Gentlemanshusband

#Gentlemans_husband
#season_Third
#part_395


_دختریه..

ادامه حرفش با حرف سوکی قاطی شد..

_ای خاک عالم!
چی شده اقا؟ هی من میگم پیش این تنها نمونید یه کاری میکنه، شما بگو نه!
اصلا چطور تونست دستاشو باز کنه؟
بیاین بیرون اقا خودم حساب این دختره رو میزارم کف دستش.

و با تموم شدن حرفش ضربه محـ کمی به سمت شکمم زد.
یه لحظه نفسم قطع شد!
حالت تهوع و حس بدی از این ضربه گرفتم، احساس کردم یه چیزی از وجودم کم شد.
یه حس عجیب که انگار خیلی وقته یچیزی رو داری ولی یهویی با یه اتفاق میفهمی اون دیگه توی وجودت نیست، ولی هرچقدر توی مغرم کنکاش کردم نتونستم بفهمم چی بود که توی وجودم مرد..
اینقدر این موضوع برام سنگین بود که پلکام روی هم افتادن و دیگه چیزی نفهمیدم؛

..
(جونگکوک)

عصبی برای چندمین بار به عکس توی گوشیم خیره شدم.
سعی میکردم تا جایی که امکان داره به اون فرشته که توی خیابون افتاده و خو.ن از سرش جاریه توجه نکنم.
چون قطعا یه حمله عصبی بهم دست میداد.
دوباره به چهره مرده بالای سر لیلی خیره شدم، این مردو کجا دیدم؟

وقتی دوربین هارو چک کردیم
و دیدم چه اتفاقی برای لیلی افتاده مغزم کاملا از هم پاشید!
اونا به زن من دست زدن، اونو زخـ می کردن و بعد، اونطوری بی رحمانه سوار ماشینش کردنو بردن!
خدایا این عذاب الهیه!
دارم دیوونه میشم، چه اتفاقی داره میوفته.
چطور تونستن اینقدر بی رحم باهاش رفتار کنن؟
اگه بفهمم کی این بلاهارو سرش اورده، فقط کافیه بفهمم..
کاری میکنم روزی چندبار ارزوی مر.گ کنه!
مردی که دستمال روی صورت لیلی گذاشته بود، برام خیلی اشنا بودو نمیتونستم بفهمم کیه!
تازه یک ساعت از دیدن فیلم دوربینا گذشته بود و پلیسا درحال شناسایی چهره بودن..
بیشتر به مغزم فشار اوردم ولی بازم نفهمیدم..نفهمیدم این مرد لعـ نتی رو کجا دیدم؟

در باز شدو یونگی وارد اتاقم شد
بی حرف سمتم اومد و کنارم نشست

_قیافت خیلی وحشتناک شده، اولین باره اینطوری میبینمت!

با اخم بهش توپیدم..

+وحشتناکه که وحشتناکه!
چه توقعی ازم داری لعـ نتی؟ بزار به در.د خودم بمیرم!

چشماش ناراحت شدو بهم نزدیک تر شد

_به جون خودت پیداش میکنیم! چیه همش غمبرک گرفتی؟
مطمئنم پیدا میشه، صحیح و سالم!

نگاهمو ازش گرفتم

+اینو ببین یونگی(به عکس اشاره کردم)
ببین چطوری بی رحمانه زدنش تا افتاد روی زمین؟ اخه از این ادما چه انتظاری میره که تا الان بلای بدتری سرش نیاوردن؟

عاجزانه رومو ازش گرفتم
اشک تو چشمام حلقه زده بود!
کی گفته مردا گریه نمیکنن؟ مگه ما دل نداریم؟ مگه احساس نداریم؟
منم دلم گرفته !
نمیتونم ادای ادمای قوی رو در بیارم..
نبود لیلی از پا درم اورده!
چشمام رو روی هم فشردم تا حال یونگی رو حداقل بد نکنم..
ولی احمقم اگه فکر میکنم یونگی بعد این همه سال رفاقت منو نشناسه...
صدای گرفته اش حالمو بدتر کرد..

_ترو خدا اینطوری داغون نباش، حالمو بد نکن بی خاصیت..

نگاهشو دوخت به عکس

_این مرتیکه بی نام..س خیلی برام اشناست..

یکم بهش زل زد

_بنظرم توی مهمونیی که برای نامجون گرفتیم دیدمش.. اه چرا چهرش واضح نیست!؟

با حرفای یونگی، جرقه ای به مغزم خورد..
مهمونی، جانگ هوسوک!
یادمه توی مهمونیی هوسوک یه مرد کنارش بود، رفیقش بود..
این همونه! لعـ نتی همونه!
با حیرت بلند شدم

+یونگی همونه، همون رفیق جانگ هوسوک.. یعنی.. یعنی.. هوسوک؟

یونگی هم با تعجب بلند شد و بعد عصبی داد زد

_خود ناکسشه!

خو.ن جلوی چشمام رو گرفت..

+دمار از روزگارش در میارم.. یونگی به خاک سیاه میشونمش..!!!
باید بریم کلانتری..

(لیلی)

از وقتی چشمام رو باز کردم توی یه مکان دیگه بودم..
درسته جای درست درمونی نبود، ولی حداقل از اون طویله روشن تر و یکم تمیز تر بود.
میشه گفت شبیه یه انباری بود..
نمیدونم از اینکه از اونجا بیرون اومدم خوشحال باشم یا بیشتر بترسم؛
خوشبختانه دستا و پاهام اینبار باز بودن.
اینقدر ذهنم درگیر شده بود که متوجه سردی هوا اصلا نبودم..
تو اون طویله خر.اب شده با اون چهاردیواری مزخرف، سرما از کمترین درگیری ذهنی و جـ سمیم بود..
اه سوزناکم رو بیرون فرستادم و بلند شدم تا ببینم میتونم یه چیزی پیدا کنم بندازم روی خودم. حداقل از سرما نمیرم..
به سمت انبوه وسایل رفتم و بعد کلی گشتن تونستم یه پتوی کوچیک پشـ می که سوراخ سوراخ بود پیدا کنم...
توی این موقعیت همینم نعمته!
پتورو برداشتم و سمت دیوار مرطوب رفتمو بهش تکیه دادم..
چشمام رو بستم تا بتونم از این درگیری ذهنی فرار کنم..
..
310 لایک
110 بازنشر
دیدگاه ها (۱۰۶)

#Gentlemans_husband#season_Third#part_394با صدای قیز قیز در ...

#Gentlemans_husband#season_Third#part_393_نمیدونم چرا.. ولی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط