---

---

PART 16

[ویو آرین]

شب تاریک بود… تاریک‌تر از چیزی که فکر می‌کردم.

از دیوار قصر که پایین پریدم، قلبم محکم می‌زد.

نارا پشت سرم اومد پایین.

نارا: بانوی من… هنوز می‌تونیم برگردیم…

آرین: نه.

بدون مکث جواب دادم.

آرین: الان دیگه دیر شده.


---

[ویو دوهی، خودم]

مسیر خروجی قصر مستقیم به سمت جاده‌ی مرزی می‌رفت…

جایی که خبر رسیده بود درگیری شروع شده.


---

[ویو آرین]

باد سرد صورتم رو می‌بُرید.

اما نمی‌ایستادم.

آرین: باید برسم… باید بدونم کجاست.

نارا: ولی بانوی من، اون منطقه خطرناکه!

آرین: برای همین دارم میرم.


---

[ویو جونگکوک]

در منطقه مرزی…

درگیری شدیدتر شده بود.

چند نفر از افراد نفوذی هنوز فرار می‌کردن.

من دنبالشون بودم.

Jungkook (با خودش): فقط باید تمومش کنم…

ولی یه چیزی درست نبود…

انگار کسی از قبل ما رو لو داده بود.


---

[ناگهان]

صدای تیر از پشت.

جاخالی دادم.

ولی یکی از سربازها کنارم افتاد.

خون روی زمین پخش شد.

چشم‌هام تنگ شد.


---

[ویو آرین]

بعد از مدت‌ها حرکت…

بالاخره به مرز رسیدیم.

اما اونجا…

سکوت نبود.

صدای شمشیر بود.

آرین: رسیدیم…

نارا: بانوی من… اینجا همونه…


---

[لحظه ورود]

من از پشت سنگ‌ها نگاه کردم.

و اونجا رو دیدم…

درگیری واقعی.

مردها با لباس تیره…

سربازها…

و وسطش—

یه نفر…

آشنا.


---

[ویو آرین]

قلبم ایستاد.

آرین: …جونگکوک؟

ولی هنوز مطمئن نبودم.

چون اون صحنه…

زیاد خشن بود.

خون…

و شمشیرها…


---

[ویو جونگکوک]

همون لحظه حس کردم کسی نگام می‌کنه.

برگشتم.

و دیدمش.

Jungkook (آروم): …نه…

آرین اینجا چی کار می‌کنه؟


---

[ویو آرین]

چشم‌هام پر از ترس شد.

آرین: نه… نه… این نباید اینجا باشه…

نارا دستم رو گرفت.

نارا: بانوی من، باید برگردیم!

اما نمی‌تونستم.

پاهام حرکت نکرد.

چون اون… زخمی بود.


---

[ویو دوهی، خودم]

و در همون لحظه…

یکی از افراد نفوذی پشت سر جونگکوک جمع شد…

و شمشیرش رو بالا برد.


---

ادامه دارد…


---
دیدگاه ها (۱)

جذابی به نام: کیم تهیونگ 🎀✨

مرسیییییی عشقم🎀✨

---PART 15[ویو آرین]صبح که شد، قصر مثل همیشه نبود.یه سکوت سن...

---PART 14[ویو جونگکوک]شب بود.باران ریز روی شیشه‌های قصر می‌...

---PART 17[ویو آرین]نفس‌هام تند شده بود.چشمم فقط روی اون بود...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط