بوسه مرگ
بوسه مرگ
'"پارت ۳۳"
اخم کردم.
& انگار همیشه قراره نصف حرفاتو نگه داری..
جونگکوک بدون اینکه جوابم رو بده، از ماشین پیاده شد...
نفسی کشیدم و من هم دنبالش از ماشین پایین اومدم.
ساختمان از بیرون شبیه یک شرکت لوکس بود..
شیشههای قدی، نگهبانهای کتوشلواری و چند ماشین مشکی که جلوی ورودی پارک شده بودن...
همین که جونگکوک وارد شد، چند نفر همزمان سرشون رو پایین آوردن.
«سلام، قربان.»
اون فقط با تکون دادن سر جوابشون رو داد.
آروم زیر لب گفتم:
& هر جا میره، همه ازش حساب میبرن...
جونگکوک که انگار حرفم رو شنیده بود، بدون اینکه برگرده گفت:
- زودتر بیا.
با حرص قدمهام رو تندتر کردم..
وارد آسانسور شدیم...
درهای استیل بسته شد..
فقط من و جونگکوک داخل بودیم ..
سکوت بینمون برقرار شد.
نگاهم به عددهای روی نمایشگر افتاد.
طبقه دهم...
یازدهم...
دوازدهم...
بالاخره آسانسور ایستاد...
در که باز شد، چند مرد کتوشلواری کنار راهرو منتظر ایستاده بودن ..
یکی از اونها جلو اومد.
«قربان، همه داخل سالن منتظر شما هستن.»
جونگکوک خیلی کوتاه جواب داد:
-خوبه..
مرد نگاهی به من انداخت؛ معلوم بود انتظار نداشت کسی همراه جونگکوک باشه...
با احتیاط پرسید:
«ایشون...؟»
جونگکوک حتی فرصت نداد جملهاش تموم بشه...
با صدایی محکم گفت:
- همسرمه ..
برای چند لحظه سکوت عجیبی راهرو رو فرا گرفت....
چند نفر با تعجب به من نگاه کردن..
خودم هم برای یک لحظه جا خوردم..
جونگکوک بدون اهمیت دادن به نگاه بقیه، به راهش ادامه داد.
من هم پشت سرش حرکت کردم..
همین که وارد سالن شدیم، همه از جاشون بلند شدن.
جونگکوک در رأس میز نشست و با اشارهای به صندلی کنار خودش گفت:
- بشین..
برای چند ثانیه مردد موندم ..
بعد بیصدا روی صندلی کنارش نشستم.
نگاه افراد حاضر هنوز روی من بود..
احساس میکردم همه سعی دارن حدس بزنن چرا خطرناکترین مرد اتاق، برای اولین بار کسی رو کنار خودش نشونده است.
⭐️ادامه دارد....
(اسلاید دوم هم معنی کاور هست)
🪻مرسی از حمایتاتون،خیلی برام ارزش داره💜
'"پارت ۳۳"
اخم کردم.
& انگار همیشه قراره نصف حرفاتو نگه داری..
جونگکوک بدون اینکه جوابم رو بده، از ماشین پیاده شد...
نفسی کشیدم و من هم دنبالش از ماشین پایین اومدم.
ساختمان از بیرون شبیه یک شرکت لوکس بود..
شیشههای قدی، نگهبانهای کتوشلواری و چند ماشین مشکی که جلوی ورودی پارک شده بودن...
همین که جونگکوک وارد شد، چند نفر همزمان سرشون رو پایین آوردن.
«سلام، قربان.»
اون فقط با تکون دادن سر جوابشون رو داد.
آروم زیر لب گفتم:
& هر جا میره، همه ازش حساب میبرن...
جونگکوک که انگار حرفم رو شنیده بود، بدون اینکه برگرده گفت:
- زودتر بیا.
با حرص قدمهام رو تندتر کردم..
وارد آسانسور شدیم...
درهای استیل بسته شد..
فقط من و جونگکوک داخل بودیم ..
سکوت بینمون برقرار شد.
نگاهم به عددهای روی نمایشگر افتاد.
طبقه دهم...
یازدهم...
دوازدهم...
بالاخره آسانسور ایستاد...
در که باز شد، چند مرد کتوشلواری کنار راهرو منتظر ایستاده بودن ..
یکی از اونها جلو اومد.
«قربان، همه داخل سالن منتظر شما هستن.»
جونگکوک خیلی کوتاه جواب داد:
-خوبه..
مرد نگاهی به من انداخت؛ معلوم بود انتظار نداشت کسی همراه جونگکوک باشه...
با احتیاط پرسید:
«ایشون...؟»
جونگکوک حتی فرصت نداد جملهاش تموم بشه...
با صدایی محکم گفت:
- همسرمه ..
برای چند لحظه سکوت عجیبی راهرو رو فرا گرفت....
چند نفر با تعجب به من نگاه کردن..
خودم هم برای یک لحظه جا خوردم..
جونگکوک بدون اهمیت دادن به نگاه بقیه، به راهش ادامه داد.
من هم پشت سرش حرکت کردم..
همین که وارد سالن شدیم، همه از جاشون بلند شدن.
جونگکوک در رأس میز نشست و با اشارهای به صندلی کنار خودش گفت:
- بشین..
برای چند ثانیه مردد موندم ..
بعد بیصدا روی صندلی کنارش نشستم.
نگاه افراد حاضر هنوز روی من بود..
احساس میکردم همه سعی دارن حدس بزنن چرا خطرناکترین مرد اتاق، برای اولین بار کسی رو کنار خودش نشونده است.
⭐️ادامه دارد....
(اسلاید دوم هم معنی کاور هست)
🪻مرسی از حمایتاتون،خیلی برام ارزش داره💜
- ۹۵۶
- ۲۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط