White Lotus | Part 33
White Lotus | Part 33
سه سال گذشته بود.
سوآ بعد از پایان تور جهانیاش، بالاخره به سئول برگشته بود.
امشب قرار بود در یکی از بزرگترین مراسمهای سال شرکت کند.
جلوی آینه ایستاد و آخرین نگاه را به خودش انداخت.
سوآ: «فقط یه مراسمه...»
اما خودش هم میدانست که امشب برایش فقط یک مراسم نبود.
سالن پر از ستارههای معروف بود.
سوآ وارد شد و بلافاصله صدای فلاش دوربینها بلند شد.
خبرنگار: «کیم سوآ! اینجا رو نگاه کنید!»
سوآ لبخند زد و برای دوربینها ژست گرفت.
اما ناگهان...
نگاهش در میان جمعیت روی یک نفر ثابت ماند.
جونگکوک.
سه سال.
سه سال بود که او را از نزدیک ندیده بود.
جونگکوک هم متوجه حضورش شده بود.
چند ثانیه فقط به هم نگاه کردند.
بعد جونگکوک آرام لبخند زد.
سوآ هم لبخند زد.
چند دقیقه بعد...
سوآ برای کمی هوای تازه به بالکن رفت.
صدای قدمهایی پشت سرش آمد.
جونگکوک: «سلام.»
سوآ برگشت.
برای چند لحظه هیچ حرفی نزد.
سوآ: «سلام.»
جونگکوک: «خیلی عوض شدی.»
سوآ خندید.
سوآ: «تو هم.»
جونگکوک لبخند زد.
جونگکوک: «ولی هنوز همون قهوه رو میخوری؟»
سوآ با تعجب نگاهش کرد.
سوآ: «تو هنوز یادت مونده؟»
جونگکوک: «بعضی چیزا یادم میمونه.»
لبخند سوآ آرام محو شد.
نگاهش را پایین انداخت.
سوآ: «دلم برات تنگ شده بود.»
جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
جونگکوک: «منم.»
سه سال فاصله...
در یک جمله تمام شد.
سه سال گذشته بود.
سوآ بعد از پایان تور جهانیاش، بالاخره به سئول برگشته بود.
امشب قرار بود در یکی از بزرگترین مراسمهای سال شرکت کند.
جلوی آینه ایستاد و آخرین نگاه را به خودش انداخت.
سوآ: «فقط یه مراسمه...»
اما خودش هم میدانست که امشب برایش فقط یک مراسم نبود.
سالن پر از ستارههای معروف بود.
سوآ وارد شد و بلافاصله صدای فلاش دوربینها بلند شد.
خبرنگار: «کیم سوآ! اینجا رو نگاه کنید!»
سوآ لبخند زد و برای دوربینها ژست گرفت.
اما ناگهان...
نگاهش در میان جمعیت روی یک نفر ثابت ماند.
جونگکوک.
سه سال.
سه سال بود که او را از نزدیک ندیده بود.
جونگکوک هم متوجه حضورش شده بود.
چند ثانیه فقط به هم نگاه کردند.
بعد جونگکوک آرام لبخند زد.
سوآ هم لبخند زد.
چند دقیقه بعد...
سوآ برای کمی هوای تازه به بالکن رفت.
صدای قدمهایی پشت سرش آمد.
جونگکوک: «سلام.»
سوآ برگشت.
برای چند لحظه هیچ حرفی نزد.
سوآ: «سلام.»
جونگکوک: «خیلی عوض شدی.»
سوآ خندید.
سوآ: «تو هم.»
جونگکوک لبخند زد.
جونگکوک: «ولی هنوز همون قهوه رو میخوری؟»
سوآ با تعجب نگاهش کرد.
سوآ: «تو هنوز یادت مونده؟»
جونگکوک: «بعضی چیزا یادم میمونه.»
لبخند سوآ آرام محو شد.
نگاهش را پایین انداخت.
سوآ: «دلم برات تنگ شده بود.»
جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
جونگکوک: «منم.»
سه سال فاصله...
در یک جمله تمام شد.
- ۷۴۵
- ۰۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط