ادامه p
ادامه p46
چراغ قرمز بالای در اتاق عمل ثابت موند.
نه چشمک میزد، نه کمنور میشد.
همونجوری سرخ،
مثل زخمی که بسته نمیشه.
راهرو بوی الکل میداد.
بوی تند، سرد.
صدای کفش پرستارها که میاومدن و میرفتن،
اما هیچکدوم وای نمیایستادن.
کوک هنوز روی زمین نشسته بود.
پشتش به دیوار سرد.
زانوهاش جمع،
سرش پایین.
جیمین کنارش نشست.
چیزی نگفت.
فقط شونهش رو کمی به شونهی کوک تکیه داد.
همین.
بلا دستهاش رو تو هم گره کرده بود.
لبهاش بیصدا میلرزیدن.
هر چند ثانیه، نگاهش میرفت سمت در اتاق عمل.
انگار اگه زیاد نگاه کنه،
دَر باز میشه.
آقای پک چند قدم اونطرفتر ایستاده بود.
بازوهاش رو به سینه زده بود،
اما انگار وزن بدنش رو پاهاش نگه نمیداشت.
سکوت،
اونقدر کش اومد که کوک حس کرد گوشهاش زنگ میزنن.
زیر لب گفت:
_… نگاه کرد…
جیمین برگشت سمتش.
🐥چی؟
کوک نفسشو با صدا بیرون داد.
صداش شکست.
_قبلش…
_قبل از ضربه…
_نگاهم کرد.
سرشو بالا آورد.
چشمهاش خیس، ولی خیره.
_اسممو صدا زد.
_با همون صدا…
_انگار نه خیابون بود، نه ماشین…
_فقط من بودم و اون.
دستهاش رو به هم فشار داد.
بند انگشتها سفید شدن.
_خواستم برم سمتش…
_واقعاً خواستم…
_ولی پام…
_لعنتی پام…
جمله تموم نشد.
بلا نفسش بند اومد.
دستشو گذاشت روی دهنش،
گریه بیصدا برگشت.
چراغ قرمز…
هنوز روشن بود.
زمان لعنتی جلو نمیرفت.
بعد....
صدای چرخ تخت.
صدای در.
همه با هم سرشون رو بالا آوردن.
اما نه دکتر بود،
نه پرستار با جواب.
فقط یه پرستار جوون اومد بیرون،
نگاهی سریع انداخت،
و دوباره رفت داخل.
همین.
کوک حس کرد قلبش افتاد تو معدهش.
زیر لب،
خیلی آروم،
انگار اگه بلند بگه خراب میشه:
_… اگه بلایی سرش بیاد…
_من.....
جیمین محکمتر شونهش رو گرفت.
🐥نکن، الان نه.
کوک پلک زد.
اشک بالاخره ریخت.
سرشو تکیه داد به دیوار.
چشمهاشو بسته.
و فقط یه تصویر تو ذهنش موند:
ات،
اونور خیابون،
با عجله،
با اون نگاه—
نگاهی که انگار میگفت
«رسیدم… حالا نرو.»
چراغ قرمز،
بعد از چیزی که شبیه یک عمر بود،
خاموش شد.
و صدای قفلِ در،
تو راهرو پیچید.
همه ایستادن.
نفسها حبس شد.
در آروم باز شد.
چراغ قرمز بالای در اتاق عمل ثابت موند.
نه چشمک میزد، نه کمنور میشد.
همونجوری سرخ،
مثل زخمی که بسته نمیشه.
راهرو بوی الکل میداد.
بوی تند، سرد.
صدای کفش پرستارها که میاومدن و میرفتن،
اما هیچکدوم وای نمیایستادن.
کوک هنوز روی زمین نشسته بود.
پشتش به دیوار سرد.
زانوهاش جمع،
سرش پایین.
جیمین کنارش نشست.
چیزی نگفت.
فقط شونهش رو کمی به شونهی کوک تکیه داد.
همین.
بلا دستهاش رو تو هم گره کرده بود.
لبهاش بیصدا میلرزیدن.
هر چند ثانیه، نگاهش میرفت سمت در اتاق عمل.
انگار اگه زیاد نگاه کنه،
دَر باز میشه.
آقای پک چند قدم اونطرفتر ایستاده بود.
بازوهاش رو به سینه زده بود،
اما انگار وزن بدنش رو پاهاش نگه نمیداشت.
سکوت،
اونقدر کش اومد که کوک حس کرد گوشهاش زنگ میزنن.
زیر لب گفت:
_… نگاه کرد…
جیمین برگشت سمتش.
🐥چی؟
کوک نفسشو با صدا بیرون داد.
صداش شکست.
_قبلش…
_قبل از ضربه…
_نگاهم کرد.
سرشو بالا آورد.
چشمهاش خیس، ولی خیره.
_اسممو صدا زد.
_با همون صدا…
_انگار نه خیابون بود، نه ماشین…
_فقط من بودم و اون.
دستهاش رو به هم فشار داد.
بند انگشتها سفید شدن.
_خواستم برم سمتش…
_واقعاً خواستم…
_ولی پام…
_لعنتی پام…
جمله تموم نشد.
بلا نفسش بند اومد.
دستشو گذاشت روی دهنش،
گریه بیصدا برگشت.
چراغ قرمز…
هنوز روشن بود.
زمان لعنتی جلو نمیرفت.
بعد....
صدای چرخ تخت.
صدای در.
همه با هم سرشون رو بالا آوردن.
اما نه دکتر بود،
نه پرستار با جواب.
فقط یه پرستار جوون اومد بیرون،
نگاهی سریع انداخت،
و دوباره رفت داخل.
همین.
کوک حس کرد قلبش افتاد تو معدهش.
زیر لب،
خیلی آروم،
انگار اگه بلند بگه خراب میشه:
_… اگه بلایی سرش بیاد…
_من.....
جیمین محکمتر شونهش رو گرفت.
🐥نکن، الان نه.
کوک پلک زد.
اشک بالاخره ریخت.
سرشو تکیه داد به دیوار.
چشمهاشو بسته.
و فقط یه تصویر تو ذهنش موند:
ات،
اونور خیابون،
با عجله،
با اون نگاه—
نگاهی که انگار میگفت
«رسیدم… حالا نرو.»
چراغ قرمز،
بعد از چیزی که شبیه یک عمر بود،
خاموش شد.
و صدای قفلِ در،
تو راهرو پیچید.
همه ایستادن.
نفسها حبس شد.
در آروم باز شد.
- ۳۱۱
- ۱۲ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط