#Gentlemans_husband
#Gentlemans_husband
#season_Third
#part_406
ترسی که داشت به سلول سلول تـ نم میرسید چند برابر شد.
ویکتوریا اومد.. با یه امپول که یه ماده سفید رنگ داخلش بود.
آمپول رو دست هوسوک داد و با یه حالتی که با گریه فرق نداشت گفت:
_کارمون تمومه! سه قلوها هم نیستن
فقط منو توعه لعـ نتی اینجاییم
هیچ شانسی نداریم.. ولی ته این بازی کثیـ ف نمیزارم نه این زنیکه و نه اون مرتیکه جونگکوک جون سالم به در ببرن.
دلیل اینهمه خشمش رو متوجه نمیشدم، چرا باید اینقدر از ما متنفر باشه؟؟
هوسوک فشار بیشتری به دستم دادو سمت خروجیه اون خونه تقریبا متروکه رفت.
صدای اژیر پلیس به گوشم میرسید.
همینکه از در اون خر.اب شده زدیم بیرون ویکتوریا یه تفـ نگ دراورد و سمت پلیسا گرفت.
بارون دیگه نمیبارید.. حالا چشمای من بود که لحظه ای بند نمیومد...
بعد چند هفته سخت بالاخره دیدیمش!
چهرش خسته تر و ضعیف تر از همیشه به نظر میرسید.. اصلا اون جونگکوک قدیم نبود!
از نگاهش ناباوری میبارید.. احساس کردم شاید باور نمیکنه من همون لیلیم، یعنی اینقدر داغون شدم؟؟
چند لحظه بهم زل زدو بعد، مثل کسی که به جنون رسیده شروع کرد به داد زدن و سعی کرد بیاد سمتم.. چند پلیس جلوش رو گرفتن و اجازه ندادن
_ولش کنین لجنا!! میکـ..شمتون!! لعـ نت به همتون! روزگارتون رو سیاه میکنم... ولش کنین لیلی؟؟؟؟
به هیچ عنوان نمیتونستم تماس چشمیی که باهاش داشتمو قطع کنم.. همونطور که گریه میکردم زیر لب گفتم
+جانم؟
ویکتوریا جیغی کشیدو موهام رو از پشت کشید.
_بسه لعـ نتیا! یکیتون یک قدم نزدیک بشه اون سم لعـ نتی رو بهش تزریق میکنیم..
به بیمارستان هم نمیرسه!! اگه این زنیکه رو زنده میخواین یه ماشین بهمون بدین! اگه کلکی توی کارتون باشه همین حالا این زنیکه رو میکشم..
هوسوک سرشو پایین اوردو زیر گوشم گفت..
_رومی فراموش کرده هواپیمای شخصیم رو ببره! گفتم که تو مال منی! باهم از اینجا میریم..
ناباور سرم رو تکون دادم..
یکی از اون پلیسا که تفـ نگش رو سمت ویکتوریا گرفته بود گفت..
_همین حالا این خانوم رو ول کنو تفـ نگت رو بنداز پایین.. هر اتفاقی برای این خانوم بیوفته به ضرر شما تموم میشه!
تکرار میکنم، ولش کنین و دستاتون رو بالا بگیرین!
اینبار هوسوک صحبت کرد
_د ببند گاله رو! سریع یه ماشین بیارین تا این زنیکه رو بهتون بدم.. شما که نمیخواین. جنازشو تحویل بگیرین؟
و بعد لگد محکمی به پام کوبید..
جیغم هوا رفتو کمی خم شدم.
پلیسا که اینو دیدن کمی عقب رفتن ولی جونگکوک انگار دیوونه شد؛
اون یدونه پلیسی که جلوش بودو پس زدو با سرعت سمتم اومد.. فاصلمون از هم زیاد نبود.. شاید هفده متر!
ویکتوریا که اینو دید دست پارچه یه شلیک سمتش پرتاب کرد ومن از شدت ترس جونش بلند جیغ زدم.. بهش نخورد..! ویکتوریا پشت سر هم تیر میزدو هوسوک تو گوش من داد میزد که جلوتر نیان..
پلیسا که دیدن ویکتوریا پا پس نمیکشه، اوناهم شلیک کردن..
فرو رفتن جسم تیـ.زی توی بازوم با جیغ در.دناک ویکتوریا یکی شد..
متوجه شدم که ماده ای به بد.نم وارد شدو بعد، انگار یه زهر مار بود که بهم زده شدو همون لحظه چشمام سیاهی رفت..
و الان، این فقط گوشام بود که صدای عربدیه پر درد هوسوک رو شنید؛
قبل اینکه بیوفتم.. دستی اشنا و بزرگ، جـ سمم رو توی اغو.شش گرفت؛
خیلی دلم میخواست چشمام رو باز کنم و از نزدیک ببینمش ولی نمیتونستم..
لعـ نتی عطرش رو دوست داشتم ولی نای اینکه سرم رو برگردونم تا بوش بهتر بهم برسه رو هم نداشتم فقط.. تنها لطفی که بهم میشد این بود که صدای دلواز و بم مردونش رو بالاخره بشنوم..
کاش اون بغض لعـ نتی همراه صحبت هاش نبود تا از موسیقی صداش بیشتر لذت ببرم..
با تک تک جمله هاش قلبم متلاشی میشدو نمیتونستم کاری بکنم..
با همون بغض مردونش زیر گلوم گفت:
_لیلی؟ ببین منو؟ عزیزم باز کن چشماتو؟ اخ که دلم برای دیدنت دیگه طاقت نداشت
دخترم؟ چشماتو باز کن.. ترو خدا، چند لحظه پیش فاصلمون زیاد بود آبی چشمات رو ندیدم.. میشه باز کنی پلکاتو؟؟
لیلی؟؟ لیلیم؟
صدای عاجزانه لیلی گفتنش اخرین چیزی بود که شنیدم و بعد.. صداها هم قطع شدن
....
350 لایک
140 بازنشر
#season_Third
#part_406
ترسی که داشت به سلول سلول تـ نم میرسید چند برابر شد.
ویکتوریا اومد.. با یه امپول که یه ماده سفید رنگ داخلش بود.
آمپول رو دست هوسوک داد و با یه حالتی که با گریه فرق نداشت گفت:
_کارمون تمومه! سه قلوها هم نیستن
فقط منو توعه لعـ نتی اینجاییم
هیچ شانسی نداریم.. ولی ته این بازی کثیـ ف نمیزارم نه این زنیکه و نه اون مرتیکه جونگکوک جون سالم به در ببرن.
دلیل اینهمه خشمش رو متوجه نمیشدم، چرا باید اینقدر از ما متنفر باشه؟؟
هوسوک فشار بیشتری به دستم دادو سمت خروجیه اون خونه تقریبا متروکه رفت.
صدای اژیر پلیس به گوشم میرسید.
همینکه از در اون خر.اب شده زدیم بیرون ویکتوریا یه تفـ نگ دراورد و سمت پلیسا گرفت.
بارون دیگه نمیبارید.. حالا چشمای من بود که لحظه ای بند نمیومد...
بعد چند هفته سخت بالاخره دیدیمش!
چهرش خسته تر و ضعیف تر از همیشه به نظر میرسید.. اصلا اون جونگکوک قدیم نبود!
از نگاهش ناباوری میبارید.. احساس کردم شاید باور نمیکنه من همون لیلیم، یعنی اینقدر داغون شدم؟؟
چند لحظه بهم زل زدو بعد، مثل کسی که به جنون رسیده شروع کرد به داد زدن و سعی کرد بیاد سمتم.. چند پلیس جلوش رو گرفتن و اجازه ندادن
_ولش کنین لجنا!! میکـ..شمتون!! لعـ نت به همتون! روزگارتون رو سیاه میکنم... ولش کنین لیلی؟؟؟؟
به هیچ عنوان نمیتونستم تماس چشمیی که باهاش داشتمو قطع کنم.. همونطور که گریه میکردم زیر لب گفتم
+جانم؟
ویکتوریا جیغی کشیدو موهام رو از پشت کشید.
_بسه لعـ نتیا! یکیتون یک قدم نزدیک بشه اون سم لعـ نتی رو بهش تزریق میکنیم..
به بیمارستان هم نمیرسه!! اگه این زنیکه رو زنده میخواین یه ماشین بهمون بدین! اگه کلکی توی کارتون باشه همین حالا این زنیکه رو میکشم..
هوسوک سرشو پایین اوردو زیر گوشم گفت..
_رومی فراموش کرده هواپیمای شخصیم رو ببره! گفتم که تو مال منی! باهم از اینجا میریم..
ناباور سرم رو تکون دادم..
یکی از اون پلیسا که تفـ نگش رو سمت ویکتوریا گرفته بود گفت..
_همین حالا این خانوم رو ول کنو تفـ نگت رو بنداز پایین.. هر اتفاقی برای این خانوم بیوفته به ضرر شما تموم میشه!
تکرار میکنم، ولش کنین و دستاتون رو بالا بگیرین!
اینبار هوسوک صحبت کرد
_د ببند گاله رو! سریع یه ماشین بیارین تا این زنیکه رو بهتون بدم.. شما که نمیخواین. جنازشو تحویل بگیرین؟
و بعد لگد محکمی به پام کوبید..
جیغم هوا رفتو کمی خم شدم.
پلیسا که اینو دیدن کمی عقب رفتن ولی جونگکوک انگار دیوونه شد؛
اون یدونه پلیسی که جلوش بودو پس زدو با سرعت سمتم اومد.. فاصلمون از هم زیاد نبود.. شاید هفده متر!
ویکتوریا که اینو دید دست پارچه یه شلیک سمتش پرتاب کرد ومن از شدت ترس جونش بلند جیغ زدم.. بهش نخورد..! ویکتوریا پشت سر هم تیر میزدو هوسوک تو گوش من داد میزد که جلوتر نیان..
پلیسا که دیدن ویکتوریا پا پس نمیکشه، اوناهم شلیک کردن..
فرو رفتن جسم تیـ.زی توی بازوم با جیغ در.دناک ویکتوریا یکی شد..
متوجه شدم که ماده ای به بد.نم وارد شدو بعد، انگار یه زهر مار بود که بهم زده شدو همون لحظه چشمام سیاهی رفت..
و الان، این فقط گوشام بود که صدای عربدیه پر درد هوسوک رو شنید؛
قبل اینکه بیوفتم.. دستی اشنا و بزرگ، جـ سمم رو توی اغو.شش گرفت؛
خیلی دلم میخواست چشمام رو باز کنم و از نزدیک ببینمش ولی نمیتونستم..
لعـ نتی عطرش رو دوست داشتم ولی نای اینکه سرم رو برگردونم تا بوش بهتر بهم برسه رو هم نداشتم فقط.. تنها لطفی که بهم میشد این بود که صدای دلواز و بم مردونش رو بالاخره بشنوم..
کاش اون بغض لعـ نتی همراه صحبت هاش نبود تا از موسیقی صداش بیشتر لذت ببرم..
با تک تک جمله هاش قلبم متلاشی میشدو نمیتونستم کاری بکنم..
با همون بغض مردونش زیر گلوم گفت:
_لیلی؟ ببین منو؟ عزیزم باز کن چشماتو؟ اخ که دلم برای دیدنت دیگه طاقت نداشت
دخترم؟ چشماتو باز کن.. ترو خدا، چند لحظه پیش فاصلمون زیاد بود آبی چشمات رو ندیدم.. میشه باز کنی پلکاتو؟؟
لیلی؟؟ لیلیم؟
صدای عاجزانه لیلی گفتنش اخرین چیزی بود که شنیدم و بعد.. صداها هم قطع شدن
....
350 لایک
140 بازنشر
- ۲.۵k
- ۰۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط