#تاج_و_طوفان
#تاج_و_طوفان
پارت ۶۲: اگه جونگکوک بفهمه… من مُردم
ماشینِ حامل یهجین در جاده ناپدید شد.
سکوت سنگینی روی کلبه افتاده بود.
باد آرام پردههای سفید ایوان را تکان میداد و تهیونگ هنوز موبایل در دست، به صفحه خاموشش خیره مانده بود.
سوآ ناگهان گفت:
— «تهیونگ.»
— «هوم؟»
— «منو ببر قصر.»
تهیونگ همان لحظه سرش را بالا آورد.
چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
بعد خیلی آرام خندید.
— «نه.»
سوآ اخم کرد.
— «نه یعنی چی؟»
— «یعنی نهِ کامل، رسمی، سلطنتی، با مُهر و امضا.»
سوآ یک قدم جلو آمد.
— «تهیونگ، من جدیام.»
تهیونگ هم فوراً جواب داد:
— «منم جدیام!»
بعد دستهایش را بالا برد.
— «سوآ، اونجا الان جلسه سلطنتیه، نصف دربار عصبیان، یهجین داره بمب اتم سیاسی حمل میکنه، اسم پادشاه وسطه… تو واقعاً فکر میکنی جونگکوک اجازه میده تو وسط اون آشوب باشی؟»
سوآ محکم گفت:
— «من باید کنارش باشم.»
تهیونگ با ناباوری خندید.
— «و من باید زنده بمونم.»
سوآ پلک زد.
تهیونگ با قیافهای کاملاً جدی به خودش اشاره کرد.
— «اگه من تو رو ببرم اونجا، دیگه تهیونگی وجود نداره.»
مکث نمایشی کرد.
— «جونگکوک شخصاً منو از روی کره زمین پاک میکنه.»
یکی از محافظها زیر لب گفت:
— «احتمالش خیلی بالاست قربان.»
تهیونگ فوراً اشاره کرد:
— «دیدی؟ حتی اینا هم قبول دارن!»
سوآ با کلافگی نفسش را بیرون داد.
— «اونش با من. مسئولیتش با خودم.»
— «نه.»
— «تهیونگ!»
— «نه یعنی نه.»
سوآ چند لحظه خیره نگاهش کرد.
بعد ناگهان لحنش نرم شد.
خطرناکترین حالت ممکن.
— «تهیونگ… لطفاً.»
تهیونگ فوراً چشمهایش را بست.
— «اوه نه… نه نه نه… با این لحن با من حرف نزن.»
سوآ جلوتر آمد.
— «جونگکوک وقتی عصبی میشه، منطقی فکر نمیکنه.»
— «میدونم.»
— «اگه یهجین جلوی همه اسم پادشاه رو بیاره…»
صدایش آرامتر شد.
— «اون کنترلش رو از دست میده.»
تهیونگ چیزی نگفت.
چون خودش هم این را میدانست.
سوآ ادامه داد:
— «و اگه اتفاقی بیفته…»
نگاهش لرزید.
— «اون واقعاً ممکنه اونجا رو با خاک یکی کنه.»
تهیونگ زیر لب گفت:
— «…این قسمت هم متأسفانه کاملاً درسته.»
سوآ دستهایش را به هم قفل کرد.
— «من باید اونجا باشم.»
تهیونگ به او نگاه کرد.
به اضطراب واقعی توی چشمهایش.
به نگرانیای که فقط از ترس برای خودش نبود…
بلکه برای جونگکوک بود.
و دقیقاً همانجا فهمید که بدبخت شده.
چون دیگر نمیتوانست راحت «نه» بگوید.
او آه بلندی کشید.
بعد به آسمان نگاه کرد.
— «خداحافظ زندگی قشنگم.»
سوآ کمی امیدوار گفت:
— «یعنی قبول کردی؟»
تهیونگ مستقیم به او اشاره کرد.
— «اگه جونگکوک منو کشت، روحِ من شبها میاد موهات رو میکشه.»
سوآ خندید.
تهیونگ با قیافه غمگین به محافظها برگشت.
— «ماشین رو آماده کنید.»
محافظها متعجب به هم نگاه کردند.
— «قربان… مطمئنید؟»
— «نه.»
خیلی سریع جواب داد.
بعد زیر لب اضافه کرد:
— «ولی این دختر اگه تصمیم بگیره یه جا بره، حتی تانک هم جلوشو نمیگیره.»
سوآ با شیطنت لبخند زد.
تهیونگ انگشتش را سمتش گرفت.
— «خوشحال نباش. هنوز دارم احساس میکنم دارم داوطلبانه میرم سمت اعدام.»
بعد موبایلش را بیرون آورد.
به صفحه جونگکوک خیره شد.
انگشتش چند بار روی دکمه تماس رفت…
ولی تماس نگرفت.
سوآ متوجه شد.
— «بهش نمیگی؟»
تهیونگ آرام گفت:
— «اگه الان بفهمه… قبل از رسیدن ما، شخصاً هلیکوپتر میفرسته که منو با تیر بزنن.»
سوآ خندهاش گرفت.
تهیونگ با بدبختی زمزمه کرد:
— «من زیادی جوونم برای مردن…»
[ادامه دارد...]
***
شرایط پارت بعد:
40 لایک
21 بازنشر
***
پیج دومم رو فالو کنید از بی تی اس و کیدراما فعالیت میکنم:
https://wisgoon.com/asma_love_korea
پارت ۶۲: اگه جونگکوک بفهمه… من مُردم
ماشینِ حامل یهجین در جاده ناپدید شد.
سکوت سنگینی روی کلبه افتاده بود.
باد آرام پردههای سفید ایوان را تکان میداد و تهیونگ هنوز موبایل در دست، به صفحه خاموشش خیره مانده بود.
سوآ ناگهان گفت:
— «تهیونگ.»
— «هوم؟»
— «منو ببر قصر.»
تهیونگ همان لحظه سرش را بالا آورد.
چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
بعد خیلی آرام خندید.
— «نه.»
سوآ اخم کرد.
— «نه یعنی چی؟»
— «یعنی نهِ کامل، رسمی، سلطنتی، با مُهر و امضا.»
سوآ یک قدم جلو آمد.
— «تهیونگ، من جدیام.»
تهیونگ هم فوراً جواب داد:
— «منم جدیام!»
بعد دستهایش را بالا برد.
— «سوآ، اونجا الان جلسه سلطنتیه، نصف دربار عصبیان، یهجین داره بمب اتم سیاسی حمل میکنه، اسم پادشاه وسطه… تو واقعاً فکر میکنی جونگکوک اجازه میده تو وسط اون آشوب باشی؟»
سوآ محکم گفت:
— «من باید کنارش باشم.»
تهیونگ با ناباوری خندید.
— «و من باید زنده بمونم.»
سوآ پلک زد.
تهیونگ با قیافهای کاملاً جدی به خودش اشاره کرد.
— «اگه من تو رو ببرم اونجا، دیگه تهیونگی وجود نداره.»
مکث نمایشی کرد.
— «جونگکوک شخصاً منو از روی کره زمین پاک میکنه.»
یکی از محافظها زیر لب گفت:
— «احتمالش خیلی بالاست قربان.»
تهیونگ فوراً اشاره کرد:
— «دیدی؟ حتی اینا هم قبول دارن!»
سوآ با کلافگی نفسش را بیرون داد.
— «اونش با من. مسئولیتش با خودم.»
— «نه.»
— «تهیونگ!»
— «نه یعنی نه.»
سوآ چند لحظه خیره نگاهش کرد.
بعد ناگهان لحنش نرم شد.
خطرناکترین حالت ممکن.
— «تهیونگ… لطفاً.»
تهیونگ فوراً چشمهایش را بست.
— «اوه نه… نه نه نه… با این لحن با من حرف نزن.»
سوآ جلوتر آمد.
— «جونگکوک وقتی عصبی میشه، منطقی فکر نمیکنه.»
— «میدونم.»
— «اگه یهجین جلوی همه اسم پادشاه رو بیاره…»
صدایش آرامتر شد.
— «اون کنترلش رو از دست میده.»
تهیونگ چیزی نگفت.
چون خودش هم این را میدانست.
سوآ ادامه داد:
— «و اگه اتفاقی بیفته…»
نگاهش لرزید.
— «اون واقعاً ممکنه اونجا رو با خاک یکی کنه.»
تهیونگ زیر لب گفت:
— «…این قسمت هم متأسفانه کاملاً درسته.»
سوآ دستهایش را به هم قفل کرد.
— «من باید اونجا باشم.»
تهیونگ به او نگاه کرد.
به اضطراب واقعی توی چشمهایش.
به نگرانیای که فقط از ترس برای خودش نبود…
بلکه برای جونگکوک بود.
و دقیقاً همانجا فهمید که بدبخت شده.
چون دیگر نمیتوانست راحت «نه» بگوید.
او آه بلندی کشید.
بعد به آسمان نگاه کرد.
— «خداحافظ زندگی قشنگم.»
سوآ کمی امیدوار گفت:
— «یعنی قبول کردی؟»
تهیونگ مستقیم به او اشاره کرد.
— «اگه جونگکوک منو کشت، روحِ من شبها میاد موهات رو میکشه.»
سوآ خندید.
تهیونگ با قیافه غمگین به محافظها برگشت.
— «ماشین رو آماده کنید.»
محافظها متعجب به هم نگاه کردند.
— «قربان… مطمئنید؟»
— «نه.»
خیلی سریع جواب داد.
بعد زیر لب اضافه کرد:
— «ولی این دختر اگه تصمیم بگیره یه جا بره، حتی تانک هم جلوشو نمیگیره.»
سوآ با شیطنت لبخند زد.
تهیونگ انگشتش را سمتش گرفت.
— «خوشحال نباش. هنوز دارم احساس میکنم دارم داوطلبانه میرم سمت اعدام.»
بعد موبایلش را بیرون آورد.
به صفحه جونگکوک خیره شد.
انگشتش چند بار روی دکمه تماس رفت…
ولی تماس نگرفت.
سوآ متوجه شد.
— «بهش نمیگی؟»
تهیونگ آرام گفت:
— «اگه الان بفهمه… قبل از رسیدن ما، شخصاً هلیکوپتر میفرسته که منو با تیر بزنن.»
سوآ خندهاش گرفت.
تهیونگ با بدبختی زمزمه کرد:
— «من زیادی جوونم برای مردن…»
[ادامه دارد...]
***
شرایط پارت بعد:
40 لایک
21 بازنشر
***
پیج دومم رو فالو کنید از بی تی اس و کیدراما فعالیت میکنم:
https://wisgoon.com/asma_love_korea
- ۸.۷k
- ۲۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط