بوسه مرگ

بوسه مرگ
"پارت ۳۵"

سکوت سنگینی بین جونگ‌کوک و مرد ناشناس برقرار شد....


چند ثانیه بعد، جونگ‌کوک با همان لحن سرد همیشگی گفت:
- حرفی داری، مستقیم بزن..


مرد لبخندش رو حفظ کرد و چند قدم جلو اومد..

«فقط می‌خواستم تبریک بگم. خبر ازدواجتون زودتر از چیزی که فکر می‌کردم پخش شده.»


اخم جونگ‌کوک عمیق‌تر شد.

- خبرها زیادی سریع می‌رسن...


مرد نگاهی کوتاه به من انداخت..


«خانم، امیدوارم از آقای جونگ‌کوک نترسیده باشید.»


قبل از اینکه فرصت جواب دادن پیدا کنم، جونگ‌کوک یک قدم جلو اومد...


نگاهش تیز و هشداردهنده بود..

- لازم نیست همسرم به سؤال‌های شخصی جواب بده.


لبخند مرد محو شد.
«منظور بدی نداشتم.»


- پس همون بهتر که بحث رو تموم کنیم..


مرد سرش را پایین انداخت.
«حتماً، قربان.»


جونگ‌کوک بدون اینکه حرف دیگری بزند، از کنارش رد شد.


من هم همراهش راه افتادم.


وقتی وارد آسانسور شدیم، درها بسته شد و برای چند لحظه هیچ‌کدام چیزی نگفتیم ...


بالاخره سکوت رو شکستم.
& لازم نبود اون‌طوری جوابش رو بدی.


جونگ‌کوک نگاهش را از نمایشگر آسانسور نگرفت..


- کنجکاوی بیش از حدش رو دوست نداشتم.


& ولی فقط یه سؤال پرسید.


این بار نگام کرد...


- توی دنیای من، بعضی سؤال‌ها بی‌خطر به نظر میان... اما نیستن.


حرفش باعث شد چند لحظه ساکت بشم...


در آسانسور باز شد.


همراه هم به سمت ماشین رفتیم..


مین‌جائه درِ عقب رو باز کرد.


همین که خواستم سوار بشم، صدای دو مرد از آن طرف محوطه به گوشم رسید ....


«همون خانمه؟»


«آره... همون که میگن همسر قربانه.»


بی‌اختیار سرم رو به سمت صدا چرخوندم...


جونگ‌کوک متوجه شد.


بدون اینکه به اون دو نفر نگاه کنه، فقط با صدایی محکم گفت:

- سوار شو..


این بار بدون بحث، داخل ماشین نشستم..


ماشین آروم از محوطه خارج شد...


از پنجره به ساختمان نگاه می‌کردم، اما ذهنم درگیر یک سؤال بود...


ازدواج با جونگ‌کوک فقط زندگی من رو عوض نکرده بود..


حالا انگار همه، من رو  به عنوان «همسر بزرگ‌ترین رئیس مافیا» می‌شناختن؛ عنوانی که هنوز خودم هم بهش عادت نکرده بودم....


_____________________________


⭐️ادامه دارد.....

شرایط برای پارت بعد.

لایک: ۶
کامنت: ۴
بازنشر: ۴

مرسی از حمایتاتون،خیلی برام ارزش داره.💞
دیدگاه ها (۲)

بوسه مرگ "پارت ۳۴"همه سر جاشون نشسته بودن، اما نگاه‌های کوتا...

بوسه مرگ '"پارت ۳۳"اخم کردم.& انگار همیشه قراره نصف حرفاتو ن...

Part 2 | Queen of My Heartسه روز گذشت...و مثل همیشه، ساعت دق...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۰۲: بدترین اشتباهچند ثانیه سکوت سنگینی در ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط