White Lotus | Part 34
White Lotus | Part 34
چند ساعت بعد...
مراسم تمام شده بود.
بیشتر مهمانها رفته بودند، اما سوآ هنوز در سالن بود.
وقتی از ساختمان خارج شد، متوجه شد جونگکوک کنار ماشینش ایستاده.
جونگکوک: «هنوز هم قهوه میخوری؟»
سوآ خندید.
سوآ: «این سؤال قراره تا آخر عمرت ادامه داشته باشه؟»
جونگکوک: «احتمالاً.»
سوآ چند لحظه نگاهش کرد.
سوآ: «پس بریم.»
چند دقیقه بعد...
همان کافهی قدیمی.
همان پنجره...
همان میز...
حتی همان صندلیهایی که سالها قبل رویشان نشسته بودند.
سوآ آرام نشست و به اطراف نگاه کرد.
سوآ: «باورم نمیشه هنوز اینجاست.»
جونگکوک: «منم هر بار از اینجا رد میشدم، یاد تو میافتادم.»
سوآ نگاهش کرد.
سوآ: «واقعاً؟»
جونگکوک: «واقعاً.»
قهوهها رسیدند.
سوآ فنجانش را برداشت.
سوآ: «بالاخره به قولمون عمل کردیم.»
جونگکوک لبخند زد.
جونگکوک: «سه سال دیرتر.»
سوآ: «ولی بالاخره شد.»
چند لحظه سکوت کردند.
این بار سکوتشان سنگین نبود.
آرام بود.
آشنا بود.
مثل اینکه هیچوقت از هم جدا نشده بودند.
جونگکوک آرام پرسید:
جونگکوک: «تو این سه سال... خوشحال بودی؟»
سوآ کمی فکر کرد.
سوآ: «آره.»
بعد نگاهش را به فنجانش دوخت.
سوآ: «ولی همیشه یه چیزی کم بود.»
جونگکوک چیزی نگفت.
سوآ سرش را بالا آورد.
سوآ: «تو چی؟»
جونگکوک لبخند خیلی کوچکی زد.
جونگکوک: «منم همینطور.»
چشمهایشان برای چند ثانیه در هم گره خورد.
جونگکوک دستش را روی میز گذاشت.
جونگکوک: «سوآ...»
سوآ: «هوم؟»
جونگکوک: «این بار نمیخوام دوباره ازت خداحافظی کنم.»
سوآ چیزی نگفت.
فقط دستش را آرام روی دست جونگکوک گذاشت.
سوآ: «منم نمیخوام.»
و برای اولین بار بعد از سه سال...
هیچکدام نترسیدند.
چند ساعت بعد...
مراسم تمام شده بود.
بیشتر مهمانها رفته بودند، اما سوآ هنوز در سالن بود.
وقتی از ساختمان خارج شد، متوجه شد جونگکوک کنار ماشینش ایستاده.
جونگکوک: «هنوز هم قهوه میخوری؟»
سوآ خندید.
سوآ: «این سؤال قراره تا آخر عمرت ادامه داشته باشه؟»
جونگکوک: «احتمالاً.»
سوآ چند لحظه نگاهش کرد.
سوآ: «پس بریم.»
چند دقیقه بعد...
همان کافهی قدیمی.
همان پنجره...
همان میز...
حتی همان صندلیهایی که سالها قبل رویشان نشسته بودند.
سوآ آرام نشست و به اطراف نگاه کرد.
سوآ: «باورم نمیشه هنوز اینجاست.»
جونگکوک: «منم هر بار از اینجا رد میشدم، یاد تو میافتادم.»
سوآ نگاهش کرد.
سوآ: «واقعاً؟»
جونگکوک: «واقعاً.»
قهوهها رسیدند.
سوآ فنجانش را برداشت.
سوآ: «بالاخره به قولمون عمل کردیم.»
جونگکوک لبخند زد.
جونگکوک: «سه سال دیرتر.»
سوآ: «ولی بالاخره شد.»
چند لحظه سکوت کردند.
این بار سکوتشان سنگین نبود.
آرام بود.
آشنا بود.
مثل اینکه هیچوقت از هم جدا نشده بودند.
جونگکوک آرام پرسید:
جونگکوک: «تو این سه سال... خوشحال بودی؟»
سوآ کمی فکر کرد.
سوآ: «آره.»
بعد نگاهش را به فنجانش دوخت.
سوآ: «ولی همیشه یه چیزی کم بود.»
جونگکوک چیزی نگفت.
سوآ سرش را بالا آورد.
سوآ: «تو چی؟»
جونگکوک لبخند خیلی کوچکی زد.
جونگکوک: «منم همینطور.»
چشمهایشان برای چند ثانیه در هم گره خورد.
جونگکوک دستش را روی میز گذاشت.
جونگکوک: «سوآ...»
سوآ: «هوم؟»
جونگکوک: «این بار نمیخوام دوباره ازت خداحافظی کنم.»
سوآ چیزی نگفت.
فقط دستش را آرام روی دست جونگکوک گذاشت.
سوآ: «منم نمیخوام.»
و برای اولین بار بعد از سه سال...
هیچکدام نترسیدند.
- ۵۰۰
- ۰۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط