cursed bloods 3
از عصبانیت ناخوداگاه کارت رو توی دستم مچاله کردم..
مرد درحالی که بلند میشد گفت:
-خیلی از خودت مطمئن بودی حیف شد.
گفتم:
-هنوزم مطمئنم!
اهمیتی نداد و دستشو برد سمت گردنبند که از استرس آستینش رو گرفتم:
-و..وایسا
جدی به استینش نگاه کرد که دستمو اروم برداشتم.. دارم چیکار میکنم؟
نگام کرد:
-من وقت ندارم..میدی یا به زور ازت بگیرم!
سرمو بالا کردم و با تردید گفتم:
-یک بار دیگه مسابقه بدیم.. این دفعه فکری نباشه چطوره؟
با صدایی که رگه ی عصبانیت توش دیده میشد دوباره تاکید کرد:
-من وقت ندارم دختر جون!
گفتم:
-میتونی بری زندان اب خنک بخوری.. به هرحال کم چیزی رو ندزدیدی..دست گذاشتی روی اموال شاه،اونموقع چی؟بازم وقت نداری؟
اگه از عصبانیتش مطمئن نبودم حالا مطمئن شدم.. گردنبند رو برداشت و جدی گفت:
-خوبه.. ساعت ۶ فردا صبح،کنار دریاچه میبینمت.
شمشیر بازی میکنیم و خیلی دوست دارم ببینم شمشیرت هم مثل زبون تیزت،برندس یا نه.. این رو هم محض احتیاط می برم،اها یادت باشه دیر نکنی..خدافظ پرنسس!
پرنسس؟این منو میشناسه؟
هوفف اروم باش شاید فقط برای عصبی کردنت داره چرت و پرت میگه.
سکه و جام هارو توی کیسه ریختم و از اونجا زدم بیرون
....
به یه بدبختی ای از زیر دست نگهبان ها در رفتم و با جا زده خودم به یکی از مهمون ها وارد قصر شدم..
همون طور که حدس میزدم بازم مهمونی بود..ملکه اون وسط داشت برای خودش خوش میگذروند و با کسایی خوش و بش میکرد که یک زمانی کلی هوای مامانم رو داشتن..هه،دیگه داره از دورنگ و دورویی ادما حالم بهم میخوره!
رفتم سمت برج غربی..جایی که به قول پدرم به هیچ وج کسی به غیر از خودش نباید واردش بشه.. بازم قانون.
خودشون از این همه قانون چرت و پرت خسته نشدن؟
حالا میدونین چرا اومدن به این برج رو ممنوع کرده؟چون اینقدر خسیس و ترسوعه که فکر میکنه مردم با دیدن پول های کثیفش انتظاراتشون بالا میره.. واقعا بعضی وقتا درکش نمیکنم.
البته تا به امروز نمیکردم..
اون مردی که گردنبندمو برد بهم نشون داد یجورایی حق با بابامه اما فقط توی محتاط بودن نه اون چرت و پرتا..
به خاطر شیطنت دو سه روزه مهم ترین دارایی دو کشور دشمن یعنی المان و فرانسه رو از دست دادم..به کی؟
به مرد عو،ض،ی ای که توی قمار کلی منو دست انداخت!
به یک درد تازه کاره اما وارد!
اونقدر وارد که وارد برج غربی شده و کلی از اموال ما دزدی کرده بدون اینکه کسی بفهمه..
حتی همین الان میراث دو کشور دستشه و خودش هم خبر نداره چی دستشه..وایی خدا نره توی یه قمار دیگه بده به بقیه.
نکنه بفروشتش؟اونقدرا هم که احمق نیست؟
اخر سر به چاقو بهش میزنن و گردنبند رو ازش میگیرن اونوقت جدی من بدبخت میشم.. کاملا بدبخت!
الان خوابمه فردا کلی میزارم✨
مرد درحالی که بلند میشد گفت:
-خیلی از خودت مطمئن بودی حیف شد.
گفتم:
-هنوزم مطمئنم!
اهمیتی نداد و دستشو برد سمت گردنبند که از استرس آستینش رو گرفتم:
-و..وایسا
جدی به استینش نگاه کرد که دستمو اروم برداشتم.. دارم چیکار میکنم؟
نگام کرد:
-من وقت ندارم..میدی یا به زور ازت بگیرم!
سرمو بالا کردم و با تردید گفتم:
-یک بار دیگه مسابقه بدیم.. این دفعه فکری نباشه چطوره؟
با صدایی که رگه ی عصبانیت توش دیده میشد دوباره تاکید کرد:
-من وقت ندارم دختر جون!
گفتم:
-میتونی بری زندان اب خنک بخوری.. به هرحال کم چیزی رو ندزدیدی..دست گذاشتی روی اموال شاه،اونموقع چی؟بازم وقت نداری؟
اگه از عصبانیتش مطمئن نبودم حالا مطمئن شدم.. گردنبند رو برداشت و جدی گفت:
-خوبه.. ساعت ۶ فردا صبح،کنار دریاچه میبینمت.
شمشیر بازی میکنیم و خیلی دوست دارم ببینم شمشیرت هم مثل زبون تیزت،برندس یا نه.. این رو هم محض احتیاط می برم،اها یادت باشه دیر نکنی..خدافظ پرنسس!
پرنسس؟این منو میشناسه؟
هوفف اروم باش شاید فقط برای عصبی کردنت داره چرت و پرت میگه.
سکه و جام هارو توی کیسه ریختم و از اونجا زدم بیرون
....
به یه بدبختی ای از زیر دست نگهبان ها در رفتم و با جا زده خودم به یکی از مهمون ها وارد قصر شدم..
همون طور که حدس میزدم بازم مهمونی بود..ملکه اون وسط داشت برای خودش خوش میگذروند و با کسایی خوش و بش میکرد که یک زمانی کلی هوای مامانم رو داشتن..هه،دیگه داره از دورنگ و دورویی ادما حالم بهم میخوره!
رفتم سمت برج غربی..جایی که به قول پدرم به هیچ وج کسی به غیر از خودش نباید واردش بشه.. بازم قانون.
خودشون از این همه قانون چرت و پرت خسته نشدن؟
حالا میدونین چرا اومدن به این برج رو ممنوع کرده؟چون اینقدر خسیس و ترسوعه که فکر میکنه مردم با دیدن پول های کثیفش انتظاراتشون بالا میره.. واقعا بعضی وقتا درکش نمیکنم.
البته تا به امروز نمیکردم..
اون مردی که گردنبندمو برد بهم نشون داد یجورایی حق با بابامه اما فقط توی محتاط بودن نه اون چرت و پرتا..
به خاطر شیطنت دو سه روزه مهم ترین دارایی دو کشور دشمن یعنی المان و فرانسه رو از دست دادم..به کی؟
به مرد عو،ض،ی ای که توی قمار کلی منو دست انداخت!
به یک درد تازه کاره اما وارد!
اونقدر وارد که وارد برج غربی شده و کلی از اموال ما دزدی کرده بدون اینکه کسی بفهمه..
حتی همین الان میراث دو کشور دستشه و خودش هم خبر نداره چی دستشه..وایی خدا نره توی یه قمار دیگه بده به بقیه.
نکنه بفروشتش؟اونقدرا هم که احمق نیست؟
اخر سر به چاقو بهش میزنن و گردنبند رو ازش میگیرن اونوقت جدی من بدبخت میشم.. کاملا بدبخت!
الان خوابمه فردا کلی میزارم✨
- ۳۳.۶k
- ۰۷ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط