التماس میکنم
چشم هایش را می دیدم...نگاهش روی قطره ی اشک ایستاده بود
آرام گفتم:" گرمه...اشک رو میگم..گرمه"
به قطره اشک از زیر چشم نگاهی کردم و بعد آرام دستم را به سمت اشک بردم ولی بالای قطره اشک معلق مانده بود
"من...من سردمه...میشه بمونه..؟"
ناگهان سر ام رو بالا اوردم
نمی دانم چرا اما حس میکردم
آیینه هم تاریک شد،
غمیگن شد،
انگار آن هم فهمید که آنقدر تنها هستم که،
به خود التماس میکنم
- ۲۰۳
- ۲۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط