نام: قرارداد نفرت
نام: قرارداد نفرت
Part:³⁷
بعد از شام، همه وسایل رو جمع کردن و رفتن سمت پشتبوم.
چراغهای کوچیک دور تا دور پشتبوم روشن بود و هوا خنک شده بود.
ناری چند تا خوراکی روی میز گذاشت.
«خب، امشب فقط خوش میگذرونیم!»
یورین خندید.
«و هیچکس حق نداره زود بخوابه.»
همه دور هم نشستن.
تهوو هم کنار بقیه نشست.
ا/ت بین هانا و یورین بود و جونگکوک کمی اون طرفتر نشسته بود.
ناری بطری رو وسط گذاشت.
«جرئت یا حقیقت؟»
همه موافقت کردن.
بطری چرخید.
چند دور اول پر از سؤالهای خندهدار و جرئتهای ساده بود.
تا اینکه بطری جلوی تهوو ایستاد.
یورین لبخند زد.
«حقیقت یا جرئت؟»
تهوو گفت:
«حقیقت.»
یورین چند لحظه فکر کرد.
«از بین دخترای این جمع، با کی بیشتر دوست داری حرف بزنی؟»
تهوو بدون مکث به ا/ت نگاه کرد.
«ا/ت.»
همه شروع کردن به خندیدن.
ا/ت با تعجب گفت:
«چرا من؟»
تهوو لبخند زد.
«چون حرف زدنت جالبه.»
جونگکوک که تا اون لحظه ساکت بود، لیوانش رو روی میز گذاشت.
هانا نگاهی بهش انداخت.
تهیونگ هم متوجه شد، ولی چیزی نگفت.
چند دور دیگه گذشت.
این بار نوبت ا/ت بود.
ناری پرسید:
«حقیقت یا جرئت؟»
«جرئت.»
یورین سریع گفت:
«باید سه نفر رو انتخاب کنی و از هرکدوم یه تعریف واقعی بکنی.»
ا/ت به جمع نگاه کرد.
«باشه.»
اول هانا رو انتخاب کرد.
«هانا خیلی خوب بلده وقتی اعصابم خورده، آرومم کنه.»
بعد تهیونگ.
«تهیونگ آدمیه که همیشه سعی میکنه منطقی باشه.»
آخر سر نگاهش به جونگکوک افتاد.
چند ثانیه سکوت کرد.
جونگکوک ابرو بالا انداخت.
«چیه؟»
ا/ت گفت:
«تو...»
مکث کرد.
«خیلی خوب بلدی روی اعصاب آدم بری.»
همه از خنده ترکیدن.
جونگکوک سرش رو تکون داد.
«منم ازت ممنونم.»
شب جلوتر رفت.
چند نفر خسته شده بودن و بازی آرومتر شده بود.
تهوو هم حالش کمی بد شده بود و بیشتر ساکت بود.
ا/ت متوجه شد.
«تهوو، خوبی؟»
تهوو سرش رو تکون داد.
«آره، فقط یه کم سرم گیج میره.»
ا/ت گفت:
«پس دیگه بازی نکن. بشین.»
تهوو لبخند زد.
«باشه.»
چند دقیقه بعد دوباره گفت:
«فکر کنم بهتره برم داخل.»
ا/ت از جاش بلند شد.
«کمکت میکنم.»
تهوو گفت:
«نه، خودم میرم.»
ا/ت گفت:
«ولش کن، بیا.»
همین که ا/ت خواست همراهش بره، جونگکوک از جاش بلند شد.
«من میبرمش.»
ا/ت با تعجب برگشت.
«چی؟»
جونگکوک گفت:
«گفتم من میبرمش.»
تهوو به جونگکوک نگاه کرد.
«لازم نیست.»
جونگکوک با خونسردی جواب داد:
«لازم نیست بحث کنیم.»
تهوو شونه بالا انداخت و همراه جونگکوک رفت.
ا/ت چند ثانیه همونجا ایستاد.
یورین آروم کنار ناری گفت:
«دیدی؟»
ناری لبخند زد.
«دیدم.»
چند دقیقه بعد جونگکوک برگشت.
ا/ت بهش نگاه کرد.
«چرا تو بردیش؟»
جونگکوک نشست.
«چون نزدیکتر بودم.»
ا/ت خندید.
«تو اون طرفتر نشسته بودی.»
جونگکوک مکث کرد.
«خب... زودتر بلند شدم.»
ا/ت ابرو بالا انداخت.
«عجیبه.»
جونگکوک نگاهش کرد.
«چی عجیبه؟»
«هیچی.»
جونگکوک آه کشید.
«تو چرا همیشه میگی هیچی؟»
ا/ت لبخند زد.
«چون بعضی وقتا گفتن هیچی بهتره.»
جونگکوک چند لحظه نگاهش کرد.
بعد نگاهش رو برگردوند.
«هرطور راحتی.»
ا/ت دوباره به بقیه پیوست.
جونگکوک اما چند لحظه به جایی که تهوو رفته بود نگاه کرد.
خودش هم نمیدونست چرا از وقتی تهوو کنار ا/ت نشسته بود، اینقدر عصبی شده.
فقط یک چیز رو میدونست:
این حس اصلاً براش خوشایند نبود.
ادامه دارد...
Part:³⁷
بعد از شام، همه وسایل رو جمع کردن و رفتن سمت پشتبوم.
چراغهای کوچیک دور تا دور پشتبوم روشن بود و هوا خنک شده بود.
ناری چند تا خوراکی روی میز گذاشت.
«خب، امشب فقط خوش میگذرونیم!»
یورین خندید.
«و هیچکس حق نداره زود بخوابه.»
همه دور هم نشستن.
تهوو هم کنار بقیه نشست.
ا/ت بین هانا و یورین بود و جونگکوک کمی اون طرفتر نشسته بود.
ناری بطری رو وسط گذاشت.
«جرئت یا حقیقت؟»
همه موافقت کردن.
بطری چرخید.
چند دور اول پر از سؤالهای خندهدار و جرئتهای ساده بود.
تا اینکه بطری جلوی تهوو ایستاد.
یورین لبخند زد.
«حقیقت یا جرئت؟»
تهوو گفت:
«حقیقت.»
یورین چند لحظه فکر کرد.
«از بین دخترای این جمع، با کی بیشتر دوست داری حرف بزنی؟»
تهوو بدون مکث به ا/ت نگاه کرد.
«ا/ت.»
همه شروع کردن به خندیدن.
ا/ت با تعجب گفت:
«چرا من؟»
تهوو لبخند زد.
«چون حرف زدنت جالبه.»
جونگکوک که تا اون لحظه ساکت بود، لیوانش رو روی میز گذاشت.
هانا نگاهی بهش انداخت.
تهیونگ هم متوجه شد، ولی چیزی نگفت.
چند دور دیگه گذشت.
این بار نوبت ا/ت بود.
ناری پرسید:
«حقیقت یا جرئت؟»
«جرئت.»
یورین سریع گفت:
«باید سه نفر رو انتخاب کنی و از هرکدوم یه تعریف واقعی بکنی.»
ا/ت به جمع نگاه کرد.
«باشه.»
اول هانا رو انتخاب کرد.
«هانا خیلی خوب بلده وقتی اعصابم خورده، آرومم کنه.»
بعد تهیونگ.
«تهیونگ آدمیه که همیشه سعی میکنه منطقی باشه.»
آخر سر نگاهش به جونگکوک افتاد.
چند ثانیه سکوت کرد.
جونگکوک ابرو بالا انداخت.
«چیه؟»
ا/ت گفت:
«تو...»
مکث کرد.
«خیلی خوب بلدی روی اعصاب آدم بری.»
همه از خنده ترکیدن.
جونگکوک سرش رو تکون داد.
«منم ازت ممنونم.»
شب جلوتر رفت.
چند نفر خسته شده بودن و بازی آرومتر شده بود.
تهوو هم حالش کمی بد شده بود و بیشتر ساکت بود.
ا/ت متوجه شد.
«تهوو، خوبی؟»
تهوو سرش رو تکون داد.
«آره، فقط یه کم سرم گیج میره.»
ا/ت گفت:
«پس دیگه بازی نکن. بشین.»
تهوو لبخند زد.
«باشه.»
چند دقیقه بعد دوباره گفت:
«فکر کنم بهتره برم داخل.»
ا/ت از جاش بلند شد.
«کمکت میکنم.»
تهوو گفت:
«نه، خودم میرم.»
ا/ت گفت:
«ولش کن، بیا.»
همین که ا/ت خواست همراهش بره، جونگکوک از جاش بلند شد.
«من میبرمش.»
ا/ت با تعجب برگشت.
«چی؟»
جونگکوک گفت:
«گفتم من میبرمش.»
تهوو به جونگکوک نگاه کرد.
«لازم نیست.»
جونگکوک با خونسردی جواب داد:
«لازم نیست بحث کنیم.»
تهوو شونه بالا انداخت و همراه جونگکوک رفت.
ا/ت چند ثانیه همونجا ایستاد.
یورین آروم کنار ناری گفت:
«دیدی؟»
ناری لبخند زد.
«دیدم.»
چند دقیقه بعد جونگکوک برگشت.
ا/ت بهش نگاه کرد.
«چرا تو بردیش؟»
جونگکوک نشست.
«چون نزدیکتر بودم.»
ا/ت خندید.
«تو اون طرفتر نشسته بودی.»
جونگکوک مکث کرد.
«خب... زودتر بلند شدم.»
ا/ت ابرو بالا انداخت.
«عجیبه.»
جونگکوک نگاهش کرد.
«چی عجیبه؟»
«هیچی.»
جونگکوک آه کشید.
«تو چرا همیشه میگی هیچی؟»
ا/ت لبخند زد.
«چون بعضی وقتا گفتن هیچی بهتره.»
جونگکوک چند لحظه نگاهش کرد.
بعد نگاهش رو برگردوند.
«هرطور راحتی.»
ا/ت دوباره به بقیه پیوست.
جونگکوک اما چند لحظه به جایی که تهوو رفته بود نگاه کرد.
خودش هم نمیدونست چرا از وقتی تهوو کنار ا/ت نشسته بود، اینقدر عصبی شده.
فقط یک چیز رو میدونست:
این حس اصلاً براش خوشایند نبود.
ادامه دارد...
- ۳۷۷
- ۲۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط