p

p7
روی پل سئول وایساده بود باد سردی میوزید موهای ات با کمک باد داشت توی هوا میرقصید پاهای برهنه اش سردشون شده بود ولی بالا تنش به خاطر کت خز در گرمای مطلق فرو رفته بود چشماش پر اشک بود دوست داشت با صدای بلند گریه کنه قلبش به شدت درد می کرد همش یاد حرفی میوفتاد که به کوک زده بود
«بیا دیگه باهم حرف نزنیم»
اون میتونست هر رابطه ای رو بدون هیچ پشیمانی تموم کنه ولی چرا از حرف خودش ترسیده بود فکر نبودش پیش کوک داشت دیوونش میکرد دستشو مشت کرد و چند زر به ای به قلبش زد
+لطفا خفه شین... درد داره چرا قلبم انقدر درد میکنه
سرشو بالا اورد به ستاره ها نگاه کرد ولی با بوق ماشینی یهو از جاش پرید و باعث شد به پایین نگاه کنه و همین نگاه کافی بود تا یاد خاطره ای بیوفته که روی همین پل میخواست خودشو بندازه پایین یاد تک تک اون لحظه ها افتاد پاهاش سست شد و اروم عقب رفتو افتاد روی زمین و شروع کرد به گریه کردن
+چرا چرااااا مگه کم درد کشیدم که این درده عجیب رو انداختی به جونمممم هق هق +خستم خیلی هم خسته هق و تنها کسی که باعث میشه این خستگی فراموشه کوکه هق هق
همینجوری که داشت گریه میکرد صدای قدم های کسی رو شنید سرشو بالا اورد و تو چشمای اشنای مردی نگاه کرد
*معلومه برای خودکشی اینجا نیستی چون استایل زیادی خوشگله
+جکسون...
ویو پارتی
کوک بعد رفتن ات رفت پیش اعضا یعنی تو دفتر پارتی
🐨ات کو بگو بیاد
_رفت
🐯انقدر زود؟
_یه جورایی دعوامون شد گفت بیا دیگه هیچ وقت باهم حرف نزنیم
🐥داداش به بچه چی گفتی که این حرفو زده
_من کاری نکردم ولی حرفایی که از بقیه اینجا شنید باعث شد فک کنه من و شماها از بالا بهش نگاه میکنیم
🐱عادیه اون 16 سالشه و زیاد تو همچین فضاهای نبوده
🐹بنظرم فردا پس فردا برو از دلش در بیار
🐿اینارو ول کنین بین تو ات چه خبره چون رابطتون مثل دوستی نیست
_نپرس چون نمیدونم
همه سکوت کردن چون کاملا میتونستن متوجه
ناراحتی کوک شن
ویو پل
جکسون از کنار کت ات گرف و بلندش کرد پشت سر ات وایساد و گفت
*یادت میاد 13 یا 14 سالی بود داشتی خودتو مینداختی پایین که نجاتت دادم
+چرا یادم میندازی؟
*مگه به خاطر همین نیوفتادی زمین
+توعه عوضی همیشه ذهنمو میخونی
*اره بیا بریم داخل ماشینم
ات بدون حرفی کیفشو ازرو زمین برداشت و پیشت جکسون راه افتاد
ویو داخل ماشین
*چی شده حالت خوبه
+فقط گیجم داخل احساسات عجیب مختلف گم شدم
*به خاطر گذشته
+ نه به خاطر حس های عجیبی که به یک نفر دارم....
دیدگاه ها (۷)

p8چند روزی از روز پارتی گذشته بود و ات خودشو با درسو کاراش غ...

p92 سال از اون جشن کریسمس گذشته ات برای پیشرفت کارش به امریک...

ادامه پارت 6چند دقیقه ای گذشته بود ات کنار ی میز وایساده بود...

p6از زبان اتمدرسه بودم و داشتم توی حیاط با ی گربه بازی میکرد...

رمان عشق و نفرت پارت 14سلام سیسیا خوبین اوهم اوکی بریم واسه ...

p46بلا با گریه وارد بیمارستان شد.تقریباً دوید.پاهاش به زمین ...

پارت ۹ویو اتکه یونا پاشو جلو آورد و افتادم زمین دیگه نتونستم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط