«بعضی شعرها را که می‌خوانی، انگار کسی از پشتِ پرده‌های غب

«بعضی شعرها را که می‌خوانی، انگار کسی از پشتِ پرده‌های غبارآلودِ زمان، دارد با تو حرف می‌زند. نه، حرف نمی‌زند؛ دارد بغض‌های فروخورده‌اش را روی کاغذ می‌ریزد.

دلتنگی که به سراغ آدم می‌آید، دیگر ساعت‌ها از حرکت می‌ایستند. نه صبح معنا دارد، نه شب. فقط یک «جای خالی» می‌ماند که هر چه پرش کنی، باز هم خالی است. مثلِ حفره‌ای در مرکزِ هستی که انگار هیچ‌چیز نمی‌تواند پرش کند.

پدر… می‌دانی؟ دنیا بدونِ سایه‌ی تو، کمی سردتر از آن چیزی است که فکر می‌کردم. گاهی که دلم خیلی می‌گیرد، گوشه‌ای می‌نشینم و به قابِ عکسِ روی دیوار خیره می‌شوم؛ انگار منتظرم که لبخند بزنی و بگویی: «دخترم، چیزی نیست، می‌گذرد.»

اما نمی‌گذرد… فقط کهنه می‌شود. مثل زخمی که جایش می‌ماند، اما دردش همیشگی است.

گاهی دلم می‌خواهد به تمامِ آن روزهایی که بودی برگردم؛ به همان روزهایی که صدایت، امن‌ترین جایِ جهان بود. حالا من مانده‌ام و یک دنیا حرف که هیچ‌کس جز تو نمی‌فهمد.

دعا می‌کنم… برای روحت، برای آرامشت در آن‌سویِ این دنیایِ فانی. و از خدا می‌خواهم آنقدر صبر به دلم بدهد که بتوانم این دوری را تحمل کنم. شاید تمامِ این دلتنگی‌ها، امتحان است… امتحانِ صبر برای رسیدن به آن دیدارِ ابدی تو پناه دل بی قرارم.»

ـ

ـ

ـ
دیدگاه ها (۰)

کاش میشد..از بوها...صداها...ازجای خالی آدم ها...برای روزهای ...

«بابا… این خونه هنوز هم صدای تو رو کم داره»بابا… نمی‌دونم چر...

دیگه زورم به این همه دلتنگی نمیرسه بابای مهربونمبه کجای دنیا...

میگه مقصدی نیست.....«ما چه باشیم، چه نباشیم، جهان در گذراست....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط