My soul

My soul

part 19


هاری: ( خشکم زده بود، مغزم درست کار نمیکرد ) منظورت چیه؟!

تهیونگ: ( همون‌طور که دستم گرفته بود و کمکم میکرد تا اماده بشم، حرف هم میزد ) منم نمیدونم قضیه چیه فقط میدونم که به قصر دعوت شدی

دعوت شدم... خوبه... کمی اروم گرفتم

هردومون حرف میزدیم تا اینکه صدای یورتمه اسب ها و در نهایت سربازها به گوشمون رسید که برای بردن من به قصر به اینجا اومده بودن پس هر چه سریعتر وسایل نه چندان زیادی که داشتم بستم و با خودم به بیرون از خونه نزد سربازها بردم

فرمانده سربازها: خانم جانگ هاری رقصنده معروف روستای آرینگ در دوره سلطنت بزرگترین پادشاه چوسان، ما از طرف شاهزاده برای بردن شما نزد ایشان امده ایم، لطفا همراه ما بیایید

هاری: ( وقتی سربازهارو دیدم شوکه شدم، این یونیفرم ها این شمشیر ها و ربان های مخصوص دور غلاف های نیزشون، همه اینها دقیقا مثل یک فیلم بود...
جدی جدی من به گذشته برگشتم... باور نکردنیه... حالا هم قراره باهاشون برم پیش شاهزاده اما تنهایی...
تو دنیای خودم حداقل داداشم هوسوک بود و هوام داشت اما اینجا فعلا فقط تهیونگ دارم پس بهتر نیست اون رو هم همراه خودم بیارم... اره فکر خیلی خوبیه، به امتحان کردنش می ارزه ) فرمانده میتونم دوستم تهیونگ رو هم با خودم بیارم؟




ادامه دارد..‌‌...
دیدگاه ها (۲)

My soul part 18تا اومدم بپرسم یهویی داد و بیداد کردتهیونگ: ه...

My soul part 17تهیونگ: ( نگاه متعجبی به خودش گرفت، یکی از اب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط