کتمان نمیکنم، هنوز هم کماکان دوستت میدارم، هنوز هم با و
کتمان نمیکنم، هنوز هم کماکان دوستت میدارم، هنوز هم با وجود تمام دلخوریهایی که مانند کِرمی در سر میچرخند در کنارت لبخند میزنم، هنوز دلتنگ شبهایی میشوم که با وجود فرسنگها دوری نزدیکیات را در کنارم احساس میکردم؛
گاه دلتنگی آنچنان خرخرهام را میگیرد و مانع نفس کشیدنم میشود که دنیا برایم سیاه میشود، و تنها چراغی که کورسوی نوری را برمیتابد حضور کمرنگ تو در مایلها آنور تر است.
دروغ چرا، نمیتوانم فراموشی را دخالت دهم، با وجود آنکه مدتها پیش میبایست رفتن را به آغاز برسانم، تلاشهایم برای ماندن و یا حتی کوچک نشانهای بهر اهمیت داشتن از برایِ تو بیشتر بوده است، و این امر همچون دست پا زدن در مرداب دژم مرا روز به روز در استیصال مستغرقتر کرده است.
حال، تمام شبهایی که هجر را بر خود تحمیل کردهام دارد قلبم را مچاله می کند؛ اما هنوز هم این نماندن است که دارد بیداد میکند. این روزها انگار در محضر اِغتراب تسلیم شدهام، مدتهاست که دارم از زیر بار سنگین فراق طفره میروم.
فکر میکنم مشکل ما آنجاست که من همهچیز را بیش از اندازه پیش میبرم، محبتها و متالمها را؛ نمیتوانم خاطراتی که هرچند تلخی غالبتری به شیرینی دارند را به فراموشی بسپارم، تو را نیز همچنین.
هنوز هم اندکی از برایَم عزیزی، اما به همان اندازه که حالم را خوب میکنی در کنارت غمگینم، بیپرده بگویم حتی بودنت ملالآورتر از آن است که شوق حضورت را یاد کنم، و این فقره از برای منی که تمام جانم جز اندوه معنا نمیشود کمی سنگین است؛
نمیگویم بودنت را ابا میورزم، اگر دست من بود نگهت میداشتم، شاید مفارقت درماندگی سهمگینتری را بر من وارد کند، اما حداقلش آن است که اینچون در تنگنای فقدان دست و پا نمیزنم.
در دلم جا داری، یادت عزیز است، بودنت را ارزش میبخشم؛ شاید اگر دست تقدیر اینچونین شوم بر قلبمان نمینشست طور دیگری با تو آشنا میشدم، شاید روزی را به صرف چای در هوای سرد پاییزی میگذراندیم، نمیدانم.. نمیخواهم از حقیقت دور شوم، امیدوارم که رفتن تنها مسیر پیش رو نباشد.
برای امروز فقط تو را آرزوی روزهای بهتر میکنم دردانه، امیدوارم چای گرمت به جان بشیند.
گاه دلتنگی آنچنان خرخرهام را میگیرد و مانع نفس کشیدنم میشود که دنیا برایم سیاه میشود، و تنها چراغی که کورسوی نوری را برمیتابد حضور کمرنگ تو در مایلها آنور تر است.
دروغ چرا، نمیتوانم فراموشی را دخالت دهم، با وجود آنکه مدتها پیش میبایست رفتن را به آغاز برسانم، تلاشهایم برای ماندن و یا حتی کوچک نشانهای بهر اهمیت داشتن از برایِ تو بیشتر بوده است، و این امر همچون دست پا زدن در مرداب دژم مرا روز به روز در استیصال مستغرقتر کرده است.
حال، تمام شبهایی که هجر را بر خود تحمیل کردهام دارد قلبم را مچاله می کند؛ اما هنوز هم این نماندن است که دارد بیداد میکند. این روزها انگار در محضر اِغتراب تسلیم شدهام، مدتهاست که دارم از زیر بار سنگین فراق طفره میروم.
فکر میکنم مشکل ما آنجاست که من همهچیز را بیش از اندازه پیش میبرم، محبتها و متالمها را؛ نمیتوانم خاطراتی که هرچند تلخی غالبتری به شیرینی دارند را به فراموشی بسپارم، تو را نیز همچنین.
هنوز هم اندکی از برایَم عزیزی، اما به همان اندازه که حالم را خوب میکنی در کنارت غمگینم، بیپرده بگویم حتی بودنت ملالآورتر از آن است که شوق حضورت را یاد کنم، و این فقره از برای منی که تمام جانم جز اندوه معنا نمیشود کمی سنگین است؛
نمیگویم بودنت را ابا میورزم، اگر دست من بود نگهت میداشتم، شاید مفارقت درماندگی سهمگینتری را بر من وارد کند، اما حداقلش آن است که اینچون در تنگنای فقدان دست و پا نمیزنم.
در دلم جا داری، یادت عزیز است، بودنت را ارزش میبخشم؛ شاید اگر دست تقدیر اینچونین شوم بر قلبمان نمینشست طور دیگری با تو آشنا میشدم، شاید روزی را به صرف چای در هوای سرد پاییزی میگذراندیم، نمیدانم.. نمیخواهم از حقیقت دور شوم، امیدوارم که رفتن تنها مسیر پیش رو نباشد.
برای امروز فقط تو را آرزوی روزهای بهتر میکنم دردانه، امیدوارم چای گرمت به جان بشیند.
- ۲۹۵
- ۲۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط