White Lotus | Part 26
White Lotus | Part 26
دو روز گذشت...
سوآ هنوز تصمیمش را نگرفته بود.
قرارداد روی میز اتاقش بود و هر بار که نگاهش میکرد، احساس میکرد بین دو زندگی گیر افتاده است.
یک طرف...
رویایی که سالها برایش تلاش کرده بود.
و طرف دیگر...
چیزی که تازه داشت در زندگیاش شکل میگرفت.
عصر همان روز...
سوآ وارد سالن تمرین شد.
جونگکوک از قبل آنجا بود.
وقتی سوآ را دید، لبخند زد.
جونگکوک: «سلام.»
سوآ: «سلام.»
سوآ کیفش را کنار گذاشت.
چند لحظه سکوت کردند.
بالاخره جونگکوک پرسید:
جونگکوک: «تصمیمت رو گرفتی؟»
سوآ آرام سرش را تکان داد.
سوآ: «هنوز نه.»
جونگکوک چیزی نگفت.
سوآ ادامه داد:
سوآ: «اما فکر کنم باید برم.»
جونگکوک نگاهش را پایین انداخت.
جونگکوک: «میفهمم.»
سوآ با ناراحتی گفت:
سوآ: «نمیخوام فکر کنی برام مهم نیستی.»
جونگکوک فوراً سرش را بالا آورد.
جونگکوک: «هیچوقت همچین فکری نکردم.»
چند ثانیه نگاهشان در هم گره خورد.
سوآ آرام پرسید:
سوآ: «پس چرا اینقدر ساکتی؟»
جونگکوک لبخند تلخی زد.
جونگکوک: «چون نمیخوام چیزی بگم که باعث بشه از روی احساساتت تصمیم بگیری.»
سوآ چیزی نگفت.
جونگکوک ادامه داد:
جونگکوک: «اگه این رویاییه که سالها براش جنگیدی... برو دنبالش.»
سوآ چشمهایش را پایین انداخت.
سوآ: «حتی اگه شش ماه نبینمت؟»
جونگکوک چند لحظه سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
جونگکوک: «حتی اگه سخت باشه.»
آن شب...
سوآ قرارداد را امضا کرد.
شش ماه خارج از کره.
شش ماه دور از خانه...
و دور از جونگکوک.
اما قبل از خواب، یک پیام برای او فرستاد.
سوآ:
«قبولش کردم.»
چند دقیقه بعد...
جونگکوک:
«بهت افتخار میکنم.»
سوآ لبخند زد.
سوآ:
«ممنون که درکم کردی.»
جونگکوک چند لحظه به صفحه خیره ماند.
بعد نوشت:
جونگکوک:
«فقط یه قول بده.»
سوآ:
«چی؟»
جونگکوک:
«وقتی برگشتی... اولین قهوه رو با من بخور.»
سوآ لبخند زد.
سوآ:
«قول میدم. 🤍»
هیچکدام نمیدانستند...
این قول ساده، قرار بود سالها در ذهنشان باقی بماند.
دو روز گذشت...
سوآ هنوز تصمیمش را نگرفته بود.
قرارداد روی میز اتاقش بود و هر بار که نگاهش میکرد، احساس میکرد بین دو زندگی گیر افتاده است.
یک طرف...
رویایی که سالها برایش تلاش کرده بود.
و طرف دیگر...
چیزی که تازه داشت در زندگیاش شکل میگرفت.
عصر همان روز...
سوآ وارد سالن تمرین شد.
جونگکوک از قبل آنجا بود.
وقتی سوآ را دید، لبخند زد.
جونگکوک: «سلام.»
سوآ: «سلام.»
سوآ کیفش را کنار گذاشت.
چند لحظه سکوت کردند.
بالاخره جونگکوک پرسید:
جونگکوک: «تصمیمت رو گرفتی؟»
سوآ آرام سرش را تکان داد.
سوآ: «هنوز نه.»
جونگکوک چیزی نگفت.
سوآ ادامه داد:
سوآ: «اما فکر کنم باید برم.»
جونگکوک نگاهش را پایین انداخت.
جونگکوک: «میفهمم.»
سوآ با ناراحتی گفت:
سوآ: «نمیخوام فکر کنی برام مهم نیستی.»
جونگکوک فوراً سرش را بالا آورد.
جونگکوک: «هیچوقت همچین فکری نکردم.»
چند ثانیه نگاهشان در هم گره خورد.
سوآ آرام پرسید:
سوآ: «پس چرا اینقدر ساکتی؟»
جونگکوک لبخند تلخی زد.
جونگکوک: «چون نمیخوام چیزی بگم که باعث بشه از روی احساساتت تصمیم بگیری.»
سوآ چیزی نگفت.
جونگکوک ادامه داد:
جونگکوک: «اگه این رویاییه که سالها براش جنگیدی... برو دنبالش.»
سوآ چشمهایش را پایین انداخت.
سوآ: «حتی اگه شش ماه نبینمت؟»
جونگکوک چند لحظه سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
جونگکوک: «حتی اگه سخت باشه.»
آن شب...
سوآ قرارداد را امضا کرد.
شش ماه خارج از کره.
شش ماه دور از خانه...
و دور از جونگکوک.
اما قبل از خواب، یک پیام برای او فرستاد.
سوآ:
«قبولش کردم.»
چند دقیقه بعد...
جونگکوک:
«بهت افتخار میکنم.»
سوآ لبخند زد.
سوآ:
«ممنون که درکم کردی.»
جونگکوک چند لحظه به صفحه خیره ماند.
بعد نوشت:
جونگکوک:
«فقط یه قول بده.»
سوآ:
«چی؟»
جونگکوک:
«وقتی برگشتی... اولین قهوه رو با من بخور.»
سوآ لبخند زد.
سوآ:
«قول میدم. 🤍»
هیچکدام نمیدانستند...
این قول ساده، قرار بود سالها در ذهنشان باقی بماند.
- ۷۵۱
- ۳۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط