نمی دانم کجایی

نمی دانم کجایی
لبانت که باز و بسته می کنی
هوای بوسه وجودم را می گیرد
برایم کوتاهترین راه،
راه به خانه توست
به انتظارت نشسته ام
برای قدم زدن با تو،
طولانی ترین جاده دنیا را ساختم.
دیدگاه ها (۵)

پدرم....🥀بعد از تو، تمامِ خانه‌های دنیا برایم غریبه شده‌اند....

وقتی می‌خندی، دنیای من دگرگون می‌شود؛ انگار در آن لحظه‌ها تم...

پارت چهارم حالا دیگر خبری از ماریا‌ی ترسان نبود. کنارش ایستا...

«سجاده‌ای.که.خالی.ماند»کاش قبل از آن رفتن، دنیا برای لحظه‌ای...

«بابای.مهربونمنمی‌دانم این نامه را کجا باید پست کنم، اما می‌...

کتمان نمی‌کنم، هنوز هم کماکان دوستت می‌دارم، هنوز هم با وجود...

هنگام مرگم نگران نخواهم بود… و اهمیتی به جسد پوسیده‌ام نخواه...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۹۲: شبی که خواب نمی‌آیدشب آرام آرام روی شه...

«بعضی شعرها را که می‌خوانی، انگار کسی از پشتِ پرده‌های غبارآ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط