White Lotus | Final Part 35
White Lotus | Final Part 35
یک سال بعد...
سئول دوباره پر از پوسترهای بزرگ بود.
اما این بار روی پوسترها فقط اسم یک نفر نبود.
JEON JUNGKOOK × KIM SOOA
یک آهنگ مشترک جدید.
بعد از سالها...
دوباره کنار هم روی یک صحنه.
پشت صحنه...
سوآ جلوی آینه ایستاده بود و میکروفونش را تنظیم میکرد.
جونگکوک وارد اتاق شد.
جونگکوک: «آمادهای؟»
سوآ لبخند زد.
سوآ: «این بار آره.»
جونگکوک خندید.
جونگکوک: «پس بریم، ملکه.»
سوآ ابرویش را بالا انداخت.
سوآ: «هنوز منو ملکه صدا میکنی؟»
جونگکوک: «مگه نیستی؟»
سوآ خندید.
چند دقیقه بعد...
نورهای سالن خاموش شدند.
صدای هزاران طرفدار بلند شد.
روی صفحهی بزرگ پشت صحنه، یک نیلوفر سفید ظاهر شد.
موسیقی شروع شد.
سوآ اولین قسمت آهنگ را خواند.
چند ثانیه بعد، صدای جونگکوک به او پیوست.
این بار...
هیچ فاصلهای بینشان نبود.
نه دوربینها مهم بودند.
نه شایعات.
نه سالهایی که از دست داده بودند.
فقط موسیقی بود و دو نفری که دوباره یکدیگر را پیدا کرده بودند.
بعد از اجرا...
سالن تقریباً خالی شده بود.
سوآ کنار صحنه ایستاده بود.
جونگکوک به سمتش آمد.
جونگکوک: «خب...»
سوآ برگشت.
سوآ: «خب؟»
جونگکوک: «هنوز فکر میکنی اون شش ماه ارزشش رو داشت؟»
سوآ خندید.
سوآ: «آره.»
جونگکوک دوباره پرسید:
جونگکوک: «سه سال چی؟»
این بار سوآ جوابش را سریع داد.
سوآ: «نه.»
هر دو خندیدند.
سوآ دست جونگکوک را گرفت.
سوآ: «ولی شاید لازم بود اون سه سال بگذره تا بفهمیم چقدر برای هم مهمیم.»
جونگکوک آرام نگاهش کرد.
جونگکوک: «پس این بار؟»
سوآ لبخند زد.
سوآ: «این بار میمونیم.»
جونگکوک دستش را محکمتر گرفت.
در گوشهی سالن...
یک گلدان کوچک از نیلوفرهای سفید قرار داشت.
همان گلهایی که سالها قبل نماد آهنگ مشترکشان شده بودند.
گلهایی که با وجود زمستان...
دوباره شکوفه زده بودند.
درست مثل عشقشان.
آرام شروع شد.
گم شد.
سالها منتظر ماند.
اما در نهایت...
دوباره شکوفه زد. 🤍🪷
The end 🪽✨
این رمان هم به پایان رسید با تمامی خوبی ها و خوشی ها و بدی ها ...
چطور بود ؟ نظرتون ؟
یک سال بعد...
سئول دوباره پر از پوسترهای بزرگ بود.
اما این بار روی پوسترها فقط اسم یک نفر نبود.
JEON JUNGKOOK × KIM SOOA
یک آهنگ مشترک جدید.
بعد از سالها...
دوباره کنار هم روی یک صحنه.
پشت صحنه...
سوآ جلوی آینه ایستاده بود و میکروفونش را تنظیم میکرد.
جونگکوک وارد اتاق شد.
جونگکوک: «آمادهای؟»
سوآ لبخند زد.
سوآ: «این بار آره.»
جونگکوک خندید.
جونگکوک: «پس بریم، ملکه.»
سوآ ابرویش را بالا انداخت.
سوآ: «هنوز منو ملکه صدا میکنی؟»
جونگکوک: «مگه نیستی؟»
سوآ خندید.
چند دقیقه بعد...
نورهای سالن خاموش شدند.
صدای هزاران طرفدار بلند شد.
روی صفحهی بزرگ پشت صحنه، یک نیلوفر سفید ظاهر شد.
موسیقی شروع شد.
سوآ اولین قسمت آهنگ را خواند.
چند ثانیه بعد، صدای جونگکوک به او پیوست.
این بار...
هیچ فاصلهای بینشان نبود.
نه دوربینها مهم بودند.
نه شایعات.
نه سالهایی که از دست داده بودند.
فقط موسیقی بود و دو نفری که دوباره یکدیگر را پیدا کرده بودند.
بعد از اجرا...
سالن تقریباً خالی شده بود.
سوآ کنار صحنه ایستاده بود.
جونگکوک به سمتش آمد.
جونگکوک: «خب...»
سوآ برگشت.
سوآ: «خب؟»
جونگکوک: «هنوز فکر میکنی اون شش ماه ارزشش رو داشت؟»
سوآ خندید.
سوآ: «آره.»
جونگکوک دوباره پرسید:
جونگکوک: «سه سال چی؟»
این بار سوآ جوابش را سریع داد.
سوآ: «نه.»
هر دو خندیدند.
سوآ دست جونگکوک را گرفت.
سوآ: «ولی شاید لازم بود اون سه سال بگذره تا بفهمیم چقدر برای هم مهمیم.»
جونگکوک آرام نگاهش کرد.
جونگکوک: «پس این بار؟»
سوآ لبخند زد.
سوآ: «این بار میمونیم.»
جونگکوک دستش را محکمتر گرفت.
در گوشهی سالن...
یک گلدان کوچک از نیلوفرهای سفید قرار داشت.
همان گلهایی که سالها قبل نماد آهنگ مشترکشان شده بودند.
گلهایی که با وجود زمستان...
دوباره شکوفه زده بودند.
درست مثل عشقشان.
آرام شروع شد.
گم شد.
سالها منتظر ماند.
اما در نهایت...
دوباره شکوفه زد. 🤍🪷
The end 🪽✨
این رمان هم به پایان رسید با تمامی خوبی ها و خوشی ها و بدی ها ...
چطور بود ؟ نظرتون ؟
- ۷۷۸
- ۰۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط