P
P45
کوک بعد از ترخیص، نرفت خونه.
اصلاً دلش نمیخواست دیواری باشه، سقفی باشه، سکوتی که صداها توش برگردن تو سرش.
ول چرخید، توی شهر بیهدف، بیمسیر.
آخرش به یه درخت کنار پیادهرو تکیه داد.
شونههاش افتاده، گردنش درد میکرد،
قلبش هنوز انگار با ریتم تمرین میزد،
نه با ریتم خیابون.
گوشی لرزید.
🐥کدوم گوری تشریف داری؟
کوک چشمهاشو بست.
صداش آروم بود، خسته، تهکشیده.
_ اومدم یه کم بچرخم… حالم عوض شه.
🐥خب پس از همونجا بپیچ بیا اینجا.
کوک لبشو گزید.
_ زیاد حوصله ندارم.
🐥زر مفت نزن. دوتا قهوه هم بگیر بیا.
تماس قطع شد.
کوک چند ثانیه به صفحهی خاموش گوشی خیره موند.
اسم جیمین هنوز روش بود.
بعد سرشو آورد بالا.
کافه درست روبهروش بود.
و قبل از اینکه حتی بفهمه چرا ایستاده،
ایستاده بود، بیشتر از نیم ساعت.
به همون درخت تکیه داده بود و به زنی که با لبخند بزرگو گرم سفارشارو میگرفت نگاه میکرد.
ات...
پشت پیشخوان.
سفارش میگرفت، سر تکون میداد،
اسمها رو تکرار میکرد،
انگار دنیا دقیقاً همونقدر سادهست.
نور افتاده بود روی صورتش.
رو گونههاش.
رو دستهاش وقتی لیوان برمیداشت.
کوک نفسش رو نگه داشت، کلاه سوییشرتشو کشید جلو، موهاشو پنهون کرد و رفت سمت کافه ات.
کوک بعد از چند ثانیه خودش رو مجبور کرد حرکت کنه.
در رو هل داد، صدای زنگ کوچیک بالای در
بوی قهوه، صدای دستگاه، همهمهی آدمها.
جلوی پیشخوان ایستاد.
ات حواسش نبود.
درگیر سیستم بود، ابروهاش کمی تو هم.
بدون اینکه نگاه کنه گفت:
+خیلی خوش اومدین، سفارشتون چیه؟
کوک یه لحظه شک کرد.
اینکه جواب بده یا نه.
اما صداش خود به خود اومد.
_ دوتا آیس آمریکانو… بیرونبر.
دست ات روی مانیتور ثابت موند.
نه خیلی واضح، اما برای کسی که خودش بود،کاملاً محسوس.
آهسته سرشو برگردوند.
نگاهش افتاد به مرد روبهروش.
کلاه پایین کشیده شده، ماسکی تا ذوی بینیش
اما چشمها…
اون چشمها رو حتی اگه میلیارد ها سال هم نمیدید باز با ی لحظه دیدنش خوب میتونست به خاطر بیاره که اون چشم ها مطعلق به کیه
نگاهشون به هم قفل شد.
نه لبخند.
نه تعجب.
فقط یه سکوت سنگین که بینشون آویزون موند.
ات اولین کسی بود که عقب کشید.
خیلی حرفهای.
خیلی کنترلشده.
+میشه دههزار وون.
کوک کارت رو جلو گرفت.
دستهاش کمی میلرزید.
ات کارت رو گرفت.
چشمش ناخواسته افتاد روی تتوهای دست کوک.
روی خطها، روی پوست.
یه مکث خیلی کوتاه، اونقدر کوتاه که بقیه نفهمن.
اما کوک فهمید.
پرداخت انجام شد.
فیش جلو اومد.
+وقتی آماده شد صداتون میکنم.
کوک خم شد،
صداش پایین، مستقیم:
_ داری تظاهر میکنی نشناختیم؟
ات سرشو بالا آورد.
لبخند زد.
اون لبخندِ کاریزماتیکِ خطرناک.
+نه. دارم سعی میکنم خبرنگار فضولی که امروز اینجاست بهت شک نکنه.
کوک سرشو چرخوند.
دیدش.
همون مرد،همون نگاه، همون دفترچه، همون خبر نگار رو مخی که همه ازش متنفرن
برگشت سمت پیشخوان.
ات بیدرنگ گفت:
+نفر بعدی، منتظره.
کوک کنار رفت.
ایستاد، قهوه براش مهم نبود.
فقط میخواست مطمئن شه ات هنوز اونجاست.
چند دقیقهای که طول کشید، کشدار بود سنگین.
ات صداش کرد.
+دو تا آیس آمریکانو، بیرونبر.
کوک جلو اومد.
سفارششو گرفت، وایساد،.... و صورت ات رو خوب انالیز کرد.
_ فعلاً.
ات لبخند زد.
تعظیم کوتاه، رسمی، بینقص.
+ممنون که مجموعه ما رو انتخاب کردین.
عصرتون خوش.
کوک برگشت، در رو هل داد، رفت.
ات چند ثانیه به پشتش خیره موند.
به شونههاش، به راه رفتنش.
لبخند از صورتش افتاد.
زیر لب،خیلی آروم،جوری که فقط خودش بشنوه:
+پسرع کلهخر…
کوک بعد از ترخیص، نرفت خونه.
اصلاً دلش نمیخواست دیواری باشه، سقفی باشه، سکوتی که صداها توش برگردن تو سرش.
ول چرخید، توی شهر بیهدف، بیمسیر.
آخرش به یه درخت کنار پیادهرو تکیه داد.
شونههاش افتاده، گردنش درد میکرد،
قلبش هنوز انگار با ریتم تمرین میزد،
نه با ریتم خیابون.
گوشی لرزید.
🐥کدوم گوری تشریف داری؟
کوک چشمهاشو بست.
صداش آروم بود، خسته، تهکشیده.
_ اومدم یه کم بچرخم… حالم عوض شه.
🐥خب پس از همونجا بپیچ بیا اینجا.
کوک لبشو گزید.
_ زیاد حوصله ندارم.
🐥زر مفت نزن. دوتا قهوه هم بگیر بیا.
تماس قطع شد.
کوک چند ثانیه به صفحهی خاموش گوشی خیره موند.
اسم جیمین هنوز روش بود.
بعد سرشو آورد بالا.
کافه درست روبهروش بود.
و قبل از اینکه حتی بفهمه چرا ایستاده،
ایستاده بود، بیشتر از نیم ساعت.
به همون درخت تکیه داده بود و به زنی که با لبخند بزرگو گرم سفارشارو میگرفت نگاه میکرد.
ات...
پشت پیشخوان.
سفارش میگرفت، سر تکون میداد،
اسمها رو تکرار میکرد،
انگار دنیا دقیقاً همونقدر سادهست.
نور افتاده بود روی صورتش.
رو گونههاش.
رو دستهاش وقتی لیوان برمیداشت.
کوک نفسش رو نگه داشت، کلاه سوییشرتشو کشید جلو، موهاشو پنهون کرد و رفت سمت کافه ات.
کوک بعد از چند ثانیه خودش رو مجبور کرد حرکت کنه.
در رو هل داد، صدای زنگ کوچیک بالای در
بوی قهوه، صدای دستگاه، همهمهی آدمها.
جلوی پیشخوان ایستاد.
ات حواسش نبود.
درگیر سیستم بود، ابروهاش کمی تو هم.
بدون اینکه نگاه کنه گفت:
+خیلی خوش اومدین، سفارشتون چیه؟
کوک یه لحظه شک کرد.
اینکه جواب بده یا نه.
اما صداش خود به خود اومد.
_ دوتا آیس آمریکانو… بیرونبر.
دست ات روی مانیتور ثابت موند.
نه خیلی واضح، اما برای کسی که خودش بود،کاملاً محسوس.
آهسته سرشو برگردوند.
نگاهش افتاد به مرد روبهروش.
کلاه پایین کشیده شده، ماسکی تا ذوی بینیش
اما چشمها…
اون چشمها رو حتی اگه میلیارد ها سال هم نمیدید باز با ی لحظه دیدنش خوب میتونست به خاطر بیاره که اون چشم ها مطعلق به کیه
نگاهشون به هم قفل شد.
نه لبخند.
نه تعجب.
فقط یه سکوت سنگین که بینشون آویزون موند.
ات اولین کسی بود که عقب کشید.
خیلی حرفهای.
خیلی کنترلشده.
+میشه دههزار وون.
کوک کارت رو جلو گرفت.
دستهاش کمی میلرزید.
ات کارت رو گرفت.
چشمش ناخواسته افتاد روی تتوهای دست کوک.
روی خطها، روی پوست.
یه مکث خیلی کوتاه، اونقدر کوتاه که بقیه نفهمن.
اما کوک فهمید.
پرداخت انجام شد.
فیش جلو اومد.
+وقتی آماده شد صداتون میکنم.
کوک خم شد،
صداش پایین، مستقیم:
_ داری تظاهر میکنی نشناختیم؟
ات سرشو بالا آورد.
لبخند زد.
اون لبخندِ کاریزماتیکِ خطرناک.
+نه. دارم سعی میکنم خبرنگار فضولی که امروز اینجاست بهت شک نکنه.
کوک سرشو چرخوند.
دیدش.
همون مرد،همون نگاه، همون دفترچه، همون خبر نگار رو مخی که همه ازش متنفرن
برگشت سمت پیشخوان.
ات بیدرنگ گفت:
+نفر بعدی، منتظره.
کوک کنار رفت.
ایستاد، قهوه براش مهم نبود.
فقط میخواست مطمئن شه ات هنوز اونجاست.
چند دقیقهای که طول کشید، کشدار بود سنگین.
ات صداش کرد.
+دو تا آیس آمریکانو، بیرونبر.
کوک جلو اومد.
سفارششو گرفت، وایساد،.... و صورت ات رو خوب انالیز کرد.
_ فعلاً.
ات لبخند زد.
تعظیم کوتاه، رسمی، بینقص.
+ممنون که مجموعه ما رو انتخاب کردین.
عصرتون خوش.
کوک برگشت، در رو هل داد، رفت.
ات چند ثانیه به پشتش خیره موند.
به شونههاش، به راه رفتنش.
لبخند از صورتش افتاد.
زیر لب،خیلی آروم،جوری که فقط خودش بشنوه:
+پسرع کلهخر…
- ۳۵۶
- ۱۲ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط