Gentlemanshusband
#Gentlemans_husband
#season_Third
#part_397
با فکی افتاده از تنفرو بهت زل زدم بهش، این همه اتفاق؟
چطور متوجه نشدم؟
من یه وسیلهام که قراره باهاش اون خانواده مهربون رو عذاب بدن؟
+لعـ نت به شمای پست فطرت.. خدا لـ عنتتون کنه، مگه شما انسان نیستید؟
معلومه که نه!
حیوونیت حیوون
امیدوارم تقاص تمام کاراتون رو پس بدین
قسم میخورم به هیچ یک از این خواستههای پلیدتون نمیرسید حالا میبینی!
ویکتوریا بلند خندید
با همون کفشای پاشنه پنج سانتیش سمتم اومد.
عین خر کفشش رو گذاشت رو دستم و فشارش داد..
جیغم در اومد و سعی کردم دستم رو از زیر پاش کنار بیارم.(ایشالا کفشت با همون پنج سانت بره تو کو....نت فشاری بدبخت)
+ولم کن کثافت، پاتو بردار!!!
اخرین فشار رو هم به دستم دادو بعد پاش رو برداشت
نگاهم به دستم خورد..
پوست قسمتیش کنده شده بودو خو.ن ازش میومد
جیغی کشیدم
+حالم ازتون بهم میخوره لجـ نا!
ویکتوریا رو به هوسوک گفت
_بگو بچها بیان یه گوش مالی بهش بدن،
وقت یه سوپرایز خفن برای جونگکوکه!
با تنفر بهم زل زد..
_چطور تونست منو برای تو پس بزنه ؟
و بعد بدون هیچ حرفی همراه هوسوک از انباری خارج شدن.
نگاهم به رومی افتاد
با تاسف بهم زل زد..
و بعد اروم زمزمه کرد
_لجبازو یه دنده ای.. هنوز بچه ای! نمیدونم چطور قراره تحمل کنی؟
دلسوزی توی لحنش معلوم بود، توی سکوت بهم زل زد و بعد از در خارج شد.
خارج شدنش برابر شد با ورود سه مرد قوی هیـ کل.
قیافه های وحشتناکی داشتن و اصلا از طرز نگاهشون خوشم نمیومد
سمتم اومدن..
(جونگکوک)
توی حیاط کلانتری رو نیمکت نشسته بودم
نامجون رو بهم گفت..
_چطوری امکان داره هوسوک اینقدر سریع خودشو قایم کنه؟
ردیابی تلفنش هم به جایی نرسید!
کدوم گوری رفته ای عو.ضی؟؟؟؟
این موضوع که الان میدونم لیلی دست چه کثا.فتیه ولی بازهم کاری ازم برنمیاد و نمیتونم نجاتش بدم مثل خوره به جونم افتاده بود.
+نامجون چیکار کنم؟ بخدا نمیتونم.
چی میشه اسمون باز شه لیلی ازش بیوفته پایین؟
کشش ندارم، دلم براش تـ نگ شده!
چطور بفهمم اون عو ضی الان کجای دنیاست و داره چه بلایی سرش میاره؟
غلـ ط کردم شراکتم رو باهاش بهم میزدم
نمیدونستم با عزیز ترینم میخواد انتقام بگیره!
نامجون غمگین پوفی کشید
_پیداش میکنم داداش بخدا هیچ اتفاقی نمیوفته
پاشو بریم خونه از اول صبح بی ابو نون پاشدی اومدی اینجا بلند شو
با بی میلی بلند شدم ولی صدای نوتیف گوشیم مانع از حرکتم شد..
طبق گفته پلیس هر لحظه امکان داره بهم زنگ بزنن و باید همیشه دم دست باشم.!
گوشیم رو دراوردم و بهش خیره شدم.
پیام از طرف یه شماره ناشناس از یه کشور دیگه بود!
بازش کردم نوشته بود:
سلامو وقت بخیر خدمت اقای جئون!
بی زحمت میشه اینستاگرامتون رو باز کنین؟ یه سوپرایز خفن براتون امادت کردم.
با شک و تردید وارد اینستاگرامم شدم..
بین اون همه پیامی که از افراد مختلف داشتم، یه چت که داخلش برام یه فیلم و زیر نوشته " سوپرایز " اومده بود توجهم رو جلب کرد.
پروفایل یا ایدی نداشت.
روی فیلم زدم و منتظر دانلود فیلم موندم
نامجون هم که مثل خودم داشت تمام اینهارو توی گوشیم میدید تو سکوت خیره تلفنم بود.
فیلم باز شد.. که ای کاش هیچوقت نمیشد!
حاضر بودم بمیرم ولی هیچوقت این فیلم رو نمیدیدم.
اونا با پا زدن به تـ ن ظریف دخترم، و من تکه ای از قلبم باهاش کنده شد..
اونا موهای دخترم رو میکشیدن و من پاهام سست میشدو تحمل وزنم رو نداشت
خو.ن از بدن دختر من بیرون میزدو من اینجا داشتم با دیدن تک تک این صحنه ها جون میدادم..
خدایا این عذاب الهیه، عذاب!
با بی جون شدن بدنم دیگه نتونستم وزنم رو تحمل کنم و با صدای بلندی عربده کشیدم و با زانو افتادم زمین.
توی شک قرار گرفتم..
چطوری؟ چطور دلشون میاد سه نفری به اون تـ ن ظریف و کوچیک ضربه بزنن؟
مگه اون دختر چه گناهی کرده؟
لعـ نت به این حس که از مر.گم بدتره
کاش میمیردم..
310 لایک
110 بازنشر
#season_Third
#part_397
با فکی افتاده از تنفرو بهت زل زدم بهش، این همه اتفاق؟
چطور متوجه نشدم؟
من یه وسیلهام که قراره باهاش اون خانواده مهربون رو عذاب بدن؟
+لعـ نت به شمای پست فطرت.. خدا لـ عنتتون کنه، مگه شما انسان نیستید؟
معلومه که نه!
حیوونیت حیوون
امیدوارم تقاص تمام کاراتون رو پس بدین
قسم میخورم به هیچ یک از این خواستههای پلیدتون نمیرسید حالا میبینی!
ویکتوریا بلند خندید
با همون کفشای پاشنه پنج سانتیش سمتم اومد.
عین خر کفشش رو گذاشت رو دستم و فشارش داد..
جیغم در اومد و سعی کردم دستم رو از زیر پاش کنار بیارم.(ایشالا کفشت با همون پنج سانت بره تو کو....نت فشاری بدبخت)
+ولم کن کثافت، پاتو بردار!!!
اخرین فشار رو هم به دستم دادو بعد پاش رو برداشت
نگاهم به دستم خورد..
پوست قسمتیش کنده شده بودو خو.ن ازش میومد
جیغی کشیدم
+حالم ازتون بهم میخوره لجـ نا!
ویکتوریا رو به هوسوک گفت
_بگو بچها بیان یه گوش مالی بهش بدن،
وقت یه سوپرایز خفن برای جونگکوکه!
با تنفر بهم زل زد..
_چطور تونست منو برای تو پس بزنه ؟
و بعد بدون هیچ حرفی همراه هوسوک از انباری خارج شدن.
نگاهم به رومی افتاد
با تاسف بهم زل زد..
و بعد اروم زمزمه کرد
_لجبازو یه دنده ای.. هنوز بچه ای! نمیدونم چطور قراره تحمل کنی؟
دلسوزی توی لحنش معلوم بود، توی سکوت بهم زل زد و بعد از در خارج شد.
خارج شدنش برابر شد با ورود سه مرد قوی هیـ کل.
قیافه های وحشتناکی داشتن و اصلا از طرز نگاهشون خوشم نمیومد
سمتم اومدن..
(جونگکوک)
توی حیاط کلانتری رو نیمکت نشسته بودم
نامجون رو بهم گفت..
_چطوری امکان داره هوسوک اینقدر سریع خودشو قایم کنه؟
ردیابی تلفنش هم به جایی نرسید!
کدوم گوری رفته ای عو.ضی؟؟؟؟
این موضوع که الان میدونم لیلی دست چه کثا.فتیه ولی بازهم کاری ازم برنمیاد و نمیتونم نجاتش بدم مثل خوره به جونم افتاده بود.
+نامجون چیکار کنم؟ بخدا نمیتونم.
چی میشه اسمون باز شه لیلی ازش بیوفته پایین؟
کشش ندارم، دلم براش تـ نگ شده!
چطور بفهمم اون عو ضی الان کجای دنیاست و داره چه بلایی سرش میاره؟
غلـ ط کردم شراکتم رو باهاش بهم میزدم
نمیدونستم با عزیز ترینم میخواد انتقام بگیره!
نامجون غمگین پوفی کشید
_پیداش میکنم داداش بخدا هیچ اتفاقی نمیوفته
پاشو بریم خونه از اول صبح بی ابو نون پاشدی اومدی اینجا بلند شو
با بی میلی بلند شدم ولی صدای نوتیف گوشیم مانع از حرکتم شد..
طبق گفته پلیس هر لحظه امکان داره بهم زنگ بزنن و باید همیشه دم دست باشم.!
گوشیم رو دراوردم و بهش خیره شدم.
پیام از طرف یه شماره ناشناس از یه کشور دیگه بود!
بازش کردم نوشته بود:
سلامو وقت بخیر خدمت اقای جئون!
بی زحمت میشه اینستاگرامتون رو باز کنین؟ یه سوپرایز خفن براتون امادت کردم.
با شک و تردید وارد اینستاگرامم شدم..
بین اون همه پیامی که از افراد مختلف داشتم، یه چت که داخلش برام یه فیلم و زیر نوشته " سوپرایز " اومده بود توجهم رو جلب کرد.
پروفایل یا ایدی نداشت.
روی فیلم زدم و منتظر دانلود فیلم موندم
نامجون هم که مثل خودم داشت تمام اینهارو توی گوشیم میدید تو سکوت خیره تلفنم بود.
فیلم باز شد.. که ای کاش هیچوقت نمیشد!
حاضر بودم بمیرم ولی هیچوقت این فیلم رو نمیدیدم.
اونا با پا زدن به تـ ن ظریف دخترم، و من تکه ای از قلبم باهاش کنده شد..
اونا موهای دخترم رو میکشیدن و من پاهام سست میشدو تحمل وزنم رو نداشت
خو.ن از بدن دختر من بیرون میزدو من اینجا داشتم با دیدن تک تک این صحنه ها جون میدادم..
خدایا این عذاب الهیه، عذاب!
با بی جون شدن بدنم دیگه نتونستم وزنم رو تحمل کنم و با صدای بلندی عربده کشیدم و با زانو افتادم زمین.
توی شک قرار گرفتم..
چطوری؟ چطور دلشون میاد سه نفری به اون تـ ن ظریف و کوچیک ضربه بزنن؟
مگه اون دختر چه گناهی کرده؟
لعـ نت به این حس که از مر.گم بدتره
کاش میمیردم..
310 لایک
110 بازنشر
- ۲.۲k
- ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط