cursed bloods. 1
دیگه توانی نداشتم.. دیگه نمیتونستم بدوم ولی باید هرچه زودتر میرفتم،مسابقه شروع شده و من هنوز اونجا نیستم..
ایندفعه دیگه باید حسابشون رو کف دستشون بزارم!
همیشه از این راه میومدم.. به خاطر اینکه خلوت و بدون نگرانی که نه.. ولی با نگرانی کمتر از قصر فرار میکنم
میدونم که اگه پدر بفهمه تک دخترش که قراره ملکه ی آینده ی کشورش بشه بدون صد ها بادیگارد و خدمتکارو و هماهنگ های قبلی و کلی چرت و پرت دیگه،هر روز فرار میکنه و میره بین مردم و مسابقه های غیر قانونی مختلف انجام میده..دیوونه میشه...
یچیزی بدتر از دیوونه..حاظرم شرط ببندم بهم نگاه نمیکنه که دخترشم میده اینقدر شکنجه بشم تا تبدیل به حلیم بشم!
خب مگه خودش نگفت من میخوام مستقل بشی قوی بشی در برابر ظلم ها سکوت نکنی و قدرتت رو دست کم نگیری؟
مگه من دارم کاری به غیر از نصیحت هاش انجام میدم؟
ریز خندیدم و جلوی در وایستادم..همین بود؟
کدوم قدرت وقتی حافظم جوری کار میکنه که انگار مغز ماهی خوردم؟
بابام خیلی روم حساب کرده بودا پشیمون میشه«خنده»
خندم رو جمع کردم و در زدم،با اینکه ماسک زده بودم ولی بازم امکان داشت شناسایی بشم..
در که باز شد شنلم رو کمی پایین تر کشیدم..مرده خیلی جدی گفت:
-اسم؟
گفتم:
-اِلا
رفت کنار که بعد از یک نگاه ریز بهش وارد شدم..دیگه بلد بودم باید کجا برم.
رفتم سر میز..
همه منتظر من بودن و رقیبم هم نشسته بود..رئیس اونجا گفت:
-الا..بچه ها الا اینجاست
درحالی که روی صندلی مقابل رقیبم مینشستم گفتم:
-بابت تاخیرم عذر میخوام..
امروز برای اومدن شرایطم خوب نبود آقای جیان«همون رئیسه»
جیان از معذرت خواهیم تعجب کرد..شاید چون هیچوقت انتظار نداشت از منی که حتی نگاه هم بهش نمیندازم همچین چیزی رو بشنوه..زیاد جدیش نگرفتم و به رقیبم نگاهی انداختم..یه پسر که بهش میخورد ۲۳،۲۴ سالش باشه بود..
البته فقط از روی هیکلش گفتم چون صورتش معلوم نبود و با ماسک پوشونده بودش.
برای اینکه خیلی دیر بود،گفتم:
-شروع کنیم؟
با حرفم کارت هارو بهمون دادن و گفتن:
-هر دو طرف شرط هاتون رو بگید!
مرد سرد و با صدای محکمی که معنی نگاه پر از یخش رو میرسوند گفت:
-چی میخوای؟
از همچین لحنایی متنفر بودم!..
نمیدونم چرا مردم نمیتونن یکم باهم خوب باشن؟
نگاهی به سر تا پاش انداختم:
-چی داری که بخوام؟
اگه یک اشنا منو اینجا ببینه به چند تا جرم متهم میشم؟
بد دهنی،حرف زدن با مرد غریبه،فرار از قصر،انجام بازی ای که از امپراطوری قبلی که در اصل دشمن امپراطوری جدید بودن،به جا مونده..خیانت به شاه و و و...
خیلی چیز ها هست که هر روز استرسش رو دارم ولی من خود دردسرم..
از چی بترسم؟
ایندفعه دیگه باید حسابشون رو کف دستشون بزارم!
همیشه از این راه میومدم.. به خاطر اینکه خلوت و بدون نگرانی که نه.. ولی با نگرانی کمتر از قصر فرار میکنم
میدونم که اگه پدر بفهمه تک دخترش که قراره ملکه ی آینده ی کشورش بشه بدون صد ها بادیگارد و خدمتکارو و هماهنگ های قبلی و کلی چرت و پرت دیگه،هر روز فرار میکنه و میره بین مردم و مسابقه های غیر قانونی مختلف انجام میده..دیوونه میشه...
یچیزی بدتر از دیوونه..حاظرم شرط ببندم بهم نگاه نمیکنه که دخترشم میده اینقدر شکنجه بشم تا تبدیل به حلیم بشم!
خب مگه خودش نگفت من میخوام مستقل بشی قوی بشی در برابر ظلم ها سکوت نکنی و قدرتت رو دست کم نگیری؟
مگه من دارم کاری به غیر از نصیحت هاش انجام میدم؟
ریز خندیدم و جلوی در وایستادم..همین بود؟
کدوم قدرت وقتی حافظم جوری کار میکنه که انگار مغز ماهی خوردم؟
بابام خیلی روم حساب کرده بودا پشیمون میشه«خنده»
خندم رو جمع کردم و در زدم،با اینکه ماسک زده بودم ولی بازم امکان داشت شناسایی بشم..
در که باز شد شنلم رو کمی پایین تر کشیدم..مرده خیلی جدی گفت:
-اسم؟
گفتم:
-اِلا
رفت کنار که بعد از یک نگاه ریز بهش وارد شدم..دیگه بلد بودم باید کجا برم.
رفتم سر میز..
همه منتظر من بودن و رقیبم هم نشسته بود..رئیس اونجا گفت:
-الا..بچه ها الا اینجاست
درحالی که روی صندلی مقابل رقیبم مینشستم گفتم:
-بابت تاخیرم عذر میخوام..
امروز برای اومدن شرایطم خوب نبود آقای جیان«همون رئیسه»
جیان از معذرت خواهیم تعجب کرد..شاید چون هیچوقت انتظار نداشت از منی که حتی نگاه هم بهش نمیندازم همچین چیزی رو بشنوه..زیاد جدیش نگرفتم و به رقیبم نگاهی انداختم..یه پسر که بهش میخورد ۲۳،۲۴ سالش باشه بود..
البته فقط از روی هیکلش گفتم چون صورتش معلوم نبود و با ماسک پوشونده بودش.
برای اینکه خیلی دیر بود،گفتم:
-شروع کنیم؟
با حرفم کارت هارو بهمون دادن و گفتن:
-هر دو طرف شرط هاتون رو بگید!
مرد سرد و با صدای محکمی که معنی نگاه پر از یخش رو میرسوند گفت:
-چی میخوای؟
از همچین لحنایی متنفر بودم!..
نمیدونم چرا مردم نمیتونن یکم باهم خوب باشن؟
نگاهی به سر تا پاش انداختم:
-چی داری که بخوام؟
اگه یک اشنا منو اینجا ببینه به چند تا جرم متهم میشم؟
بد دهنی،حرف زدن با مرد غریبه،فرار از قصر،انجام بازی ای که از امپراطوری قبلی که در اصل دشمن امپراطوری جدید بودن،به جا مونده..خیانت به شاه و و و...
خیلی چیز ها هست که هر روز استرسش رو دارم ولی من خود دردسرم..
از چی بترسم؟
- ۳۰.۵k
- ۰۶ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط