پارت ششم
پارت ششم
باران همچنان پشت پنجره میبارید.
آرا با انگشت روی صفحه دفتر خاطرات کشید.
این همان شبی بود که دیگر هیچچیز مثل قبل نماند.
---
پرونده روی تختش باز بود.
او بارها و بارها نام پدرش را خوانده بود.
هرچه بیشتر میخواند، کمتر متوجه میشد.
اما یک چیز واضح بود:
تهیونگ آن مرد عادیای نبود که همیشه وانمود میکرد.
---
صبح روز بعد، آرا تصمیمش را گرفت.
دیگر نمیخواست حدس بزند.
میخواست حقیقت را مستقیم از خودش بشنود.
---
عصر همان روز، وقتی تهیونگ به خانه برگشت، آرا در اتاق نشیمن منتظرش بود.
نه لبخند همیشگی را داشت.
نه شوخی.
نه شیطنت.
فقط سکوت.
تهیونگ همان لحظه فهمید اتفاقی افتاده است.
ـ آرا؟
دختر پرونده را روی میز گذاشت.
ـ میخوام حقیقت رو بدونم.
فضای خانه سنگین شد.
---
چند دقیقه بعد...
هر دو در اتاق کار تهیونگ نشسته بودند.
برای اولین بار در سالهای زندگیشان، تهیونگ همهچیز را پنهان نکرد.
البته نه تمام جزئیات.
اما آنقدر گفت که آرا بفهمد پدرش سالها در دنیایی بسیار خطرناکتر از چیزی که تصور میکرد زندگی کرده است.
و به همین دلیل همیشه از او محافظت میکرده.
---
آرا شوکه شده بود.
خشمگین هم بود.
نه به خاطر حقیقت.
به خاطر اینکه سالها از او مخفی شده بود.
ـ فکر میکردی نمیتونم تحملش کنم؟
ـ نه.
ـ پس چرا نگفتی؟
تهیونگ آرام جواب داد:
ـ چون میخواستم تا جایی که میشه از اون دنیا دور بمونی.
---
اشک در چشمهای آرا جمع شد.
از زمانی که مادرش را از دست داده بود، تهیونگ تنها خانوادهاش بود.
و حالا تازه میفهمید چرا پدرش همیشه اینقدر مراقبش بوده.
چرا جک و مینهو همیشه نزدیکش بودند.
چرا هیچوقت تنها رها نمیشد.
---
در همین لحظه در زدند.
جک وارد شد.
فضا را دید و زیر لب گفت:
ـ اوه... بالاخره فهمید؟
مینهو که پشت سرش بود، آه کشید.
ـ دیر یا زود باید میفهمید.
آرا با اخم نگاهشان کرد.
ـ شما دو نفرم توی این ماجرا شریک بودین؟
جک خندید.
ـ متأسفانه بله.
ـ من از هردوتون شکایت دارم.
ـ قبول داریم.
---
برای اولین بار بعد از مدتها، همه با هم خندیدند.
حتی تهیونگ.
اما پشت آن آرامش، نگرانی بزرگی وجود داشت.
حالا که آرا حقیقت را میدانست، دیگر نمیشد از او مثل گذشته محافظت کرد.
و آینده قرار بود سختتر از همیشه باشد.
آرا آخرین صفحه دفتر خاطرات را باز کرد.
لبخند کمرنگی روی لبش نشست.
چقدر همهچیز تغییر کرده بود...
---
چند ماه از روزی که حقیقت را فهمیده بود گذشته بود.
دیگر خبری از آن دختر بیخبر سابق نبود.
البته هنوز هم شیطان بود.
هنوز هم فضول بود.
و هنوز هم قبل از فکر کردن، عمل میکرد.
درست مثل تهیونگ.
---
یک روز جک وارد خانه شد و با وحشت گفت:
ـ تهیونگ... دخترت دوباره دردسر درست کرده.
تهیونگ بدون اینکه سرش را از روی پرونده بلند کند گفت:
ـ این بار چی کار کرده؟
مینهو خندید.
ـ رفته توی دفتر مدرسه تا بفهمه سؤالای امتحان کجان.
ـ پیدا کرد؟
ـ نه.
ـ پس خوبه.
آرا از آشپزخانه فریاد زد:
ـ هی!
همه خندیدند.
---
اما پشت این خندهها چیز مهمتری وجود داشت.
اعتماد.
بعد از سالها راز و پنهانکاری، حالا پدر و دختر بیشتر از همیشه با هم حرف میزدند.
تهیونگ فهمیده بود که نمیتواند آرا را برای همیشه از دنیا پنهان کند.
و آرا هم فهمیده بود که تمام سختگیریهای پدرش از روی محبت بوده است.
---
آن شب روی پشتبام خانه نشسته بودند.
همان جایی که همیشه برای فکر کردن میرفتند.
آرا به آسمان نگاه کرد.
ـ مامان الان بهمون افتخار میکنه؟
تهیونگ برای چند لحظه سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
ـ مطمئنم میکنه.
ـ حتی با این همه خرابکاری من؟
ـ مخصوصاً با خرابکاریهای تو.
آرا خندید.
---
باد آرامی وزید.
برای اولین بار بعد از مدتها، هر دو احساس آرامش میکردند.
نه به خاطر اینکه زندگی کامل شده بود.
نه به خاطر اینکه دیگر مشکلی وجود نداشت.
بلکه چون کنار هم بودند.
---
آرا دفتر خاطرات را بست.
به عکس مادرش که روی میز بود نگاه کرد.
سپس به پنجرهای که باران پشت آن میبارید.
زندگی همیشه آسان نبود.
گاهی پر از راز بود.
گاهی پر از درد.
گاهی پر از سؤالهای بیجواب.
اما او یک چیز را خوب میدانست.
مهم نبود دنیا چقدر پیچیده باشد.
تا وقتی خانوادهاش کنار او باشند، از پس هر چیزی برمیآید.
و درست همان لحظه، صدای تهیونگ از طبقه پایین آمد:
ـ آرا! دوباره وسایل منو دست زدی؟
آرا لبخند شیطنتآمیزی زد.
ـ نه بابا!
دو ثانیه سکوت.
ـ پس چرا گاوصندوقم بازه؟
آرا با خنده از جایش پرید و شروع به دویدن کرد.
و صدای خنده جک و مینهو تمام خانه را پر کرد.
پایان 🌷📖
باران همچنان پشت پنجره میبارید.
آرا با انگشت روی صفحه دفتر خاطرات کشید.
این همان شبی بود که دیگر هیچچیز مثل قبل نماند.
---
پرونده روی تختش باز بود.
او بارها و بارها نام پدرش را خوانده بود.
هرچه بیشتر میخواند، کمتر متوجه میشد.
اما یک چیز واضح بود:
تهیونگ آن مرد عادیای نبود که همیشه وانمود میکرد.
---
صبح روز بعد، آرا تصمیمش را گرفت.
دیگر نمیخواست حدس بزند.
میخواست حقیقت را مستقیم از خودش بشنود.
---
عصر همان روز، وقتی تهیونگ به خانه برگشت، آرا در اتاق نشیمن منتظرش بود.
نه لبخند همیشگی را داشت.
نه شوخی.
نه شیطنت.
فقط سکوت.
تهیونگ همان لحظه فهمید اتفاقی افتاده است.
ـ آرا؟
دختر پرونده را روی میز گذاشت.
ـ میخوام حقیقت رو بدونم.
فضای خانه سنگین شد.
---
چند دقیقه بعد...
هر دو در اتاق کار تهیونگ نشسته بودند.
برای اولین بار در سالهای زندگیشان، تهیونگ همهچیز را پنهان نکرد.
البته نه تمام جزئیات.
اما آنقدر گفت که آرا بفهمد پدرش سالها در دنیایی بسیار خطرناکتر از چیزی که تصور میکرد زندگی کرده است.
و به همین دلیل همیشه از او محافظت میکرده.
---
آرا شوکه شده بود.
خشمگین هم بود.
نه به خاطر حقیقت.
به خاطر اینکه سالها از او مخفی شده بود.
ـ فکر میکردی نمیتونم تحملش کنم؟
ـ نه.
ـ پس چرا نگفتی؟
تهیونگ آرام جواب داد:
ـ چون میخواستم تا جایی که میشه از اون دنیا دور بمونی.
---
اشک در چشمهای آرا جمع شد.
از زمانی که مادرش را از دست داده بود، تهیونگ تنها خانوادهاش بود.
و حالا تازه میفهمید چرا پدرش همیشه اینقدر مراقبش بوده.
چرا جک و مینهو همیشه نزدیکش بودند.
چرا هیچوقت تنها رها نمیشد.
---
در همین لحظه در زدند.
جک وارد شد.
فضا را دید و زیر لب گفت:
ـ اوه... بالاخره فهمید؟
مینهو که پشت سرش بود، آه کشید.
ـ دیر یا زود باید میفهمید.
آرا با اخم نگاهشان کرد.
ـ شما دو نفرم توی این ماجرا شریک بودین؟
جک خندید.
ـ متأسفانه بله.
ـ من از هردوتون شکایت دارم.
ـ قبول داریم.
---
برای اولین بار بعد از مدتها، همه با هم خندیدند.
حتی تهیونگ.
اما پشت آن آرامش، نگرانی بزرگی وجود داشت.
حالا که آرا حقیقت را میدانست، دیگر نمیشد از او مثل گذشته محافظت کرد.
و آینده قرار بود سختتر از همیشه باشد.
آرا آخرین صفحه دفتر خاطرات را باز کرد.
لبخند کمرنگی روی لبش نشست.
چقدر همهچیز تغییر کرده بود...
---
چند ماه از روزی که حقیقت را فهمیده بود گذشته بود.
دیگر خبری از آن دختر بیخبر سابق نبود.
البته هنوز هم شیطان بود.
هنوز هم فضول بود.
و هنوز هم قبل از فکر کردن، عمل میکرد.
درست مثل تهیونگ.
---
یک روز جک وارد خانه شد و با وحشت گفت:
ـ تهیونگ... دخترت دوباره دردسر درست کرده.
تهیونگ بدون اینکه سرش را از روی پرونده بلند کند گفت:
ـ این بار چی کار کرده؟
مینهو خندید.
ـ رفته توی دفتر مدرسه تا بفهمه سؤالای امتحان کجان.
ـ پیدا کرد؟
ـ نه.
ـ پس خوبه.
آرا از آشپزخانه فریاد زد:
ـ هی!
همه خندیدند.
---
اما پشت این خندهها چیز مهمتری وجود داشت.
اعتماد.
بعد از سالها راز و پنهانکاری، حالا پدر و دختر بیشتر از همیشه با هم حرف میزدند.
تهیونگ فهمیده بود که نمیتواند آرا را برای همیشه از دنیا پنهان کند.
و آرا هم فهمیده بود که تمام سختگیریهای پدرش از روی محبت بوده است.
---
آن شب روی پشتبام خانه نشسته بودند.
همان جایی که همیشه برای فکر کردن میرفتند.
آرا به آسمان نگاه کرد.
ـ مامان الان بهمون افتخار میکنه؟
تهیونگ برای چند لحظه سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
ـ مطمئنم میکنه.
ـ حتی با این همه خرابکاری من؟
ـ مخصوصاً با خرابکاریهای تو.
آرا خندید.
---
باد آرامی وزید.
برای اولین بار بعد از مدتها، هر دو احساس آرامش میکردند.
نه به خاطر اینکه زندگی کامل شده بود.
نه به خاطر اینکه دیگر مشکلی وجود نداشت.
بلکه چون کنار هم بودند.
---
آرا دفتر خاطرات را بست.
به عکس مادرش که روی میز بود نگاه کرد.
سپس به پنجرهای که باران پشت آن میبارید.
زندگی همیشه آسان نبود.
گاهی پر از راز بود.
گاهی پر از درد.
گاهی پر از سؤالهای بیجواب.
اما او یک چیز را خوب میدانست.
مهم نبود دنیا چقدر پیچیده باشد.
تا وقتی خانوادهاش کنار او باشند، از پس هر چیزی برمیآید.
و درست همان لحظه، صدای تهیونگ از طبقه پایین آمد:
ـ آرا! دوباره وسایل منو دست زدی؟
آرا لبخند شیطنتآمیزی زد.
ـ نه بابا!
دو ثانیه سکوت.
ـ پس چرا گاوصندوقم بازه؟
آرا با خنده از جایش پرید و شروع به دویدن کرد.
و صدای خنده جک و مینهو تمام خانه را پر کرد.
پایان 🌷📖
- ۷۴۶
- ۰۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط