#تاج_و_طوفان
#تاج_و_طوفان
پارت ۱۰۲: بدترین اشتباه
چند ثانیه سکوت سنگینی در باغ پیچید.
دختر هنوز گوشی در دستش بود.
جونگکوک آرام قدمی جلو آمد.
صورتش آرام بود.
اما نگاهش…
اصلاً آرام نبود.
سوآ زیر لب گفت:
— «جونگکوک…»
ولی او نگاهش را از دختر برنداشت.
— «پس تویی.»
دختر سعی کرد لبخند بزند.
— «قربان، فکر میکنم سوءتفاهم شده—»
جونگکوک حرفش را قطع کرد.
— «گوشیت.»
دختر پلک زد.
— «ببخشید؟»
جونگکوک دستش را جلو آورد.
— «گوشیتو بده.»
لحنش بلند نبود.
ولی آنقدر قاطع بود که دختر ناخودآگاه یک قدم عقب رفت.
— «این… این گوشی شخصی منه.»
جونگکوک چند ثانیه نگاهش کرد.
بعد گفت:
— «پس بذار واضحتر بگم.»
یک قدم جلوتر آمد.
— «داری باجگیری میکنی.»
سکوت*
سوآ نفسش را نگه داشت.
دختر سریع گفت:
— «نه! من فقط—»
— «عکس گرفتی.»
جونگکوک ادامه داد.
— «بعد تهدید کردی.»
لحنش همچنان آرام بود.
ولی هر کلمهاش سنگینتر میشد.
— «و حالا فکر میکنی میتونی با اون عکسها کسی رو کنترل کنی.»
دختر دیگر لبخند نمیزد.
جونگکوک دستش را پایین آورد.
— «میدونی بدترین قسمت کار چیه؟»
دختر چیزی نگفت.
جونگکوک آرام گفت:
— «اینکه فکر کردی من نمیفهمم.»
چشمهای دختر کمی لرزید.
سوآ آهسته گفت:
— «جونگکوک…»
اما او هنوز نگاهش روی دختر بود.
— «تو میخواستی سوآ از من فاصله بگیره.»
دختر سریع گفت:
— «من فقط—»
جونگکوک ادامه داد:
— «ولی یه اشتباه کردی.»
سکوت*
بعد خیلی آرام گفت:
— «فکر کردی من میزارم.»
آن جمله آنقدر ساده گفته شد…
ولی آنقدر سنگین بود…
که دختر کاملاً رنگش پرید.
جونگکوک دستش را جلو آورد.
— «گوشی.»
این بار دختر تردید کرد.
ولی بالاخره…
گوشی را در دست او گذاشت.
جونگکوک صفحه را نگاه کرد.
چند عکس.
او چند ثانیه به آنها خیره شد.
بعد بدون عجله…
عکسها را پاک کرد.
و پوشه سطل را هم خالی کرد.
بعد گوشی را به دختر برگرداند.
— «کار تموم شد.»
دختر نفس راحتی کشید.
ولی جونگکوک هنوز حرفش تمام نشده بود.
او آرام ادامه داد:
— «حالا نوبت قسمت دومه.»
دختر اخم کرد.
— «چی؟»
جونگکوک مستقیم نگاهش کرد.
— «اگر حتی یک بار دیگه مزاحم سوآ بشی…»
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد خیلی آرام گفت:
— «اون موقع من دیگه فقط یه مهمان دانشگاه نیستم.»
دختر فهمید.
پیام کاملاً واضح بود.
و خطرناک.
او چیزی نگفت.
فقط سریع سرش را تکان داد.
— «متوجه شدم.»
و تقریباً با عجله از آنجا دور شد.
چند لحظه بعد…
باغ دوباره ساکت شد.
سوآ به جونگکوک نگاه کرد.
— «تو… همه چیز رو شنیدی؟»
جونگکوک آه کشید.
— «به اندازه کافی.»
سوآ اخم کرد.
— «قرار نبود بفهمی.»
جونگکوک ابرو بالا انداخت.
— «یعنی قرار بود تنهایی حلش کنی؟»
سوآ شانه بالا انداخت.
— «میتونستم.»
جونگکوک چند ثانیه نگاهش کرد.
بعد آهسته گفت:
— «سوآ.»
— «چی؟»
او یک قدم جلو آمد.
— «فکر کردی باید تنهایی باهاش بجنگی؟»
سوآ چیزی نگفت.
جونگکوک آرام ادامه داد:
— «من اونجا ایستاده بودم و داشتم میشنیدم که داری میگی ازم فاصله میگیری.»
سوآ سریع گفت:
— «اون فقط—»
جونگکوک آرامتر گفت:
— «میدونم.»
بعد خیلی نزدیک شد.
— «ولی دفعه بعد…»
سوآ نگاهش کرد.
جونگکوک آرام گفت:
— «قبل از اینکه قهرمانبازی دربیاری، به من بگو.»
سوآ لبخند کوچکی زد.
— «ولی قهرمانبازی کردم.»
جونگکوک هم خندید.
— «تقریباً.»
سوآ ابرو بالا انداخت.
— «تقریباً؟»
جونگکوک ناگهان دستش را دور شانهاش انداخت و او را نزدیک کشید.
— «آره.»
سوآ جا خورد.
— «هی—»
جونگکوک لبخند زد.
— «چون آخرش من باید نجاتت بدم.»
سوآ خندید.
— «خیلی مطمئنی.»
جونگکوک آرام گفت:
— «خیلی.»
و این بار…
سوآ هم مخالفت نکرد وقتی دوباره در آغوشش قرار گرفت.
[ادامه دارد...]
***
شرایط پارت بعد:
44 لایک
25 بازنشر
***
پیج دومم رو فالو کنید از بی تی اس و کیدراما فعالیت میکنم:
https://wisgoon.com/asma_love_korea
پارت ۱۰۲: بدترین اشتباه
چند ثانیه سکوت سنگینی در باغ پیچید.
دختر هنوز گوشی در دستش بود.
جونگکوک آرام قدمی جلو آمد.
صورتش آرام بود.
اما نگاهش…
اصلاً آرام نبود.
سوآ زیر لب گفت:
— «جونگکوک…»
ولی او نگاهش را از دختر برنداشت.
— «پس تویی.»
دختر سعی کرد لبخند بزند.
— «قربان، فکر میکنم سوءتفاهم شده—»
جونگکوک حرفش را قطع کرد.
— «گوشیت.»
دختر پلک زد.
— «ببخشید؟»
جونگکوک دستش را جلو آورد.
— «گوشیتو بده.»
لحنش بلند نبود.
ولی آنقدر قاطع بود که دختر ناخودآگاه یک قدم عقب رفت.
— «این… این گوشی شخصی منه.»
جونگکوک چند ثانیه نگاهش کرد.
بعد گفت:
— «پس بذار واضحتر بگم.»
یک قدم جلوتر آمد.
— «داری باجگیری میکنی.»
سکوت*
سوآ نفسش را نگه داشت.
دختر سریع گفت:
— «نه! من فقط—»
— «عکس گرفتی.»
جونگکوک ادامه داد.
— «بعد تهدید کردی.»
لحنش همچنان آرام بود.
ولی هر کلمهاش سنگینتر میشد.
— «و حالا فکر میکنی میتونی با اون عکسها کسی رو کنترل کنی.»
دختر دیگر لبخند نمیزد.
جونگکوک دستش را پایین آورد.
— «میدونی بدترین قسمت کار چیه؟»
دختر چیزی نگفت.
جونگکوک آرام گفت:
— «اینکه فکر کردی من نمیفهمم.»
چشمهای دختر کمی لرزید.
سوآ آهسته گفت:
— «جونگکوک…»
اما او هنوز نگاهش روی دختر بود.
— «تو میخواستی سوآ از من فاصله بگیره.»
دختر سریع گفت:
— «من فقط—»
جونگکوک ادامه داد:
— «ولی یه اشتباه کردی.»
سکوت*
بعد خیلی آرام گفت:
— «فکر کردی من میزارم.»
آن جمله آنقدر ساده گفته شد…
ولی آنقدر سنگین بود…
که دختر کاملاً رنگش پرید.
جونگکوک دستش را جلو آورد.
— «گوشی.»
این بار دختر تردید کرد.
ولی بالاخره…
گوشی را در دست او گذاشت.
جونگکوک صفحه را نگاه کرد.
چند عکس.
او چند ثانیه به آنها خیره شد.
بعد بدون عجله…
عکسها را پاک کرد.
و پوشه سطل را هم خالی کرد.
بعد گوشی را به دختر برگرداند.
— «کار تموم شد.»
دختر نفس راحتی کشید.
ولی جونگکوک هنوز حرفش تمام نشده بود.
او آرام ادامه داد:
— «حالا نوبت قسمت دومه.»
دختر اخم کرد.
— «چی؟»
جونگکوک مستقیم نگاهش کرد.
— «اگر حتی یک بار دیگه مزاحم سوآ بشی…»
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد خیلی آرام گفت:
— «اون موقع من دیگه فقط یه مهمان دانشگاه نیستم.»
دختر فهمید.
پیام کاملاً واضح بود.
و خطرناک.
او چیزی نگفت.
فقط سریع سرش را تکان داد.
— «متوجه شدم.»
و تقریباً با عجله از آنجا دور شد.
چند لحظه بعد…
باغ دوباره ساکت شد.
سوآ به جونگکوک نگاه کرد.
— «تو… همه چیز رو شنیدی؟»
جونگکوک آه کشید.
— «به اندازه کافی.»
سوآ اخم کرد.
— «قرار نبود بفهمی.»
جونگکوک ابرو بالا انداخت.
— «یعنی قرار بود تنهایی حلش کنی؟»
سوآ شانه بالا انداخت.
— «میتونستم.»
جونگکوک چند ثانیه نگاهش کرد.
بعد آهسته گفت:
— «سوآ.»
— «چی؟»
او یک قدم جلو آمد.
— «فکر کردی باید تنهایی باهاش بجنگی؟»
سوآ چیزی نگفت.
جونگکوک آرام ادامه داد:
— «من اونجا ایستاده بودم و داشتم میشنیدم که داری میگی ازم فاصله میگیری.»
سوآ سریع گفت:
— «اون فقط—»
جونگکوک آرامتر گفت:
— «میدونم.»
بعد خیلی نزدیک شد.
— «ولی دفعه بعد…»
سوآ نگاهش کرد.
جونگکوک آرام گفت:
— «قبل از اینکه قهرمانبازی دربیاری، به من بگو.»
سوآ لبخند کوچکی زد.
— «ولی قهرمانبازی کردم.»
جونگکوک هم خندید.
— «تقریباً.»
سوآ ابرو بالا انداخت.
— «تقریباً؟»
جونگکوک ناگهان دستش را دور شانهاش انداخت و او را نزدیک کشید.
— «آره.»
سوآ جا خورد.
— «هی—»
جونگکوک لبخند زد.
— «چون آخرش من باید نجاتت بدم.»
سوآ خندید.
— «خیلی مطمئنی.»
جونگکوک آرام گفت:
— «خیلی.»
و این بار…
سوآ هم مخالفت نکرد وقتی دوباره در آغوشش قرار گرفت.
[ادامه دارد...]
***
شرایط پارت بعد:
44 لایک
25 بازنشر
***
پیج دومم رو فالو کنید از بی تی اس و کیدراما فعالیت میکنم:
https://wisgoon.com/asma_love_korea
- ۸۰۴
- ۰۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط