50

50

50
ات :کلافه برگه رو از دستش کشید و بعد از امضا کردنش برگردوند بهش و با چهره کنجکاو و ذهنی پر از سوال خیره شد به گل توی دستش

[یک هفته بعد]

ات :*مغازه پر شده بود از گلهای رنگارنگ و زیبا و بوی خوبشون کل
مغازه رو فرا گرفته بود....ات هنوز نتونست بفهمه که این گل ها از سوی چه کسی فرستاده میشه روزهای بعد وقتی دسته گل دیگه ای به دستش
رسید اونو قبول نکرد و برگردوند به صاحبش
مشغول تزئین کردن موچی بود تا اینکه گوشیش شروع کرد به زنگ خوردن.... دست از درست کردنش برداشت و به سمت گوشیش رفت که
شماره ناشناس بود بعد از کمی مکث جواب داد

ات :بله ؟

کوک :واسه چی گل ها رو دیگه قبول نمیکنی؟

ات: آقای جنون ؟( تعجب و عصبی )

کوک: عومم خودمم

ات: تو بودی که مدام گل میفرستادی؟ (عصبی)

کوک :عاا اره ... دوسشون داشتی؟

ات: لطفا دیگه گل نفرست (سرد)

کوک: مگه دوسشون نداشتی؟!

ات: نه... دیگه گل نفرست

کوک :باشه فقط ... میشه ازت خواهش کنم ببینمت چند دقیقه باهات
صحبت کنم؟

ات: من حرفی با شما ندارم لطفا دیگه مزاحم زندگیم نشید و انقدر بی
منو نگیرید (سرد) خواست قطع کنه که متوجه صدای گریه شد حالت چهرش عوض شد و گوشی و گذاشت رو گوشش و اروم صدا زد

ات: آقای جنون؟ (ملایم)

کوک: ببین ات من دیگه واقعا نمیتونم.... ازت میخوام فقط چند لحظه به
حرفام گوش بدی اگه راضی شدی به دنیا ازت ممنونم و تا آخر عمرم مراقبتم نمیزارم هیچ بلایی سرت بیاد اگه ... اگه راضی نشدی جوری از زندگیت محو میشم که حتی خودتم به بودنم تو این دنیا شک کنی (گریه)

کوک :باور کن همین کارو میکنم... تو فقط به حرفام گوش بده (گریه)
ات: بسیار خب... لوکیشن محل قرار و بفرست برام (ملایم) قطع کرد

ات :پیش بندش رو از گردنش در آورد و وسایل هاشو برداشت از مغازه
خارج شد و درشو قفل کرد

تهیونگ :ات؟ چیشده واسه چی مغازه رو میبندی؟ (تعجب)
دیدگاه ها (۹)

ادامه ی پارت ۱۹۵

تک پارتی✨قهر الکی... صبح بود.کوک تازه از خواب بیدار شده بود ...

چند پارتی درخواستی

چندپارتی جونگ کوک

تا وقتی هفت نفر کنارم هستن(فصل۲)

تکپارتی وقتی میبینه اکست بهت پیام داده امروز سالگرد رل تو و ...

تک پارتی✨عکس‌های قدیمی...عصر بود.ات داشت اتاق را مرتب می‌کرد...

عشق زار آلود(Mysterious Love)part:۲ات گوشی رو برداشت و پیام ...

نصف فیلم گذشته بود.ات حالا تقریباً به صندلی جونگ‌کوک چسبیده ...

تک پارتی✨یک روز بدون کوک... صبح زود بود.کوک جلوی آینه ایستاد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط