---

---

PART 17

[ویو آرین]

نفس‌هام تند شده بود.

چشمم فقط روی اون بود.
جونگکوک وسط درگیری بود… زخمی… خسته… ولی هنوز می‌جنگید.

آرین (با خودش): نمی‌تونم فقط نگاه کنم…

نارا: بانوی من، لطفاً—

آرین: کنار برو.

صدای خودم حتی برای خودمم عجیب بود.


---



بدون فکر از پشت سنگ بیرون رفتم.

نارا: بانوی من!!

اما دیگه دیر بود.


---

[ویو جونگکوک]

حس کردم کسی وارد میدان شد.

برگشتم—

و دیدمش.

آرین.

چشم‌هام برای یک لحظه خشک شد.

جونگکوک: …چرا اومدی اینجا؟

ولی صدایم به زور در اومد.


---

[ویو آرین]

آرین: من اومدم تو رو برگردونم!

صدام می‌لرزید ولی ادامه دادم.

آرین: تو حق نداری اینجا تنها بجنگی!


---


همون لحظه یکی از افراد نفوذی پشت سر جونگکوک حمله کرد.

فقط یک ثانیه وقت بود.

من دویدم.


--

شمشیر به بازوم خورد.

درد.

اما ول نکردم.

فقط خودمو انداختم جلوی اون ضربه.


---

[ویو جونگکوک]

چشم‌هام برای یک لحظه سیاه شد.

جونگکوک: آرین!!

رفتم جلو و شمشیرم رو کشیدم…

و اون مرد رو زمین زدم.


---


درگیری کم‌کم تموم شد.

سایه‌ها عقب کشیدن.


---

[ویو آرین]

روی زمین نشستم…

دستم خون داشت.

ولی مهم نبود.

چشمم فقط روی اون بود.

آرین: تو… خوبی؟


---

[ویو جونگکوک]

نفس‌هام سنگین بود.

زخمی بودم… ولی هنوز ایستاده.

رفتم جلو.

زانو زدم کنارش

جونگکوک: چرا اومدی اینجا؟

صدایم خشن بود… از ترس.


---

[ویو آرین]

آرین: چون تو داشتی می‌مردی…

مکث.

آرین: و من نمی‌تونستم فقط نگاه کنم.

سکوت.


---


جونگکوک چند ثانیه فقط نگاهم کرد.

بعد خیلی آروم گفت:

جونگکوک: احمق…

ولی صداش عصبی نبود…

لرزون بود.


---

[ویو جونگکوک]

دستم رفت سمت بازوش…

خون.

درد داشت…

ولی چیزی که بیشتر درد داشت، اون بود.

جونگکوک (با خودش): اگر بلایی سرش می‌اومد…
نمی‌تونستم نفس بکشم.


---

[

آروم بلندش کردم.

جونگکوک: برمی‌گردیم قصر.

آرین: تو هم زخمی هستی…

جونگکوک: گفتم برمی‌گردیم.

این بار… نه دستور بود، نه وظیفه.


---

ادامه دارد....
دیدگاه ها (۰)

بعضی بازیکنا فقط فوتبال بازی نمی‌کنن، خاطره می‌سازن...رفتن ر...

---PART 18[ویو دوهی، خودم]بعد از درگیری، هوا هنوز سنگین بود....

فرشته ی زیبا حمایت شه@aaaaaaaaaqaaaaaaaaaqr/

بانوی زیبا حمایت شه@jennaisamerican

---PART 16[ویو آرین]شب تاریک بود… تاریک‌تر از چیزی که فکر می...

---PART 15[ویو آرین]صبح که شد، قصر مثل همیشه نبود.یه سکوت سن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط