ات نه بریم خونه خیلی
41
ات :نه بریم خونه خیلی.........
تهیونگ: رفت و دور بازوشو گرفت..... هی هی میریم زودی بر
میگردیم هوم؟ دنبال خودش کشوند
ات :نه تهیونگا خیلی خستم
تهیونگ: در ماشین و باز کرد و سوار ماشین کرد.... بمون تا برم مغازه
رو قفل کنم زودی بر میگردم (لبخند)
کوک: خیلی نازه (لبخند)
لیا: (لبخند)
جیهون :دستاشو ببین خیلی کوچولویه (ذوق )
کوک :عومم (لبخند) همینطور که بچه تو بغلش بود با لبخند به صورتش نگاه میکرد و پیش خودش فکر میکرد اگه اون روز اون اتفاق نمیوفتاد و ا.ت نمیرفت میتونست زندگی خوبی رو باهاش داشته باشه؟ یعنی میتونست به جای بچه جیهون بچه خودش بغلش باشه؟ بعد از پنج سال هنوز کلی سوال بود که تو سرش میگذشت و نمیتونست با نبود ات کنار بیاد هر لحظه بیشتر از قبل پشیمون
میشد
ليا: جیهون.... مثل اینکه کوک حالش خوب نیست
جيهون: کوک؟ حالت خوبه؟
کوک :به خودش اومد و جواب داد .... آره خوبم
جیهون: بچرو آروم ازش گرفت و گذاشت رو تختش ..... کوک (آروم)
کوک :من دیگه باید برم (جدی)
جیهون: کجا میخوای بری ؟ تو حا.... (نگران)
کوک :خوبم جیهون .... یکم میرم هوا میخورم بهتر میشم جیهون: این موقع شب ؟ تو حال ..... (نگران)
کوک: از بیمارستان خارج شد و سوار ماشینش شد. شیشه رو داد
پایین و حرکت کرد
تهیونگ :همینجوری میخوای فقط نگام کنی؟ یکم بخور شاید خوشت اومد ات کمی ازش خورد. سرفه) یااا این خیلی تنده
تهیونگ: (خنده)
ات: كل لیوان آب و سر کشید
ات: من به غذای تند حساسیت دارم
تهیونگ: اوه جدی ؟ نمیدونستم.... حالا اشکال نداره فوقش امشب گشته
میخوابی (خنده)
ات: اداشو در آورد از اون اولم با اصرار تو اومدم من که گشتم نبود
تهیونگ: باشه بابا ... پاشو بریم
ات :خوردی؟ (تعجب)
تهیونگ: عوم تموم شد
ات: چقدر زود (آروم)
ات :نه بریم خونه خیلی.........
تهیونگ: رفت و دور بازوشو گرفت..... هی هی میریم زودی بر
میگردیم هوم؟ دنبال خودش کشوند
ات :نه تهیونگا خیلی خستم
تهیونگ: در ماشین و باز کرد و سوار ماشین کرد.... بمون تا برم مغازه
رو قفل کنم زودی بر میگردم (لبخند)
کوک: خیلی نازه (لبخند)
لیا: (لبخند)
جیهون :دستاشو ببین خیلی کوچولویه (ذوق )
کوک :عومم (لبخند) همینطور که بچه تو بغلش بود با لبخند به صورتش نگاه میکرد و پیش خودش فکر میکرد اگه اون روز اون اتفاق نمیوفتاد و ا.ت نمیرفت میتونست زندگی خوبی رو باهاش داشته باشه؟ یعنی میتونست به جای بچه جیهون بچه خودش بغلش باشه؟ بعد از پنج سال هنوز کلی سوال بود که تو سرش میگذشت و نمیتونست با نبود ات کنار بیاد هر لحظه بیشتر از قبل پشیمون
میشد
ليا: جیهون.... مثل اینکه کوک حالش خوب نیست
جيهون: کوک؟ حالت خوبه؟
کوک :به خودش اومد و جواب داد .... آره خوبم
جیهون: بچرو آروم ازش گرفت و گذاشت رو تختش ..... کوک (آروم)
کوک :من دیگه باید برم (جدی)
جیهون: کجا میخوای بری ؟ تو حا.... (نگران)
کوک :خوبم جیهون .... یکم میرم هوا میخورم بهتر میشم جیهون: این موقع شب ؟ تو حال ..... (نگران)
کوک: از بیمارستان خارج شد و سوار ماشینش شد. شیشه رو داد
پایین و حرکت کرد
تهیونگ :همینجوری میخوای فقط نگام کنی؟ یکم بخور شاید خوشت اومد ات کمی ازش خورد. سرفه) یااا این خیلی تنده
تهیونگ: (خنده)
ات: كل لیوان آب و سر کشید
ات: من به غذای تند حساسیت دارم
تهیونگ: اوه جدی ؟ نمیدونستم.... حالا اشکال نداره فوقش امشب گشته
میخوابی (خنده)
ات: اداشو در آورد از اون اولم با اصرار تو اومدم من که گشتم نبود
تهیونگ: باشه بابا ... پاشو بریم
ات :خوردی؟ (تعجب)
تهیونگ: عوم تموم شد
ات: چقدر زود (آروم)
- ۱۰.۲k
- ۲۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط