My soul
My soul
part 21
با صدای فرمانده سربازها به خودم اومدم
فرمانده سربازها: خانوم رسیدیم... کمکتون میکنم پیاده بشید
با کمکش از اون درشکه مجلل که همین چند دقیقه پیش دلم بدجوری با اون زیباییش برده بود پیاده شدم، تهیونگ هم پیاده شد و کنار من قرار گرفت، با کمک ندیمه هایی که برای راهنمایی کردن ما اومده بودن راهی قصر شدیم
قصر خیلی بزرگ و باشکوه بود، تقریبا میشد گفت اندازه دو تا از پر جمعیت ترین شهر های جهان با یک عالمه فروشگاه و پاساژ های بزرگ اما به جای اینها یک عالمه ستون های محکم و استوار درون قصر وجود داشت با یک عالمه محافظ و دیواره های بلند دور تا دور قصر احاطه کرده بود، اتاقک های کوچولو برای اقامت های ندیمه های اونجا و اتاقک های بزرگتر برای اشراف زادگان، زمین خاکی برای تمرین شمشیر بازی و خیلی چیز های دیگر
با کمک ندیمه ها به اقامتگاهی که از قبل برای ورود ما اماده کرده بودن شدیم
ندیمه: خب بفرمایید اتاق سمت چپ برای شماست بانوی من، اتاق سمت راست هم متعلق به شما مرد جوان... بفرمایبد داخل استراحت کنید، غذارو براتون بعدا اماده میکنم
هاری: ( نگاهی بهش کردم، زن تقریبا جوونی بود بهش میخورد حداقل 30 یا 35 سالش باش، خیلی هم مهربونه پس بهتره کمی بیشتر از اینجا سر در بیارم ) خیلی ممنونم... میتونم ازتون سوالی بپرسم؟
ندیمه: ( نگاهی بهم انداخت، لبخندی زد ) مشکلی نیست... بانوی من
ادامه دارد.....
part 21
با صدای فرمانده سربازها به خودم اومدم
فرمانده سربازها: خانوم رسیدیم... کمکتون میکنم پیاده بشید
با کمکش از اون درشکه مجلل که همین چند دقیقه پیش دلم بدجوری با اون زیباییش برده بود پیاده شدم، تهیونگ هم پیاده شد و کنار من قرار گرفت، با کمک ندیمه هایی که برای راهنمایی کردن ما اومده بودن راهی قصر شدیم
قصر خیلی بزرگ و باشکوه بود، تقریبا میشد گفت اندازه دو تا از پر جمعیت ترین شهر های جهان با یک عالمه فروشگاه و پاساژ های بزرگ اما به جای اینها یک عالمه ستون های محکم و استوار درون قصر وجود داشت با یک عالمه محافظ و دیواره های بلند دور تا دور قصر احاطه کرده بود، اتاقک های کوچولو برای اقامت های ندیمه های اونجا و اتاقک های بزرگتر برای اشراف زادگان، زمین خاکی برای تمرین شمشیر بازی و خیلی چیز های دیگر
با کمک ندیمه ها به اقامتگاهی که از قبل برای ورود ما اماده کرده بودن شدیم
ندیمه: خب بفرمایید اتاق سمت چپ برای شماست بانوی من، اتاق سمت راست هم متعلق به شما مرد جوان... بفرمایبد داخل استراحت کنید، غذارو براتون بعدا اماده میکنم
هاری: ( نگاهی بهش کردم، زن تقریبا جوونی بود بهش میخورد حداقل 30 یا 35 سالش باش، خیلی هم مهربونه پس بهتره کمی بیشتر از اینجا سر در بیارم ) خیلی ممنونم... میتونم ازتون سوالی بپرسم؟
ندیمه: ( نگاهی بهم انداخت، لبخندی زد ) مشکلی نیست... بانوی من
ادامه دارد.....
- ۸۲۱
- ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط