خیانت پنهان

دوپارتی...پارت آخر



| آوا

اعتماد چیزی نبود که یک شبه برگردد.


ماه‌ها طول کشید.


جونگکوک در جلسات مشاوره شرکت کرد.


تمام ارتباط‌های اشتباهش را قطع کرد.


هر ویزیت بارداری کنارم بود.


هر شب برای بچه با ذوق حرف می‌زد.


من هنوز زخمی بودم.


اما کم‌کم مردی را می‌دیدم که واقعاً پشیمان است.


نه از ترس تنهایی.


بلکه از قلبش.


یک شب دستم را گرفت.


ـ «می‌دونم لیاقت فرصت دوم رو ندارم.»

نگاهش کردم.


ـ «شاید... اما داری برای به دست آوردنش تلاش می‌کنی.»


برای اولین بار بعد از مدت‌ها لبخند زدیم.


---



شش ماه بعد.

صدای گریه نوزاد تمام اتاق را پر کرد.

جونگکوک اشک می‌ریخت.

من هم گریه می‌کردم.

دختر کوچکمان در آغوشمان بود.

روزهایی بود که فکر می‌کردم همه چیز تمام شده.

روزهایی که جونگکوک فکر می‌کرد برای همیشه مرا از دست داده است.

اما عشق واقعی فقط در روزهای خوب معنا ندارد.

گاهی در دل اشتباهات، پشیمانی و تلاش برای جبران خودش را نشان می‌دهد.

جونگکوک پیشانی دخترمان را بوسید.

بعد به من نگاه کرد.

ـ «ممنون که فرصت جبران دادی.»

لبخند زدم.

ـ «فقط مواظب باش دیگه از دستش ندی.»

او دستم را محکم گرفت.

این بار نه از روی اجبار.

بلکه از روی عشق.

و ما فصل تازه‌ای از زندگی‌مان را شروع کردیم؛ سه نفره، با قلب‌هایی که بعد از شکستن، دوباره کنار هم ترمیم شده بودند.

پایان. 💜
دیدگاه ها (۳)

فیک خیانت پنهان

پارت ششم باران همچنان پشت پنجره می‌بارید.آرا با انگشت روی صف...

Kims Mansion

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط