فیک خیانت پنهان
دو پارتی
| آوا
دستهایم میلرزید.
به تست بارداری روی روشویی خیره شده بودم. دو خط صورتی واضح، تمام دنیایم را زیر و رو کرده بود.
اشک در چشمهایم جمع شد و ناخودآگاه لبخند زدم.
«من... مادر میشم.»
اولین کسی که میخواستم این خبر را بشنود جونگکوک بود.
مردی که سه سال عاشقش بودم و یک سال از ازدواجمان میگذشت.
آن شب با هیجان منتظر آمدنش ماندم.
اما وقتی وارد خانه شد، چیزی عجیب بود.
حتی نگاهم نکرد.
فقط گوشی را محکم در دست گرفته بود و مدام پیامهایش را چک میکرد.
ـ «جونگکوک... میخوام یه چیزی بهت بگم.»
سرش را بالا آورد.
ـ «بعداً آوا. الان خستهام.»
برای اولین بار، ذوقم خاموش شد.
و برای اولین بار، احساس کردم چیزی بین ما تغییر کرده است.
---
جونگکوک
میدانستم رفتارم عجیب شده.
هر بار که آوا نگاهم میکرد، عذاب وجدان مثل خوره به جانم میافتاد.
چند ماه قبل با دختری در شرکت صمیمی شده بودم.
اول فقط حرف زدن بود.
بعد پیامها بیشتر شد.
و حالا...
به جایی رسیده بود که از خودم متنفر بودم.
آوا هیچ تقصیری نداشت.
اما هر بار که میخواستم همه چیز را قطع کنم، عقب میکشیدم.
وقتی آن شب ناامید شدن را در چشمانش دیدم، قلبم فشرده شد.
اما باز هم حقیقت را نگفتم.
بزرگترین اشتباه زندگیام.
---
| آوا
هفتهها گذشت.
من بارداریام را پنهان کردم.
نه از روی لجبازی.
فقط میخواستم اول بفهمم چه اتفاقی دارد میافتد.
جونگکوک دیر به خانه میآمد.
بعضی تماسها را بیرون جواب میداد.
گاهی لبخندهایی میزد که مدتها بود به من نزده بود.
تا اینکه یک روز حقیقت را دیدم.
پیامها.
عکسها.
قرارهای مخفیانه.
دنیایم فرو ریخت.
روی زمین نشستم و دستم را روی شکمم گذاشتم.
ـ «ببخش عزیزم...»
اشکهایم بند نمیآمد.
همان روز تصمیمم را گرفتم.
طلاق.
---
| جونگکوک
وقتی برگههای طلاق را مقابلم گذاشت، شوکه شدم.
ـ «آوا... این یعنی چی؟»
صورتش خیس اشک بود.
ـ «دیگه نمیخوام ادامه بدم.»
برای اولین بار فهمیدم چه بلایی سر زندگیمان آوردهام.
سعی کردم توضیح بدهم.
گفتم اشتباه کردهام.
گفتم تمام شده.
اما دیگر اعتمادش شکسته بود.
و حق داشت.
آن شب وقتی خانه را ترک کرد، احساس کردم همه چیز را از دست دادهام.
---
| آوا
چند روز بعد برای چکاپ بارداری به بیمارستان رفتم.
فکر میکردم تنها هستم.
اما سرنوشت برنامه دیگری داشت.
در راهرو ناگهان جونگکوک را دیدم.
او برای ملاقات یکی از همکارانش آمده بود.
قبل از اینکه بتوانم بروم، صدای پزشکم را شنید.
ـ «خانم آوا، مراقب وضعیت بارداریتون باشید.»
دنیا برای چند ثانیه متوقف شد.
جونگکوک با ناباوری نگاهم کرد.
ـ «بارداری؟»
اشک در چشمهایم جمع شد.
دیگر چیزی برای پنهان کردن نمانده بود.
---
| جونگکوک
نمیتوانستم نفس بکشم.
من قرار بود پدر شوم.
و حتی خبر نداشتم.
اما بیشتر از آن، فهمیدم چقدر آوا را تنها گذاشته بودم.
تمام مسیر تا خانه فقط گریه کردم.
برای اشتباهاتم.
برای زنی که دوستش داشتم و به او زخم زده بودم.
روز بعد سراغش رفتم.
اما نه برای اجبار.
نه برای مجبور کردنش به ماندن.
گفتم:
ـ «میدونم شاید هیچ وقت منو نبخشی. اما میخوام هر روز برای جبران تلاش کنم.»
برای اولین بار هیچ بهانهای نیاوردم.
فقط مسئولیت کارم را پذیرفتم.
---
| آوا
دستهایم میلرزید.
به تست بارداری روی روشویی خیره شده بودم. دو خط صورتی واضح، تمام دنیایم را زیر و رو کرده بود.
اشک در چشمهایم جمع شد و ناخودآگاه لبخند زدم.
«من... مادر میشم.»
اولین کسی که میخواستم این خبر را بشنود جونگکوک بود.
مردی که سه سال عاشقش بودم و یک سال از ازدواجمان میگذشت.
آن شب با هیجان منتظر آمدنش ماندم.
اما وقتی وارد خانه شد، چیزی عجیب بود.
حتی نگاهم نکرد.
فقط گوشی را محکم در دست گرفته بود و مدام پیامهایش را چک میکرد.
ـ «جونگکوک... میخوام یه چیزی بهت بگم.»
سرش را بالا آورد.
ـ «بعداً آوا. الان خستهام.»
برای اولین بار، ذوقم خاموش شد.
و برای اولین بار، احساس کردم چیزی بین ما تغییر کرده است.
---
جونگکوک
میدانستم رفتارم عجیب شده.
هر بار که آوا نگاهم میکرد، عذاب وجدان مثل خوره به جانم میافتاد.
چند ماه قبل با دختری در شرکت صمیمی شده بودم.
اول فقط حرف زدن بود.
بعد پیامها بیشتر شد.
و حالا...
به جایی رسیده بود که از خودم متنفر بودم.
آوا هیچ تقصیری نداشت.
اما هر بار که میخواستم همه چیز را قطع کنم، عقب میکشیدم.
وقتی آن شب ناامید شدن را در چشمانش دیدم، قلبم فشرده شد.
اما باز هم حقیقت را نگفتم.
بزرگترین اشتباه زندگیام.
---
| آوا
هفتهها گذشت.
من بارداریام را پنهان کردم.
نه از روی لجبازی.
فقط میخواستم اول بفهمم چه اتفاقی دارد میافتد.
جونگکوک دیر به خانه میآمد.
بعضی تماسها را بیرون جواب میداد.
گاهی لبخندهایی میزد که مدتها بود به من نزده بود.
تا اینکه یک روز حقیقت را دیدم.
پیامها.
عکسها.
قرارهای مخفیانه.
دنیایم فرو ریخت.
روی زمین نشستم و دستم را روی شکمم گذاشتم.
ـ «ببخش عزیزم...»
اشکهایم بند نمیآمد.
همان روز تصمیمم را گرفتم.
طلاق.
---
| جونگکوک
وقتی برگههای طلاق را مقابلم گذاشت، شوکه شدم.
ـ «آوا... این یعنی چی؟»
صورتش خیس اشک بود.
ـ «دیگه نمیخوام ادامه بدم.»
برای اولین بار فهمیدم چه بلایی سر زندگیمان آوردهام.
سعی کردم توضیح بدهم.
گفتم اشتباه کردهام.
گفتم تمام شده.
اما دیگر اعتمادش شکسته بود.
و حق داشت.
آن شب وقتی خانه را ترک کرد، احساس کردم همه چیز را از دست دادهام.
---
| آوا
چند روز بعد برای چکاپ بارداری به بیمارستان رفتم.
فکر میکردم تنها هستم.
اما سرنوشت برنامه دیگری داشت.
در راهرو ناگهان جونگکوک را دیدم.
او برای ملاقات یکی از همکارانش آمده بود.
قبل از اینکه بتوانم بروم، صدای پزشکم را شنید.
ـ «خانم آوا، مراقب وضعیت بارداریتون باشید.»
دنیا برای چند ثانیه متوقف شد.
جونگکوک با ناباوری نگاهم کرد.
ـ «بارداری؟»
اشک در چشمهایم جمع شد.
دیگر چیزی برای پنهان کردن نمانده بود.
---
| جونگکوک
نمیتوانستم نفس بکشم.
من قرار بود پدر شوم.
و حتی خبر نداشتم.
اما بیشتر از آن، فهمیدم چقدر آوا را تنها گذاشته بودم.
تمام مسیر تا خانه فقط گریه کردم.
برای اشتباهاتم.
برای زنی که دوستش داشتم و به او زخم زده بودم.
روز بعد سراغش رفتم.
اما نه برای اجبار.
نه برای مجبور کردنش به ماندن.
گفتم:
ـ «میدونم شاید هیچ وقت منو نبخشی. اما میخوام هر روز برای جبران تلاش کنم.»
برای اولین بار هیچ بهانهای نیاوردم.
فقط مسئولیت کارم را پذیرفتم.
---
- ۱.۴k
- ۰۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط