ات برگشت و به سمتش رفت اوه برگشتی مسافرت چطور بود لبخند
51
ات: برگشت و به سمتش رفت... اوه برگشتی... مسافرت چطور بود؟ (لبخند)
تهیونگ: سفر کاری بود فقط اسم سفر روش بود و گرنه کلشو داشتیم کار میکردیم چیزی نفهمیدیم... نگفتی... واسه چی مغازه رو تعطیل کردی؟
ات: عومم دارم میرم تا جایی
تهیونگ :کجا؟
ات :با کسی قرار دارم.... باید برم به دیدنش
تهیونگ : عال اونوقت اون کس کیه؟
ات: تهیونگ بعدا برات تعریف میکنم الان باید برم
تهیونگ: باشه.. حداقل بزار برسونمت هوا خیلی سرده
ات: بدون حرفی سوار ماشین شد و بعد از اینکه تهیونگ سوار شد
حرکت کرد
تهیونگ :من اون ادمو میشناسم؟
ات:.............
تهیونگ :تازه باهاش آشنا شدی؟
ات:..............
تهیونگ: آدم خوبی هست؟ خطرناک که نیست؟
ات:.............
تهیونگ: یااا ا ت تو واسه چی لالمونی گرفتی دو دقیقه اون دهنتو باز کن
جواب سوالای منو بده (کلافه)
ات: با قدم های اروم به سمتش رفت بدون اینکه کوک رو متوجه حضورش کنه خیره شد بهش
کوک:* کم کم متوجه نفس نفس زدنای کسی شد
برگشت و با ات رو به روش شد
کوک:............
کوک: .ا.ا.ا.ا.ا.ا. تم اومدی (ذوق)
ات: چیزی نگفت با چهره سرد و جدی سر تکون داد
کوک :کم کم داشتم ناامید میشدم...... فکر میکردم نمیای (ذوق)
ات: میبینی که اومدم (جدی)
کوک :عوم حق با توله (لبخند)
ات :چیکارم داشتی؟ بگو زود باید برم
کوک :تو تمام این پنج سال کلی پیش خودم فکر کردم که وقتی دیدمت
چه چیزایی بهت بگم....... اما نمیدونم چرا الان با دیدنت زبونم بند اومده
همه حرفایی که قرار بود بزنم رو یادم رفته (خنده)
ات: برگشت و به سمتش رفت... اوه برگشتی... مسافرت چطور بود؟ (لبخند)
تهیونگ: سفر کاری بود فقط اسم سفر روش بود و گرنه کلشو داشتیم کار میکردیم چیزی نفهمیدیم... نگفتی... واسه چی مغازه رو تعطیل کردی؟
ات: عومم دارم میرم تا جایی
تهیونگ :کجا؟
ات :با کسی قرار دارم.... باید برم به دیدنش
تهیونگ : عال اونوقت اون کس کیه؟
ات: تهیونگ بعدا برات تعریف میکنم الان باید برم
تهیونگ: باشه.. حداقل بزار برسونمت هوا خیلی سرده
ات: بدون حرفی سوار ماشین شد و بعد از اینکه تهیونگ سوار شد
حرکت کرد
تهیونگ :من اون ادمو میشناسم؟
ات:.............
تهیونگ :تازه باهاش آشنا شدی؟
ات:..............
تهیونگ: آدم خوبی هست؟ خطرناک که نیست؟
ات:.............
تهیونگ: یااا ا ت تو واسه چی لالمونی گرفتی دو دقیقه اون دهنتو باز کن
جواب سوالای منو بده (کلافه)
ات: با قدم های اروم به سمتش رفت بدون اینکه کوک رو متوجه حضورش کنه خیره شد بهش
کوک:* کم کم متوجه نفس نفس زدنای کسی شد
برگشت و با ات رو به روش شد
کوک:............
کوک: .ا.ا.ا.ا.ا.ا. تم اومدی (ذوق)
ات: چیزی نگفت با چهره سرد و جدی سر تکون داد
کوک :کم کم داشتم ناامید میشدم...... فکر میکردم نمیای (ذوق)
ات: میبینی که اومدم (جدی)
کوک :عوم حق با توله (لبخند)
ات :چیکارم داشتی؟ بگو زود باید برم
کوک :تو تمام این پنج سال کلی پیش خودم فکر کردم که وقتی دیدمت
چه چیزایی بهت بگم....... اما نمیدونم چرا الان با دیدنت زبونم بند اومده
همه حرفایی که قرار بود بزنم رو یادم رفته (خنده)
- ۶.۷k
- ۲۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط