دفتر خاطرات آرا
part:3
آرا دفتر خاطرات را ورق زد و لبخند کمرنگی زد.
این بخش از خاطراتش را خوب به یاد داشت.
آن روز بعد از تعطیل شدن کافه، هوا تاریک شده بود.
آرا هدفون در گوشش گذاشته بود و بیخیال در خیابان قدم میزد.
مثل همیشه حواسش به اطراف نبود.
اما چیزی عجیب به نظر میرسید.
احساس میکرد کسی دنبالش میکند.
چند بار برگشت.
هیچکس نبود.
شانه بالا انداخت و به راهش ادامه داد.
اما چند دقیقه بعد دوباره همان حس سراغش آمد.
این بار قدمهایش را تندتر کرد.
در همان لحظه صدایی از پشت سرش آمد:
ـ آرا!
دختر از جا پرید.
وقتی برگشت، جک را دید که نفسنفسزنان به او رسیده بود.
ـ باز که تنها راه افتادی؟
ـ باز که تو پیدات شدی؟
جک خندید.
ـ انگار قسمت داریم.
ـ قسمت یا جاسوسی؟
ـ من؟ جاسوس؟ هرگز!
آرا با تردید نگاهش کرد.
هیچوقت حرفش را باور نمیکرد.
---
فردای آن روز در مدرسه، اتفاق عجیبی افتاد.
یکی از دانشآموزها که مدتها رفتار نامناسب و آزاردهندهای با دیگران داشت، این بار سعی کرد آرا را در راهرو اذیت کند.
اما قبل از اینکه ماجرا جدی شود، یکی از معلمها سر رسید و او را متوقف کرد.
موضوع همانجا تمام شد و مسئولان مدرسه نیز با آن دانشآموز برخورد کردند.
با این حال، چیزی ذهن آرا را درگیر کرد.
آن دانشآموز از ترس میلرزید.
انگار قبل از آمدن معلم، شخص دیگری با او صحبت کرده بود.
---
همان شب...
تهیونگ پشت میز کارش نشسته بود.
صورتش آرام به نظر میرسید.
اما چشمانش کاملاً سرد بود.
مینهو وارد اتاق شد.
ـ مشکل مدرسه حل شد.
تهیونگ بدون اینکه سرش را بلند کند گفت:
ـ خوبه.
ـ آرا چیزی نفهمیده.
ـ نباید هم بفهمه.
برای تهیونگ فقط یک چیز مهم بود:
دخترش.
تنها خانوادهای که برایش باقی مانده بود.
---
اما آرا کمکم متوجه میشد که اتفاقات اطرافش عادی نیستند.
هر وقت به دردسر میافتاد، ناگهان کسی پیدایش میشد.
هر وقت مشکلی پیش میآمد، قبل از اینکه خودش کاری کند، مشکل حل میشد.
انگار سایههایی نامرئی همیشه مراقبش بودند.
و او تصمیم گرفت حقیقت را کشف کند.
حتی اگر آن حقیقت زندگیاش را برای همیشه تغییر میداد...
آرا دفتر خاطرات را ورق زد و لبخند کمرنگی زد.
این بخش از خاطراتش را خوب به یاد داشت.
آن روز بعد از تعطیل شدن کافه، هوا تاریک شده بود.
آرا هدفون در گوشش گذاشته بود و بیخیال در خیابان قدم میزد.
مثل همیشه حواسش به اطراف نبود.
اما چیزی عجیب به نظر میرسید.
احساس میکرد کسی دنبالش میکند.
چند بار برگشت.
هیچکس نبود.
شانه بالا انداخت و به راهش ادامه داد.
اما چند دقیقه بعد دوباره همان حس سراغش آمد.
این بار قدمهایش را تندتر کرد.
در همان لحظه صدایی از پشت سرش آمد:
ـ آرا!
دختر از جا پرید.
وقتی برگشت، جک را دید که نفسنفسزنان به او رسیده بود.
ـ باز که تنها راه افتادی؟
ـ باز که تو پیدات شدی؟
جک خندید.
ـ انگار قسمت داریم.
ـ قسمت یا جاسوسی؟
ـ من؟ جاسوس؟ هرگز!
آرا با تردید نگاهش کرد.
هیچوقت حرفش را باور نمیکرد.
---
فردای آن روز در مدرسه، اتفاق عجیبی افتاد.
یکی از دانشآموزها که مدتها رفتار نامناسب و آزاردهندهای با دیگران داشت، این بار سعی کرد آرا را در راهرو اذیت کند.
اما قبل از اینکه ماجرا جدی شود، یکی از معلمها سر رسید و او را متوقف کرد.
موضوع همانجا تمام شد و مسئولان مدرسه نیز با آن دانشآموز برخورد کردند.
با این حال، چیزی ذهن آرا را درگیر کرد.
آن دانشآموز از ترس میلرزید.
انگار قبل از آمدن معلم، شخص دیگری با او صحبت کرده بود.
---
همان شب...
تهیونگ پشت میز کارش نشسته بود.
صورتش آرام به نظر میرسید.
اما چشمانش کاملاً سرد بود.
مینهو وارد اتاق شد.
ـ مشکل مدرسه حل شد.
تهیونگ بدون اینکه سرش را بلند کند گفت:
ـ خوبه.
ـ آرا چیزی نفهمیده.
ـ نباید هم بفهمه.
برای تهیونگ فقط یک چیز مهم بود:
دخترش.
تنها خانوادهای که برایش باقی مانده بود.
---
اما آرا کمکم متوجه میشد که اتفاقات اطرافش عادی نیستند.
هر وقت به دردسر میافتاد، ناگهان کسی پیدایش میشد.
هر وقت مشکلی پیش میآمد، قبل از اینکه خودش کاری کند، مشکل حل میشد.
انگار سایههایی نامرئی همیشه مراقبش بودند.
و او تصمیم گرفت حقیقت را کشف کند.
حتی اگر آن حقیقت زندگیاش را برای همیشه تغییر میداد...
- ۸۷۲
- ۰۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط