نام: قرارداد نفرت

نام: قرارداد نفرت

Part:³⁵

صبح، ا/ت روی مبل نشسته بود و با گوشی‌اش ور می‌رفت که گوشی جونگکوک زنگ خورد.

جونگکوک گوشی رو برداشت.

«الو؟»

صدای مادرش از اون طرف خط اومد:

«جونگکوک، آماده بشین. امروز قراره چند روز بریم یه آپارتمان برای یه مراسم خانوادگی.»

جونگکوک با تعجب گفت:

«چند روز؟»

«آره. همه هستن، پس ا/ت رو هم با خودت بیار.»

«باشه.»

تماس قطع شد.

ا/ت سرش رو بالا آورد.

«چی شده؟»

جونگکوک گفت:

«قراره چند روز بریم یه آپارتمان.»

ا/ت با تعجب گفت:

«چند روز؟»

«آره.»

«من نمیام.»

جونگکوک شونه بالا انداخت.

«به مامانم بگو.»

ا/ت بالش رو به سمتش پرت کرد.

«خیلی کمک کردی.»

جونگکوک بالش رو گرفت.

«خواهش می‌کنم.»

چند ساعت بعد...

ا/ت جلوی کمدش ایستاده بود و چند دست لباس روی تخت گذاشته بود.

اول یه شلوار جین روشن با تاپ سفید و کت کوتاه انتخاب کرد و موهاش رو مرتب بست.

بعد عینک آفتابیش رو برداشت و جلوی آینه گذاشت.

«این خوبه.»

بعد لباسش رو عوض کرد.

این بار یه شلوار پارچه‌ای روشن با تاپ ساده و یه پیراهن نازک روی اون پوشید.

یک ست راحت‌تر هم برای استخر داخل چمدونش گذاشت.

چمدونش رو بست و گفت:

«خب، آماده‌ام.»

چند دقیقه بعد، جونگکوک هم از اتاقش بیرون اومد.

شلوار گشاد و تاپ ساده پوشیده بود، موهاش مرتب حالت داده شده بود و عینک دودی روی موهاش قرار داشت.

چمدونش رو برداشت.

ا/ت چند لحظه نگاهش کرد.

جونگکوک گفت:

«چیه؟»

ا/ت سریع نگاهش رو برگردوند.

«هیچی.»

جونگکوک لبخند زد.

«باز هیچی؟»

ا/ت عینکش رو برداشت.

«زیادی به خودت مطمئنی.»

جونگکوک گفت:

«حداقل مجبور نیستم نصف کمد رو با خودم ببرم.»

ا/ت به چمدونش نگاه کرد.

«حسودی نکن.»

«به چمدونت؟»

«به استایلم.»

جونگکوک خندید.

«این اعتمادبه‌نفست تمومی نداره.»

ا/ت عینکش رو زد.

«حداقل قشنگه.»

جونگکوک هم عینک دودی خودش رو زد.

«بریم، خانم خوش‌استایل.»

ا/ت لبخند زد.

«بعد از تو، آقای مدل.»


چند ساعت بعد، ماشین جلوی یه آپارتمان بزرگ و مدرن ایستاد.

ا/ت پیاده شد و عینکش رو روی چشمش گذاشت.

«این آپارتمانه؟»

جونگکوک چمدونش رو برداشت.

«آره.»

وقتی وارد شدن، ا/ت چند لحظه مات موند.

سالن بزرگ، آشپزخونه‌ی مجهز، اتاق‌های زیاد و یه تراس وسیع داشت.

از پشت شیشه‌های بزرگ، استخر و جکوزی دیده می‌شد.

ناری با ذوق داد زد:

«بچه‌هااا! استخر داره!»

یورین سریع گفت:

«جکوزی هم داره!»

ا/ت خندید.

«پس ما برای مراسم اومدیم یا تعطیلات؟»

جونگکوک گفت:

«با شناختی که از اینا دارم، تعطیلات.»

چند دقیقه بعد، هانا و تهیونگ هم رسیدن.

هانا سریع سمت ا/ت رفت.

«بالاخره رسیدی!»

ا/ت خندید.

«فکر کردم تو زودتر بیای.»

تهیونگ هم با جونگکوک دست داد.

«چطوری؟»

«خوبم.»

همه مشغول گذاشتن وسایلشون شدن.

همون موقع در ورودی دوباره باز شد.

یک مرد میانسال وارد سالن شد.

کنارش پسری جوان بود.

جونگکوک با دیدن اون‌ها برای چند لحظه جدی شد.

ا/ت متوجه شد.

«چی شد؟»

جونگکوک کوتاه گفت:

«هیچی.»

ا/ت چشم چرخوند.

«باز هیچی؟»

پسر جوان جلو اومد.

نگاهش روی ا/ت افتاد و لبخند زد.

«پس شما ا/ت هستین.»

ا/ت گفت:

«بله.»

پسر دستش رو جلو آورد.

«کانگ ته‌وو.»

ا/ت باهاش دست داد.

ته‌وو لبخند زد.

«چه خانم زیبایی.»

ا/ت کمی متعجب شد.

«ممنون.»

جونگکوک که کنارشان ایستاده بود، با لحن سرد گفت:

«ته‌وو.»

ته‌وو نگاهش کرد.

«جان؟»

«وسایلت رو بذار تو اتاقت.»

ته‌وو لبخند کوچیکی زد.

«باشه.»

بعد از کنارشان رد شد.

هانا آروم کنار ا/ت گفت:

«این کی بود؟»

ا/ت شونه بالا انداخت.

«از آشناهای خانوادگیه.»

چند دقیقه بعد، کانگ دو-هیون وارد سالن شد.

جونگکوک با دیدنش ساکت شد.

تهیونگ که متوجه حالتش شده بود، نزدیکش رفت.

«تو اینو می‌شناسی؟»

جونگکوک آرام گفت:

«آره.»

«چیزی شده؟»

جونگکوک نگاه کوتاهی به کانگ دو-هیون انداخت.

«بعداً میگم.»

آن طرف سالن، ا/ت و هانا مشغول حرف زدن بودن و ناری و یورین هم درباره‌ی استخر بحث می‌کردن.

هیچ‌کس نمی‌دونست این چند روز قرار نیست فقط یه سفر خانوادگی ساده باشه.

چون این بار، کانگ دو-هیون و کانگ ته‌وو هم قرار بود چند روز کامل کنار اون‌ها بمونن.

و دردسر تازه، از همین‌جا شروع می‌شد.

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

نام: قرارداد نفرتPart:³⁵صبح، ا/ت روی مبل نشسته بود و مشغول گ...

نام: قرارداد نفرتPart:34بعد از اینکه از خونه بیرون اومدن، ا/...

نام: قرارداد نفرتPart:29ناری:«چی؟»یورین صفحه رو بهشون نشون د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط