🖤 پارت بیست‌وچهارم | خانه‌ی قدیمی

🖤 پارت بیست‌وچهارم | خانه‌ی قدیمی

لانا و جونگکوک جلوی خانه‌ی قدیمی ایستادند.

در نیمه‌باز بود.

جونگکوک اسلحه‌اش را آماده کرد.

— پشت سر من.

لانا آرام گفت:

— باشه.

وارد شدند.

خانه خالی بود؛ فقط یک صدای ضبط‌شده از اتاق کناری می‌آمد.

لانا جلو رفت.

روی میز یک ضبط‌صوت بود.

دکمه‌اش را زد.

صدای پدرش پخش شد:

— لانا... اگه اینو می‌شنوی، یعنی دیگه وقتشه حقیقت رو بدونی.

لانا نفسش را حبس کرد.

— تو دختر من نیستی...

چشم‌های لانا پر از اشک شد.

صدای ضبط ادامه داد:

— تو دختر مردی هستی که من و پدرت جونگکوک سال‌ها ازش می‌ترسیدیم.

جونگکوک با تعجب گفت:

— چی؟

ناگهان صدای قدم‌هایی از پشت سرشان آمد.

هر دو برگشتند.

مردی در تاریکی ایستاده بود.

— بالاخره رسیدید.

لانا پرسید:

— تو کی هستی؟

مرد جلو آمد.

لانا با دیدنش خشکش زد.

چهره‌اش را از عکس‌های قدیمی می‌شناخت.

پدر واقعی‌اش بود.

مرد با چشمانی پر از اشک گفت:

— لانا...

لانا یک قدم عقب رفت.

— تو... زنده‌ای؟

مرد سرش را پایین انداخت.

— پنج سال منتظرت بودم.

جونگکوک اسلحه‌اش را پایین آورد.

اما مرد آرام گفت:

— جونگکوک، تو نباید اینجا می‌اومدی.

— چرا؟

مرد به لانا نگاه کرد.

— چون اگه پدرت بفهمه دخترش رو پیدا کردم...

مکث کرد.

— هر دوتون رو می‌کشه.

همان لحظه صدای ترمز چند ماشین از بیرون آمد.

مرد با وحشت به پنجره نگاه کرد.

— دیر رسیدیم...

جونگکوک پرسید:

— کیا هستن؟

مرد فقط یک جمله گفت:

— پدرت.

ادامه دارد... 🖤🥀
دیدگاه ها (۰)

🖤 قفس سیاهپارت بیست‌وپنجم | پدرصدای قدم‌ها از بیرون نزدیک‌تر...

🖤 قفس سیاهپارت بیست‌وششم | نامه‌ی مادرلانا پاکت رو با دست‌ها...

🖤 پارت بیست‌وسوم | برادرلانا به جونگکوک خیره شد.— یعنی چی؟ پ...

🖤 پارت بیست‌ودوم | حقیقت خونلانا به برگه خیره شده بود.— این....

🖤 قفس سیاهپارت بیست‌ونهم | دخترممرد چند قدم جلو آمد.لانا با ...

🖤 پارت دهم | رد خونلانا با عجله پشت سر جونگکوک از عمارت بیرو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط