p
p44
چراغ کوچیک کنار تخت روشن بود.
نورش میلرزید.
کوک با یه نفس بریده بیدار شد.
قلبش تند میزد؛ نه از استرس،از حسِ از دست دادن.
چشمهاش توی تاریکی چرخید.
سنگینی از سمت راستش حس کرد سرشو برگدوند....
نفسش بند اومد، اونجا نشسته بود ، واضح،واقعیتر از هر کسی که اون شب دیده بود.
کوک خواست اسمشو صدا بزنه،
اما صداش درنیومد، زن سرشو بالا آورد.
+ بیدار شدی؟
دستهای کوک لرزید،دستش رو جلو برد،و محکم دست زن رو گرفت.
گرم بود.
واقعی.
_ اومدی…؟
صداش شکست.
بیشتر شبیه التماس بود تا سؤال.
زن لبخند نزد.
فقط نگاهش کرد.
+اومدم.
کوک نفسشو با صدا بیرون داد.
شونههاش لرزید.
_ میدونستم نمیذاری تنها بمونم…
زن بلند شد.
اومد نزدیکتر، اونقدر که بوشو حس کرد؛ همون بوی آشنا.
دستش رو کشید روی موهای کوک،
آروم،
دقیق.
+فعلا وقت خوابه، بخواب
کوک چشمهاشو بست،
بعد دوباره باز کرد.
_ اگه بخوابم… میری؟
زن خم شد،
پیشونیش رو آروم به پیشونی کوک زد.
+نه. فقط بخواب.
دستش روی گونهش موند.
+من همیشه اینجام.
کوک دیگه چیزی نگفت.
چشمهاش بسته شد، و خواب عمیق گرفتش.
___صبح___
نور تیز بود، اتاق ساکت، کوک هنوز خواب بود.
صندلی، خالی بود.
دستش هنوز بالا مونده بود؛
انگشتهاش روی هوا بسته شده بودن.
انگار هنوز دستِ کسی رو نگه داشته.
قلبش آروم میزد خیال میکرد وقتی بیدار بشه همون زن هنوز اونجاس ولی خبر نداشت اون زنی که دیشب داشت نوازشش میکرد جز یه خواب شیرین چیز دیگه ای نبود
_________________
ات توی تراس ایستاده بود.
بادِ ملایمی پردهی نازک رو تکون میداد.
سیگار طلایی بین انگشتهاش روشن بود؛
دودش آروم بالا میرفت و توی هوا گم میشد.
نگاهش خیرهی شهر بود،
نه بالا، نه پایین؛
جایی بین بیحسی و فکر.
آقای پک سه قدم اونطرفتر ایستاد.
صداش رو آروم نگه داشت.
*خانم… خبری از جونگکوک براتون دارم.
ات حتی برنگشت.
یه پک کوتاه به سیگارش زد.
+خب…؟
*دیروز سر تمرین رقص آلبوم جدیدشون از هوش رفتن.
یه شب توی بیمارستان بستری بودن.
گفتن تا چند ساعت دیگه مرخص میشن.
دود از لبهای ات بیرون اومد.
چند ثانیه سکوت.
+چرا؟
*دکتر گفته فشار و استرس شدید…
سوءتغذیه…
و اینکه از مشکلات روحی رنج میبرن.
لبِ ات یه نیشخند کمرنگ نشست؛
نه از خوشحالی،
نه از تمسخر.
از همون جایی که آدم میفهمه
کاری از دستش برنمیاد.
سیگار رو بین انگشتهاش چرخوند،
بعد بیدقت پرت کرد پایین.
برگشت.
صورتش کاملاً عادی بود.
+ممنون که خبر رو رسوندی میتونی بری.
اثای پک تعظیم کرد و برگشتو رفت و ات سرشو اورد بالا و به شهری که زیر پاش بود نگاه کرد...
چراغ کوچیک کنار تخت روشن بود.
نورش میلرزید.
کوک با یه نفس بریده بیدار شد.
قلبش تند میزد؛ نه از استرس،از حسِ از دست دادن.
چشمهاش توی تاریکی چرخید.
سنگینی از سمت راستش حس کرد سرشو برگدوند....
نفسش بند اومد، اونجا نشسته بود ، واضح،واقعیتر از هر کسی که اون شب دیده بود.
کوک خواست اسمشو صدا بزنه،
اما صداش درنیومد، زن سرشو بالا آورد.
+ بیدار شدی؟
دستهای کوک لرزید،دستش رو جلو برد،و محکم دست زن رو گرفت.
گرم بود.
واقعی.
_ اومدی…؟
صداش شکست.
بیشتر شبیه التماس بود تا سؤال.
زن لبخند نزد.
فقط نگاهش کرد.
+اومدم.
کوک نفسشو با صدا بیرون داد.
شونههاش لرزید.
_ میدونستم نمیذاری تنها بمونم…
زن بلند شد.
اومد نزدیکتر، اونقدر که بوشو حس کرد؛ همون بوی آشنا.
دستش رو کشید روی موهای کوک،
آروم،
دقیق.
+فعلا وقت خوابه، بخواب
کوک چشمهاشو بست،
بعد دوباره باز کرد.
_ اگه بخوابم… میری؟
زن خم شد،
پیشونیش رو آروم به پیشونی کوک زد.
+نه. فقط بخواب.
دستش روی گونهش موند.
+من همیشه اینجام.
کوک دیگه چیزی نگفت.
چشمهاش بسته شد، و خواب عمیق گرفتش.
___صبح___
نور تیز بود، اتاق ساکت، کوک هنوز خواب بود.
صندلی، خالی بود.
دستش هنوز بالا مونده بود؛
انگشتهاش روی هوا بسته شده بودن.
انگار هنوز دستِ کسی رو نگه داشته.
قلبش آروم میزد خیال میکرد وقتی بیدار بشه همون زن هنوز اونجاس ولی خبر نداشت اون زنی که دیشب داشت نوازشش میکرد جز یه خواب شیرین چیز دیگه ای نبود
_________________
ات توی تراس ایستاده بود.
بادِ ملایمی پردهی نازک رو تکون میداد.
سیگار طلایی بین انگشتهاش روشن بود؛
دودش آروم بالا میرفت و توی هوا گم میشد.
نگاهش خیرهی شهر بود،
نه بالا، نه پایین؛
جایی بین بیحسی و فکر.
آقای پک سه قدم اونطرفتر ایستاد.
صداش رو آروم نگه داشت.
*خانم… خبری از جونگکوک براتون دارم.
ات حتی برنگشت.
یه پک کوتاه به سیگارش زد.
+خب…؟
*دیروز سر تمرین رقص آلبوم جدیدشون از هوش رفتن.
یه شب توی بیمارستان بستری بودن.
گفتن تا چند ساعت دیگه مرخص میشن.
دود از لبهای ات بیرون اومد.
چند ثانیه سکوت.
+چرا؟
*دکتر گفته فشار و استرس شدید…
سوءتغذیه…
و اینکه از مشکلات روحی رنج میبرن.
لبِ ات یه نیشخند کمرنگ نشست؛
نه از خوشحالی،
نه از تمسخر.
از همون جایی که آدم میفهمه
کاری از دستش برنمیاد.
سیگار رو بین انگشتهاش چرخوند،
بعد بیدقت پرت کرد پایین.
برگشت.
صورتش کاملاً عادی بود.
+ممنون که خبر رو رسوندی میتونی بری.
اثای پک تعظیم کرد و برگشتو رفت و ات سرشو اورد بالا و به شهری که زیر پاش بود نگاه کرد...
- ۲۳۳
- ۱۲ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط