Gentlemanshusband
#Gentlemans_husband
#season_Third
#part_393
_نمیدونم چرا.. ولی اقا میخواد ببینتت.
دوست نداشتم از پیشم بری، درسته این اقا زپرتی ما مثلااا دستور داده بود از لحاظ اونجوری که من خیلی خوشم میادو تو خیلی بدت میاد بهت دست نزنم، ولی من به همین دید زدنا هم راضیم.. خیلی کم پیش میاد یه حوری مثل تو گیر من بیوفته.
حداقل شبا به فکر اون تـ ن بلوریت به او...ج که میرسیدم.. ولی خب مجبورم دیگه.. اقا احتمال نود درصد میبرتت
قبلش باید یکم به این سر وضعت که کثافت برش داشته برسی نمیخوام به اقا جواب پس بدم پس پاشو...
تک تک حرفاش درست مثل یه شعله اتیش بود که داشت گوشتو پوستو استخونو حتی روانم رو نابود میکرد
اشک توی چشمام حلقه زده بود..
کی جامعه پر شد از مشت ادم پست و بی وجود که میتونن خیلی راحت دربارت تـ ن یه دختر دیگه صحبت کنن؟
کجای کار ما دخترا اشتباهه که باید اینطور این تحقیر هارو تحمل کنیم و دم نزنیم
کجای این دنیا قانونه که یه زن باید ضعیف باشه و همیشه در برابر ظلم بقیه ساکت بشینه؟
لعـ نت به تمام مردایی که بجای غیرت، حتی به ناموس خودشون هم رحم نمیکنن و این طور هر حرفی رو به زبون میارن..
البته همهی مردها اینطور نبودن و از این بابت از خدا ممنون بودم.!
هیچکدوم از کتک هایی که این چند روز خورده بودم به اندازه حرفای الانش روی روح روانم تاثیر نزاشت..
وقتی دید تکونی نمیخورم و با نفرت بهش زل زدم عصبی دستشو بالا بردو قبل اینکه بهم اجازه بده عکسالعملی نشون بدم روی صورتم فرودش اورد.
اون روز با ترس اینکه نکنه یه وقت اون عو.ضی بیادو بهم دست درازی کنه و یا اصلا... بهم نگاه کنه به زور تونستم با وسواس خودم رو بشورم
یک دست لباس ک اصلا نمیدونم از کجا اورده بودشون هم دستم داده بود.
البته که کوتاهی نکرده بود و یه دست لبـ اس خواب خجالت اور هم همراشون گذاشته بود...
عمرا اگه حاضر میشدم اونارو بپوشم
برای اینکه از لباسای خودم بدم میومد اون لباسایی که برام اورده بود و مثل اینکه تمیز هم بودن رو پوشیدم.. البته با لـ باس زیر های قبلی خودم که به سختی توی همون حموم شسته بودمشون و همونطور نمدار تـ ن زده بودم.
.
(جونگکوک)
بالاخره بعد از یک هفته که حاضرم قسم بخورم جونم داشت از تـ نم بیرون میرفت..
پلیس خبر داد که احتمال میده دوربین یکی از همسایه های یه کوچه پایین تر که از روبرو به خونه من کمی دید داشت.. میتونه لحظه خروج لیلی از خونرو ضبط کرده باشه
پاشدیم رفتیم خونه ولی متاسفانه خونه خالی بود..
با هزار زورو بدبختی تونستیم شماره طرف رو دربیاریم و به صاحب خونه زنگ بزنیم...
مثل اینکه سفر رفته بودن.. وقتی قضیه رو براشون تعریف کردیم، گفت خیلی زود خودش رو میرسونه.
هرچند که من واقای کیم ا به شدت اصرار داشتیم که با کلید یدک درو باز کنن و وارد خونه بشیم ولی پلیس گفتن ما که این همه صبر کردیم اجازه بدیم یک ساعت دیگه هم بگذره تا صاحب خونه بیاد و بتونیم راحت به دوربین دسترسی داشته باشیم.
اونا نمیدونستن که حتی همین یک ساعتی که خیلی ساده به زبون میارنش چطور قراره منو ز.جر کش کنه...!
چاره ای نداشتم...
صاحب خونه خیلی زودتر از چیزی که فکرش رو میکردیم سر رسیدو باهم وارد خونه شدیم و جلوی دوربین نشستیم.
........
از صبحِ کله صحر، با ترس منتظر ورود اون رئیسی بودم که رستم ازش حرف شنوی داشت..
سوکی بازهم پاها و دستام رو بسته بود..
احمق بود! اخه چطور میتونستم از این خر.اب شده بیرون برم؟
لباسای جدیدی که تـ نم بودن شامل یه شلوار پارچه ای و یه تونیک سفید کوتاه بود..
حداقل کمی از حس بدی که به خودم داشتم کمتر شده بود!
دستای بستم رو روی زمین کشیدم تا ببینم میتونم چیزی پیدا کنم که باهاشون دستام رو باز کنم یا نه؟؟؟
بالاخره با کلی تلاش دستم به جـ سم تیزی برخورد کرد.
سریع برداشتمش..
درست نمیدیدم ولی انگار که یه تیـ.غه بود!
اول بهتر بود دستام رو باز کنم
اون جسمه به ظاهر تیـ غه زو یجوری بین پاهام جاگیر کردم و سفت گرفتم..
قسمتی از دستام که با یه طناب نسبتا نازک بسته شده بود رو بی دقت و کور کورانه سمت تیـ غه بردم که باعث شد صافی دستم روی تیـ غه بشینه و کمی زخم بشه
هین کوتاهی کشیدم ولی توجه چندانی نکردم.. دیگه این دردا به قول معروف عادی شده بودن...
این بار با دقت بیشتری طناب رو نزدیک بردم و خداروشکر تونستم با کلی بدبختی طناب دستم رو پا.ره کنم..
با دستای باز شدهام پاهام رو هم باز کردم. بعد
کمی ماساژشون دادم
تیـ غه رو برای احتیاط کنارم گذاتشم و سعی کردم چشمام رو ببندم و به چیزی فکر نکنم.
..
310 لایک
110 بازنشر
#season_Third
#part_393
_نمیدونم چرا.. ولی اقا میخواد ببینتت.
دوست نداشتم از پیشم بری، درسته این اقا زپرتی ما مثلااا دستور داده بود از لحاظ اونجوری که من خیلی خوشم میادو تو خیلی بدت میاد بهت دست نزنم، ولی من به همین دید زدنا هم راضیم.. خیلی کم پیش میاد یه حوری مثل تو گیر من بیوفته.
حداقل شبا به فکر اون تـ ن بلوریت به او...ج که میرسیدم.. ولی خب مجبورم دیگه.. اقا احتمال نود درصد میبرتت
قبلش باید یکم به این سر وضعت که کثافت برش داشته برسی نمیخوام به اقا جواب پس بدم پس پاشو...
تک تک حرفاش درست مثل یه شعله اتیش بود که داشت گوشتو پوستو استخونو حتی روانم رو نابود میکرد
اشک توی چشمام حلقه زده بود..
کی جامعه پر شد از مشت ادم پست و بی وجود که میتونن خیلی راحت دربارت تـ ن یه دختر دیگه صحبت کنن؟
کجای کار ما دخترا اشتباهه که باید اینطور این تحقیر هارو تحمل کنیم و دم نزنیم
کجای این دنیا قانونه که یه زن باید ضعیف باشه و همیشه در برابر ظلم بقیه ساکت بشینه؟
لعـ نت به تمام مردایی که بجای غیرت، حتی به ناموس خودشون هم رحم نمیکنن و این طور هر حرفی رو به زبون میارن..
البته همهی مردها اینطور نبودن و از این بابت از خدا ممنون بودم.!
هیچکدوم از کتک هایی که این چند روز خورده بودم به اندازه حرفای الانش روی روح روانم تاثیر نزاشت..
وقتی دید تکونی نمیخورم و با نفرت بهش زل زدم عصبی دستشو بالا بردو قبل اینکه بهم اجازه بده عکسالعملی نشون بدم روی صورتم فرودش اورد.
اون روز با ترس اینکه نکنه یه وقت اون عو.ضی بیادو بهم دست درازی کنه و یا اصلا... بهم نگاه کنه به زور تونستم با وسواس خودم رو بشورم
یک دست لباس ک اصلا نمیدونم از کجا اورده بودشون هم دستم داده بود.
البته که کوتاهی نکرده بود و یه دست لبـ اس خواب خجالت اور هم همراشون گذاشته بود...
عمرا اگه حاضر میشدم اونارو بپوشم
برای اینکه از لباسای خودم بدم میومد اون لباسایی که برام اورده بود و مثل اینکه تمیز هم بودن رو پوشیدم.. البته با لـ باس زیر های قبلی خودم که به سختی توی همون حموم شسته بودمشون و همونطور نمدار تـ ن زده بودم.
.
(جونگکوک)
بالاخره بعد از یک هفته که حاضرم قسم بخورم جونم داشت از تـ نم بیرون میرفت..
پلیس خبر داد که احتمال میده دوربین یکی از همسایه های یه کوچه پایین تر که از روبرو به خونه من کمی دید داشت.. میتونه لحظه خروج لیلی از خونرو ضبط کرده باشه
پاشدیم رفتیم خونه ولی متاسفانه خونه خالی بود..
با هزار زورو بدبختی تونستیم شماره طرف رو دربیاریم و به صاحب خونه زنگ بزنیم...
مثل اینکه سفر رفته بودن.. وقتی قضیه رو براشون تعریف کردیم، گفت خیلی زود خودش رو میرسونه.
هرچند که من واقای کیم ا به شدت اصرار داشتیم که با کلید یدک درو باز کنن و وارد خونه بشیم ولی پلیس گفتن ما که این همه صبر کردیم اجازه بدیم یک ساعت دیگه هم بگذره تا صاحب خونه بیاد و بتونیم راحت به دوربین دسترسی داشته باشیم.
اونا نمیدونستن که حتی همین یک ساعتی که خیلی ساده به زبون میارنش چطور قراره منو ز.جر کش کنه...!
چاره ای نداشتم...
صاحب خونه خیلی زودتر از چیزی که فکرش رو میکردیم سر رسیدو باهم وارد خونه شدیم و جلوی دوربین نشستیم.
........
از صبحِ کله صحر، با ترس منتظر ورود اون رئیسی بودم که رستم ازش حرف شنوی داشت..
سوکی بازهم پاها و دستام رو بسته بود..
احمق بود! اخه چطور میتونستم از این خر.اب شده بیرون برم؟
لباسای جدیدی که تـ نم بودن شامل یه شلوار پارچه ای و یه تونیک سفید کوتاه بود..
حداقل کمی از حس بدی که به خودم داشتم کمتر شده بود!
دستای بستم رو روی زمین کشیدم تا ببینم میتونم چیزی پیدا کنم که باهاشون دستام رو باز کنم یا نه؟؟؟
بالاخره با کلی تلاش دستم به جـ سم تیزی برخورد کرد.
سریع برداشتمش..
درست نمیدیدم ولی انگار که یه تیـ.غه بود!
اول بهتر بود دستام رو باز کنم
اون جسمه به ظاهر تیـ غه زو یجوری بین پاهام جاگیر کردم و سفت گرفتم..
قسمتی از دستام که با یه طناب نسبتا نازک بسته شده بود رو بی دقت و کور کورانه سمت تیـ غه بردم که باعث شد صافی دستم روی تیـ غه بشینه و کمی زخم بشه
هین کوتاهی کشیدم ولی توجه چندانی نکردم.. دیگه این دردا به قول معروف عادی شده بودن...
این بار با دقت بیشتری طناب رو نزدیک بردم و خداروشکر تونستم با کلی بدبختی طناب دستم رو پا.ره کنم..
با دستای باز شدهام پاهام رو هم باز کردم. بعد
کمی ماساژشون دادم
تیـ غه رو برای احتیاط کنارم گذاتشم و سعی کردم چشمام رو ببندم و به چیزی فکر نکنم.
..
310 لایک
110 بازنشر
- ۱۷.۱k
- ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط