---
---
PART 15
[ویو آرین]
صبح که شد، قصر مثل همیشه نبود.
یه سکوت سنگین توی راهروها افتاده بود… انگار همه میدونستن چیزی اشتباهه ولی کسی حرف نمیزد.
من از اتاق بیرون اومدم.
نارا پشت سرم اومد.
نارا: بانوی من… هنوز چیزی نشده، شاید—
آرین: نه.
حرفش رو قطع کردم.
آرین: جونگکوک رفته.
اسمش رو که گفتم، خودم هم یه لحظه مکث کردم.
انگار گفتنش واقعیترش میکرد.
---
[ویو دوهی، خودم]
در همون لحظه، سمت دیگهی قصر، خبر رسمی رسید:
مأموریت شروع شده بود.
و هیچکس حق دخالت نداشت.
---
[ویو جونگکوک]
شب قبل از رسیدن به منطقه هدف…
روی اسب بودم.
باد سرد بود.
همه چیز ساکت.
اما ذهنم ساکت نبود.
Jungkook (با خودش): فقط یه مأموریت سادهست…
مکث.
ولی حتی خودم هم باورش نکردم.
چون “سادگی” وقتی معنی نداره که نفوذی داخل قصره.
---
[ویو آرین]
من نمیتونستم بشینم.
نارا: بانوی من، شما اجازه خروج ندارین!
آرین: کی گفته من اجازه میخوام؟
نارا: امپراطور—
آرین: من مهم نیستم الان!
برای اولین بار صدایم لرزید.
آرین: اون تنها رفته… و هیچکس حتی نگفت کجا!
سکوت.
این سکوت یعنی همه چیز جدیه.
---
[ویو دوهی]
بعد از چند ساعت بحث…
خبر بدتر رسید:
“مأموریت در منطقه مرزی خطرناک شده.”
---
[ویو آرین]
اون جمله رو که شنیدم، دستم یخ کرد.
آرین: کجا؟
نگهبان: پرنسس… ورود ممنوعه.
آرین: به من بگو کجاست.
هیچ جواب ندادن.
و همین کافی بود.
---
[تصمیم]
اون شب…
من لباس ساده پوشیدم.
نارا وحشت کرده بود.
نارا: بانوی من… این کار دیوونگیه!
آرین: شاید.
مکث.
آرین: ولی اگه اون اونجاست… من نمیتونم اینجا بمونم.
---
[ویو آرین]
برای اولین بار…
از دیوار قصر بالا نرفتم برای فرار.
بلکه برای پیدا کردنش رفتم.
---
[ویو جونگکوک]
در منطقه مرزی…
اولین درگیری شروع شد.
صدای شمشیر…
فریاد…
و یه سایه که از پشت حمله کرد—
من جاخالی دادم، ولی دیر.
تیغ از کنارم رد شد.
خون…
روی دستم نشست.
Jungkook (آروم): …لعنتی.
---
[آخر پارت]
و همون لحظه…
در قصر، آرین از دیوار پایین پرید.
بدون اینکه بدونه…
داره مستقیم وارد همون جایی میشه که جونگکوک در خطره.
---
ادامه دارد…
---
PART 15
[ویو آرین]
صبح که شد، قصر مثل همیشه نبود.
یه سکوت سنگین توی راهروها افتاده بود… انگار همه میدونستن چیزی اشتباهه ولی کسی حرف نمیزد.
من از اتاق بیرون اومدم.
نارا پشت سرم اومد.
نارا: بانوی من… هنوز چیزی نشده، شاید—
آرین: نه.
حرفش رو قطع کردم.
آرین: جونگکوک رفته.
اسمش رو که گفتم، خودم هم یه لحظه مکث کردم.
انگار گفتنش واقعیترش میکرد.
---
[ویو دوهی، خودم]
در همون لحظه، سمت دیگهی قصر، خبر رسمی رسید:
مأموریت شروع شده بود.
و هیچکس حق دخالت نداشت.
---
[ویو جونگکوک]
شب قبل از رسیدن به منطقه هدف…
روی اسب بودم.
باد سرد بود.
همه چیز ساکت.
اما ذهنم ساکت نبود.
Jungkook (با خودش): فقط یه مأموریت سادهست…
مکث.
ولی حتی خودم هم باورش نکردم.
چون “سادگی” وقتی معنی نداره که نفوذی داخل قصره.
---
[ویو آرین]
من نمیتونستم بشینم.
نارا: بانوی من، شما اجازه خروج ندارین!
آرین: کی گفته من اجازه میخوام؟
نارا: امپراطور—
آرین: من مهم نیستم الان!
برای اولین بار صدایم لرزید.
آرین: اون تنها رفته… و هیچکس حتی نگفت کجا!
سکوت.
این سکوت یعنی همه چیز جدیه.
---
[ویو دوهی]
بعد از چند ساعت بحث…
خبر بدتر رسید:
“مأموریت در منطقه مرزی خطرناک شده.”
---
[ویو آرین]
اون جمله رو که شنیدم، دستم یخ کرد.
آرین: کجا؟
نگهبان: پرنسس… ورود ممنوعه.
آرین: به من بگو کجاست.
هیچ جواب ندادن.
و همین کافی بود.
---
[تصمیم]
اون شب…
من لباس ساده پوشیدم.
نارا وحشت کرده بود.
نارا: بانوی من… این کار دیوونگیه!
آرین: شاید.
مکث.
آرین: ولی اگه اون اونجاست… من نمیتونم اینجا بمونم.
---
[ویو آرین]
برای اولین بار…
از دیوار قصر بالا نرفتم برای فرار.
بلکه برای پیدا کردنش رفتم.
---
[ویو جونگکوک]
در منطقه مرزی…
اولین درگیری شروع شد.
صدای شمشیر…
فریاد…
و یه سایه که از پشت حمله کرد—
من جاخالی دادم، ولی دیر.
تیغ از کنارم رد شد.
خون…
روی دستم نشست.
Jungkook (آروم): …لعنتی.
---
[آخر پارت]
و همون لحظه…
در قصر، آرین از دیوار پایین پرید.
بدون اینکه بدونه…
داره مستقیم وارد همون جایی میشه که جونگکوک در خطره.
---
ادامه دارد…
---
- ۲۸۹
- ۱۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط