---

---

PART 18

[ویو دوهی، خودم]

بعد از درگیری، هوا هنوز سنگین بود.

سربازها عقب‌نشینی کرده بودن و مسیر برگشت به قصر شروع شده بود.


---

[ویو آرین]

من کنار جونگکوک راه می‌رفتم.

بازوش زخمی بود… خودش هم خسته بود.

اما اجازه نمی‌داد کسی کمکش کنه.

آرین: حداقل اجازه بده زخمتو ببندن…

جونگکوک: خوبم.

آرین: دروغ میگی.

سکوت.

فقط نگاه کوتاهی بهم انداخت.


---


داخل کالسکه نشسته بودیم.

سکوت خیلی سنگین بود.

من دستم رو روی زخم خودم گرفته بودم…

ولی بیشتر حواسم به اون بود.


---

[ویو جونگکوک]

نگاهش می‌کردم.

زخمش رو پنهون می‌کرد… ولی دستش می‌لرزید

جونگکوک (با خودش): چرا اومد…

چرا خودش رو انداخت وسط خطر…

نگاهم رفت روی دستش.

اون هم زخمی بود.

دستم ناخودآگاه مشت شد.


---



وقتی رسیدیم، نگهبانا سریع اومدن.

پزشک‌ها رو صدا زدن.


---

[ویو آرین]

ولی من نرفتم.

کنارش موندم.

آرین: اول اونو درمان کنین.

پزشک: ولی پرنسس شما هم زخمی هستین—

آرین: گفتم اول اون.

سکوت.


---

[ویو جونگکوک]

نگاهش کردم.

جونگکوک: لازم نبود این کارو بکنی…

آرین: ولی کردم.

مکث.

آرین: چون تو مهم‌تر از این زخمی.

سکوت اتاق سنگین شد.


---

[چند روز بعد]

قصر آرام شده بود.

اما وضعیت جونگکوک بدتر از چیزی بود که فکر می‌کردن.

تب…

بیهوشی…


---

[ویو آرین]

دو روز کامل کنار تختش موندم.

نرفتم.

نخوابیدم.

فقط نگاهش کردم.

آرین: تو نباید اینطوری می‌شدی…


---

[ویو جونگکوک – نیمه‌هوشیار]

صداها رو می‌شنیدم…

ولی تصویر واضح نبود.

فقط یه صدا…

آرین.


---


دستش رو گرفتم.

گرم بود…

جونگکوک (آروم): نرو…

آرین سریع بلند شد.

آرین: بیداری؟


---

[ویو آرین]

اشکام ناخودآگاه ریخت.

آرین: دیوونه… می‌دونی چند روزه بیهوشی؟


---

[ویو جونگکوک]

به سختی چشم باز کردم.

اولین چیزی که دیدم…

اون بود.


---

ادامه دارد…


---
دیدگاه ها (۵)

این بچه یه روز کامل فقط یه لباس تنش بوده🤣

واقعا هم همینطوره ❤

بعضی بازیکنا فقط فوتبال بازی نمی‌کنن، خاطره می‌سازن...رفتن ر...

---PART 17[ویو آرین]نفس‌هام تند شده بود.چشمم فقط روی اون بود...

---PART 10[ویو آرین]از وقتی برگشتیم قصر، یه چیز توی رفتار جو...

---PART 12[ویو آرین]از وقتی اون نگاه عجیبش رو دیدم، دیگه نتو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط