پارت: 11 (بخش1)
پارت: 11 (بخش1)
**زاویه دید: زین**
آفتابِ اواخر تابستان مثل یک کورهی آجرپزیِ بیرحم روی زمین چمن مصنوعی میتابید و بوی پلاستیک داغخورده و عرق تن بچهها، نفس کشیدن را شبیه قورت دادنِ هوای مذاب کرده بود. اما مشکلِ واقعی من گرمای هوا نبود؛ مشکل، صدای رو اعصاب و زنگدارِ تایلر بود که برای هزارمین بار در طول تمرینِ کشدارِ امروزمون، مثل مته میرفت روی مخم.
تایلر توپ را با یه حرکت نمایشی و پر از خشونت کوبید تو سینهی یکی از سالاولیها که از ترس رنگش پریده بود و سرش عربده کشید: «اگه نمیتونی قبل از اینکه توپ رو شوت کنی تصمیم بگیری چه غلطی کنی، گمشو بشین رو نیمکت! ما اینجا مهدکودک باز نکردیم که پوشکت رو عوض کنیم!»
آبِ دهانم را به سختی قورت دادم. زبونم مثل چوب خشک شده بود. ذهنم اصلا تو زمین فوتبال نبود. هنوز وسط سالنِ قدیمیِ ژیمناستیک جا مانده بود؛ لابلای بوی خاکاره و صدای نفسهای تند هیزل. تو پژواکِ اعترافِ احمقانهای که روز قبل، از کنترل خارج شد و از دهانم پرید.
*«من دارم زیرِ سنگینیِ این نگاهها خفه میشم، هیزل...»*
گند زده بودم. وحشتناک هم گند زده بودم. من نباید اون حرفها رو میزدم. نباید میگذاشتم اون دختر، اون روی خسته و درهمشکستهام رو ببیند. پدرم همیشه با همون لحن سرد و یخیاش میگفت: *«یه رهبر هرگز به بقیه اجازه نمیده لرزشِ دستهاش رو ببینن، زین. نقطه ضعف نشون دادن، یعنی دادنِ یه اسلحه پر به دستِ دشمن.»* و من دقیقا همین کار رو کرده بودم. یه اسلحه داده بودم دست دختری که از من متنفر بود.
«هوی! زین!»
صدای تایلر من رو با ضرب از افکارم بیرون کشید. با یه پوزخندِ کج و رو اعصاب که دلم میخواست با مشت پاکش کنم، داشت سمتم میآمد. «کجایی کاپیتان؟ رفتی تو هپروت! پاسهات همهش داره میره تو باقالیها. نکنه داری به اون دختره، هیزل فکر میکنی؟ از وقتی با اون تو یه سوراخ گیر افتادی، یه تختت کم شده. جادوت کرده یا تو انباری بهت خوش گذشته؟»
خون تو رگهایم یخ زد و بعد مثل آتشفشان جوشید. چند نفر از بچههای تیم پوزخند زدند و به هم تنه زدند. ماسکِ خونسردیم در کسری از ثانیه ترک خورد.
با قدمهای بلند و سنگین به سمت تایلر رفتم. جوری تو چشمهاش زل زدم که خنده رو لبهاش ماسید. فاصلهام رو باهاش اونقدر کم کردم که میتونستم بوی آدامس نعنایی مزخرفش رو حس کنم. از بالا به چشمانش خیره شدم و با صدایی که از شدت خشم میلرزید اما برنده بود، غریدم:
«تو یه بار دیگه... فقط یه بارِ دیگه اسم اونو به زبونت میاری، و من قسم میخورم کاری کنم که بقیهی فصل رو به جای زمین چمن، روی ویلچر بگذرونی، تایلر. شیرفهم شد؟»
تایلر جا خورد. آب دهانش رو با صدا قورت داد و یه قدم رفت عقب. فضای دورمون یهو تو سکوتِ مطلق فرو رفت. «هی... رفیق... چت شد یهو؟ فقط یه شوخیِ ساده بود...»
«شوخیهای آشغالت اینجا خریدار نداره. پنجاه تا شنا برو. همین الان. تا نگفتم هم بلند نمیشی.»
وقتی تایلر با غرغرهای زیرلبی روی زمین خم شد، نگاهِ سنگینِ و خیرهی کسی رو روی خودم حس کردم. سرم رو چرخاندنم. میسون بود. کنارِ کلمنِ آب ایستاده بود، دستبهسینه، با چشمهایی که مثل دستگاه دروغسنج روی تمام حرکاتم زوم شده بود. نگاهم رو دزدیدم.
**زاویه دید: زین**
آفتابِ اواخر تابستان مثل یک کورهی آجرپزیِ بیرحم روی زمین چمن مصنوعی میتابید و بوی پلاستیک داغخورده و عرق تن بچهها، نفس کشیدن را شبیه قورت دادنِ هوای مذاب کرده بود. اما مشکلِ واقعی من گرمای هوا نبود؛ مشکل، صدای رو اعصاب و زنگدارِ تایلر بود که برای هزارمین بار در طول تمرینِ کشدارِ امروزمون، مثل مته میرفت روی مخم.
تایلر توپ را با یه حرکت نمایشی و پر از خشونت کوبید تو سینهی یکی از سالاولیها که از ترس رنگش پریده بود و سرش عربده کشید: «اگه نمیتونی قبل از اینکه توپ رو شوت کنی تصمیم بگیری چه غلطی کنی، گمشو بشین رو نیمکت! ما اینجا مهدکودک باز نکردیم که پوشکت رو عوض کنیم!»
آبِ دهانم را به سختی قورت دادم. زبونم مثل چوب خشک شده بود. ذهنم اصلا تو زمین فوتبال نبود. هنوز وسط سالنِ قدیمیِ ژیمناستیک جا مانده بود؛ لابلای بوی خاکاره و صدای نفسهای تند هیزل. تو پژواکِ اعترافِ احمقانهای که روز قبل، از کنترل خارج شد و از دهانم پرید.
*«من دارم زیرِ سنگینیِ این نگاهها خفه میشم، هیزل...»*
گند زده بودم. وحشتناک هم گند زده بودم. من نباید اون حرفها رو میزدم. نباید میگذاشتم اون دختر، اون روی خسته و درهمشکستهام رو ببیند. پدرم همیشه با همون لحن سرد و یخیاش میگفت: *«یه رهبر هرگز به بقیه اجازه نمیده لرزشِ دستهاش رو ببینن، زین. نقطه ضعف نشون دادن، یعنی دادنِ یه اسلحه پر به دستِ دشمن.»* و من دقیقا همین کار رو کرده بودم. یه اسلحه داده بودم دست دختری که از من متنفر بود.
«هوی! زین!»
صدای تایلر من رو با ضرب از افکارم بیرون کشید. با یه پوزخندِ کج و رو اعصاب که دلم میخواست با مشت پاکش کنم، داشت سمتم میآمد. «کجایی کاپیتان؟ رفتی تو هپروت! پاسهات همهش داره میره تو باقالیها. نکنه داری به اون دختره، هیزل فکر میکنی؟ از وقتی با اون تو یه سوراخ گیر افتادی، یه تختت کم شده. جادوت کرده یا تو انباری بهت خوش گذشته؟»
خون تو رگهایم یخ زد و بعد مثل آتشفشان جوشید. چند نفر از بچههای تیم پوزخند زدند و به هم تنه زدند. ماسکِ خونسردیم در کسری از ثانیه ترک خورد.
با قدمهای بلند و سنگین به سمت تایلر رفتم. جوری تو چشمهاش زل زدم که خنده رو لبهاش ماسید. فاصلهام رو باهاش اونقدر کم کردم که میتونستم بوی آدامس نعنایی مزخرفش رو حس کنم. از بالا به چشمانش خیره شدم و با صدایی که از شدت خشم میلرزید اما برنده بود، غریدم:
«تو یه بار دیگه... فقط یه بارِ دیگه اسم اونو به زبونت میاری، و من قسم میخورم کاری کنم که بقیهی فصل رو به جای زمین چمن، روی ویلچر بگذرونی، تایلر. شیرفهم شد؟»
تایلر جا خورد. آب دهانش رو با صدا قورت داد و یه قدم رفت عقب. فضای دورمون یهو تو سکوتِ مطلق فرو رفت. «هی... رفیق... چت شد یهو؟ فقط یه شوخیِ ساده بود...»
«شوخیهای آشغالت اینجا خریدار نداره. پنجاه تا شنا برو. همین الان. تا نگفتم هم بلند نمیشی.»
وقتی تایلر با غرغرهای زیرلبی روی زمین خم شد، نگاهِ سنگینِ و خیرهی کسی رو روی خودم حس کردم. سرم رو چرخاندنم. میسون بود. کنارِ کلمنِ آب ایستاده بود، دستبهسینه، با چشمهایی که مثل دستگاه دروغسنج روی تمام حرکاتم زوم شده بود. نگاهم رو دزدیدم.
- ۲۲۵
- ۱۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط