p
p46
بلا با گریه وارد بیمارستان شد.
تقریباً دوید.
پاهاش به زمین میخوردن، اما انگار وزن نداشتن.
خودشو پرت کرد به لبهی پیشخوان.
*… هق… هق…یه زن… یه زن که ماشین خورده بهش…
هق…کجاستتتتت…؟
پرستار سریع مانیتور رو چک کرد.
*لی میرا؟
بلا با صدایی که از ته ریههاش میاومد:
*آرهههههه… هق… هق…
پرستار با دست راهرو رو نشون داد:
*ته این راهرو، اتاق عمل شمارهی ۳۰.
بلا حتی کامل نشنید، تشکرش توی گریه گم شد.
دوید.
وقتی رسید، جلوی در اتاق عمل، دو تا مرد ایستاده بودن.
یکیشون…
روی زمین نشسته بود.
لباسهاش هنوز لکههای تیره داشت.
سرش پایین، دستهاش مشتشده.
اون یکی کنارش ایستاده بود،
نگران، ساکت.
بلا هقهقکنان گفت:
*شماها…هق…کی هستین…؟
جیمین به زن ریزهمیزهای که داشت از هم میپاشید نگاه کرد.
صداش رو آروم نگه داشت:
🐥من… من جیمینم، با دست به کوک اشاره ولی قبل اینکه کوک رو معرفی کنه
بلا دادش رفت رو هوا
*پس اون…هق…اون که روی زمین نشسته… جونگ کوکه؟
جیمین سریع جلو اومد، بازوشو گرفت، هدایتش کرد سمت صندلی.
🐥لطفاً بشینین…خواهش میکنم آروم باشین.
همون لحظه،
آقای پک رسید.
درِ اتاق عمل رو که دید،محکم ایستاد، نفسنفس میزد.
عرق روی پیشونیش نشسته بود.
بلا تا چشمش بهش افتاد،
از جا پرید، رفت تو بغلش.
*پِکیییییییییییییی…ات چراااا…چرا باید ماشین بهش بخوره…؟
آقای پک گیج شده بود.
نگاهش رو چرخوند:
کوکی که با لباس خونی روی زمین نشسته،
جیمینی که رنگش پریده،
بِلایی که مثل بچهها گریه میکرد.
بلا رو محکم گرفت.
بردش چند قدم اونورتر.
بهش آب داد، صداش رو پایین آورد، کمکم آرومش کرد.
بعد برگشت.
اینبار، نگاهش جدی بود.
رو به جیمین:
*شما؟
جیمین صاف ایستاد، ولی از لحنش جا خورد.
🐥من همگروهی جونگکوکم.
به کوک نگاه کرد.
و ایشون هم…
آقای پک حرفشو قطع کرد:
*آقای جونگکوک رو میشناسم.
چند ثانیه سکوت.
فقط صدای دستگاهها از داخل اتاق عمل.
آقای پک به کوک نگاه کرد.
دقیق.
از سر تا پا.
*شما شاهد حادثه بودین؟
کوک سرشو بلند کرد.
چشمهاش قرمز،
صداش خشدار.
_… ماشین…
_با سرعت اومد…
_من…یه لحظه… فقط یه لحظه… دیر چرخیدم…
دستهاش لرزید.
سرشو دوباره انداخت پایین.
آقای پک نفس عمیق کشید.
سرشو تکون داد.
بلا با گریه وارد بیمارستان شد.
تقریباً دوید.
پاهاش به زمین میخوردن، اما انگار وزن نداشتن.
خودشو پرت کرد به لبهی پیشخوان.
*… هق… هق…یه زن… یه زن که ماشین خورده بهش…
هق…کجاستتتتت…؟
پرستار سریع مانیتور رو چک کرد.
*لی میرا؟
بلا با صدایی که از ته ریههاش میاومد:
*آرهههههه… هق… هق…
پرستار با دست راهرو رو نشون داد:
*ته این راهرو، اتاق عمل شمارهی ۳۰.
بلا حتی کامل نشنید، تشکرش توی گریه گم شد.
دوید.
وقتی رسید، جلوی در اتاق عمل، دو تا مرد ایستاده بودن.
یکیشون…
روی زمین نشسته بود.
لباسهاش هنوز لکههای تیره داشت.
سرش پایین، دستهاش مشتشده.
اون یکی کنارش ایستاده بود،
نگران، ساکت.
بلا هقهقکنان گفت:
*شماها…هق…کی هستین…؟
جیمین به زن ریزهمیزهای که داشت از هم میپاشید نگاه کرد.
صداش رو آروم نگه داشت:
🐥من… من جیمینم، با دست به کوک اشاره ولی قبل اینکه کوک رو معرفی کنه
بلا دادش رفت رو هوا
*پس اون…هق…اون که روی زمین نشسته… جونگ کوکه؟
جیمین سریع جلو اومد، بازوشو گرفت، هدایتش کرد سمت صندلی.
🐥لطفاً بشینین…خواهش میکنم آروم باشین.
همون لحظه،
آقای پک رسید.
درِ اتاق عمل رو که دید،محکم ایستاد، نفسنفس میزد.
عرق روی پیشونیش نشسته بود.
بلا تا چشمش بهش افتاد،
از جا پرید، رفت تو بغلش.
*پِکیییییییییییییی…ات چراااا…چرا باید ماشین بهش بخوره…؟
آقای پک گیج شده بود.
نگاهش رو چرخوند:
کوکی که با لباس خونی روی زمین نشسته،
جیمینی که رنگش پریده،
بِلایی که مثل بچهها گریه میکرد.
بلا رو محکم گرفت.
بردش چند قدم اونورتر.
بهش آب داد، صداش رو پایین آورد، کمکم آرومش کرد.
بعد برگشت.
اینبار، نگاهش جدی بود.
رو به جیمین:
*شما؟
جیمین صاف ایستاد، ولی از لحنش جا خورد.
🐥من همگروهی جونگکوکم.
به کوک نگاه کرد.
و ایشون هم…
آقای پک حرفشو قطع کرد:
*آقای جونگکوک رو میشناسم.
چند ثانیه سکوت.
فقط صدای دستگاهها از داخل اتاق عمل.
آقای پک به کوک نگاه کرد.
دقیق.
از سر تا پا.
*شما شاهد حادثه بودین؟
کوک سرشو بلند کرد.
چشمهاش قرمز،
صداش خشدار.
_… ماشین…
_با سرعت اومد…
_من…یه لحظه… فقط یه لحظه… دیر چرخیدم…
دستهاش لرزید.
سرشو دوباره انداخت پایین.
آقای پک نفس عمیق کشید.
سرشو تکون داد.
- ۲۵۸
- ۱۲ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط