دفتر خاطرات آرا
آرا نفس عمیقی کشید و صفحه بعدی دفتر را باز کرد.
همینجا بود که همهچیز کمکم تغییر کرد.
---
چند هفته گذشته بود.
کنجکاوی آرا کمتر نشده بود؛ برعکس، هر روز بیشتر میشد.
او شروع کرده بود به کنار هم گذاشتن تکههای پازل.
چرا جک و مینهو همیشه اطرافش بودند؟
چرا بعضی آدمها به محض دیدن تهیونگ رفتاری کاملاً متفاوت پیدا میکردند؟
و مهمتر از همه...
چرا پدرش هیچوقت درباره کار واقعیاش حرف نمیزد؟
---
یک عصر بعد از پایان شیفت کافه، آرا اتفاقی مکالمهای را شنید.
دو مرد در خیابان درباره شخصی صحبت میکردند که همه از او حساب میبردند.
اسمش را نگفتند.
اما توصیفهایشان عجیب آشنا بود.
مردی قدرتمند.
باهوش.
ترسناک.
و بسیار محافظ خانوادهاش.
همان شب برای اولین بار شک کوچکی در ذهن آرا شکل گرفت.
---
در خانه، تهیونگ متوجه تغییر رفتار دخترش شد.
هنگام شام پرسید:
ـ چیزی شده؟
ـ نه.
ـ وقتی میگی «نه» یعنی یه چیزی شده.
آرا قاشقش را روی میز گذاشت.
ـ بابا... واقعاً چهکارهای؟
چند ثانیه سکوت برقرار شد.
تهیونگ آرام به او نگاه کرد.
ـ یه مدیر.
ـ فقط همین؟
ـ فقط همین.
اما نگاهش چیز دیگری میگفت.
---
روز بعد در مدرسه، آرا در کتابخانه مشغول تحقیق بود.
نه درباره درس.
درباره پدرش.
هرچند چیز مشخصی پیدا نکرد، اما بیشتر مطمئن شد که چیزی از او پنهان شده است.
وقتی از مدرسه بیرون آمد، جک کنار در منتظرش بود.
ـ باز تحقیق میکنی؟
آرا با تعجب گفت:
ـ از کجا فهمیدی؟
جک لبخند زد.
ـ حدس زدم.
اما در واقع حدس نزده بود.
خبرش را گرفته بود.
و همین موضوع آرا را بیشتر مشکوک کرد.
---
آن شب تهیونگ روی بالکن ایستاده بود.
مینهو کنارش آمد.
ـ نمیتونی تا ابد ازش پنهانش کنی.
تهیونگ به چراغهای شهر خیره شد.
ـ میدونم.
ـ پس چرا نمیگی؟
ـ چون میخوام یه زندگی عادی داشته باشه.
مینهو سکوت کرد.
هر دو میدانستند دیر یا زود حقیقت آشکار میشود.
---
و درست همان زمان، آرا در اتاقش نشسته بود و به پروندهای که اتفاقی پیدا کرده بود خیره شده بود.
پروندهای که نام پدرش در آن دیده میشد.
و سؤالاتی که پاسخشان میتوانست تمام زندگیاش را تغییر دهد.
ادامه در پارت ششم...
همینجا بود که همهچیز کمکم تغییر کرد.
---
چند هفته گذشته بود.
کنجکاوی آرا کمتر نشده بود؛ برعکس، هر روز بیشتر میشد.
او شروع کرده بود به کنار هم گذاشتن تکههای پازل.
چرا جک و مینهو همیشه اطرافش بودند؟
چرا بعضی آدمها به محض دیدن تهیونگ رفتاری کاملاً متفاوت پیدا میکردند؟
و مهمتر از همه...
چرا پدرش هیچوقت درباره کار واقعیاش حرف نمیزد؟
---
یک عصر بعد از پایان شیفت کافه، آرا اتفاقی مکالمهای را شنید.
دو مرد در خیابان درباره شخصی صحبت میکردند که همه از او حساب میبردند.
اسمش را نگفتند.
اما توصیفهایشان عجیب آشنا بود.
مردی قدرتمند.
باهوش.
ترسناک.
و بسیار محافظ خانوادهاش.
همان شب برای اولین بار شک کوچکی در ذهن آرا شکل گرفت.
---
در خانه، تهیونگ متوجه تغییر رفتار دخترش شد.
هنگام شام پرسید:
ـ چیزی شده؟
ـ نه.
ـ وقتی میگی «نه» یعنی یه چیزی شده.
آرا قاشقش را روی میز گذاشت.
ـ بابا... واقعاً چهکارهای؟
چند ثانیه سکوت برقرار شد.
تهیونگ آرام به او نگاه کرد.
ـ یه مدیر.
ـ فقط همین؟
ـ فقط همین.
اما نگاهش چیز دیگری میگفت.
---
روز بعد در مدرسه، آرا در کتابخانه مشغول تحقیق بود.
نه درباره درس.
درباره پدرش.
هرچند چیز مشخصی پیدا نکرد، اما بیشتر مطمئن شد که چیزی از او پنهان شده است.
وقتی از مدرسه بیرون آمد، جک کنار در منتظرش بود.
ـ باز تحقیق میکنی؟
آرا با تعجب گفت:
ـ از کجا فهمیدی؟
جک لبخند زد.
ـ حدس زدم.
اما در واقع حدس نزده بود.
خبرش را گرفته بود.
و همین موضوع آرا را بیشتر مشکوک کرد.
---
آن شب تهیونگ روی بالکن ایستاده بود.
مینهو کنارش آمد.
ـ نمیتونی تا ابد ازش پنهانش کنی.
تهیونگ به چراغهای شهر خیره شد.
ـ میدونم.
ـ پس چرا نمیگی؟
ـ چون میخوام یه زندگی عادی داشته باشه.
مینهو سکوت کرد.
هر دو میدانستند دیر یا زود حقیقت آشکار میشود.
---
و درست همان زمان، آرا در اتاقش نشسته بود و به پروندهای که اتفاقی پیدا کرده بود خیره شده بود.
پروندهای که نام پدرش در آن دیده میشد.
و سؤالاتی که پاسخشان میتوانست تمام زندگیاش را تغییر دهد.
ادامه در پارت ششم...
- ۳۵۳
- ۰۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط