🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒
🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒
ραят 8 | عادت
صبح دوشنبه، ا/ت با عجله از خوابگاه بیرون زد.
امروز یک ارائهی مهم داشت و از دیشب چند بار اسلایدهایش را مرور کرده بود.
اما وقتی جلوی کلاس رسید، ناگهان ایستاد.
ـ «اوه، نه...»
فلش مموریاش نبود.
کیفش را زیر و رو کرد.
جیب کوچک کیف...
جیب بزرگ...
حتی داخل جیب کتاش را هم گشت.
هیچ خبری نبود.
ـ «من دیروز توی کتابخونه داشتمش...»
همان لحظه صدایی از پشت سرش آمد.
ـ «دنبال این میگردی؟»
ا/ت برگشت.
سوکجین فلش کوچکی را بین انگشتهایش گرفته بود.
چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
ـ «از کجا...؟»
ـ «روی میز کتابخونه جا گذاشته بودی.»
ا/ت سریع آن را گرفت.
ـ «آه...»
بعد با عجله داخل کیفش گذاشت.
ـ «ممنون.»
سوکجین سرش را تکان داد.
ـ «خواهش میکنم.»
و بدون هیچ حرف دیگری وارد کلاس شد.
ا/ت چند لحظه پشت سرش ماند.
این بار دیگر تعجب نکرد.
فقط با خودش گفت:
«بازم پیداش کرده.»
---
بعد از ارائه، ا/ت نفس راحتی کشید.
همهچیز خوب پیش رفته بود.
وقتی از کلاس بیرون آمد، دوستش کنارش راه افتاد.
ـ «عالی بود!»
ـ «واقعاً؟ من فکر کردم وسط ارائه یادم میره چی باید بگم.»
ـ «ولی نشد.»
ا/ت لبخند زد.
چند قدم جلوتر، سوکجین را دید که با چند نفر از همکلاسیها صحبت میکرد.
برای لحظهای نگاهشان به هم افتاد.
سوکجین فقط سرش را کمی تکان داد.
ا/ت هم همین کار را کرد.
نه بیشتر.
نه کمتر.
اما وقتی از کنارش رد شد، خیلی آرام گفت:
ـ «راستی... فلش رو اگه نمیآوردی، امروز نابود میشدم.»
سوکجین خندید.
ـ «پس خوب شد آوردمش.»
ا/ت هم لبخند زد.
ـ «آره.»
و رفت.
این بار تشکر دیگری نکرد.
فقط همان یک جمله برایش کافی بود.
---
ظهر، ا/ت در کافهی دانشگاه نشسته بود و مشغول خوردن ناهار بود.
دستش را داخل کیفش برد تا دستمال بردارد.
اما چیزی روی زمین افتاد.
ـ «اوه.»
خم شد تا آن را بردارد.
همان لحظه متوجه شد بند کیفش از قسمت کناری پاره شده.
ـ «جدی؟!»
کیف را بالا گرفت.
بند تقریباً داشت جدا میشد.
ـ «من با این تا خوابگاه چطوری برگردم؟»
سوکجین که پشت میز کناری نشسته بود، نگاهی به کیف انداخت.
ـ «صبر کن.»
از جایش بلند شد و به سمت ا/ت آمد.
ـ «چی کار میکنی؟»
ـ «هیچی.»
سوکجین بند را بررسی کرد.
ـ «این قسمت فقط از دوختش باز شده.»
ـ «خب؟»
ـ «یه دقیقه صبر کن.»
از کیف خودش یک گیرهی کوچک بیرون آورد و قسمت بازشده را موقتاً محکم کرد.
ا/ت با تعجب نگاه میکرد.
ـ «تو چرا گیره همراهته؟»
ـ «برای همین چیزا.»
ـ «تو واقعاً برای هر اتفاقی آمادهای؟»
ـ «نه.»
سوکجین کیف را به سمتش گرفت.
ـ «فعلاً نگهش میداره. بعداً درستش کن.»
ا/ت بند کیف را امتحان کرد.
محکم بود.
ـ «خوبه.»
چند ثانیه مکث کرد.
ـ «...مرسی.»
این بار خیلی آرامتر گفت.
سوکجین فقط گفت:
ـ «خواهش میکنم.»
و برگشت سر میز خودش.
ا/ت به پشت سرش نگاه کرد.
بعد کیفش را برداشت.
«واقعاً عجیب غریبه.»
---
عصر، وقتی کلاسها تمام شدند، ا/ت در محوطهی دانشگاه قدم میزد.
کنار باغچهای که چند روز پیش گلدان را جابهجا کرده بودند، ایستاد.
یکی از گلها کمی خم شده بود.
ا/ت آرام کنار آن نشست و برگهایش را بررسی کرد.
ـ «چرا اینطوری شدی؟»
صدای قدمهایی از پشت سرش آمد.
ـ «با گل حرف میزنی؟»
ا/ت برگشت.
ـ «به تو ربطی نداره.»
سوکجین کنار باغچه ایستاد.
ـ «باشه.»
ا/ت دوباره به گل نگاه کرد.
ـ «فکر کنم آبش کم شده.»
سوکجین به سمت شیر آب نزدیک باغچه رفت.
بطری کوچکی را پر کرد و کنار ا/ت گذاشت.
ـ «اینم آب.»
ا/ت به بطری نگاه کرد.
بعد به سوکجین.
ـ «خودت نمیخوای آبش بدی؟»
ـ «تو بیشتر از من دربارهی گلها میدونی.»
ا/ت لحظهای مکث کرد.
بطری را برداشت و آرام پای گل ریخت.
ـ «اینطوری بهتره.»
سوکجین سر تکان داد.
ـ «پس خوبه.»
چند لحظه هر دو ساکت ماندند.
ا/ت دوباره به گل نگاه کرد.
بعد خیلی معمولی گفت:
ـ «سوکجین.»
ـ «هوم؟»
ـ «اون روز که گفتی گلها رو دوست دارم...»
مکث کرد.
ـ «یادت مونده؟»
سوکجین شانه بالا انداخت.
ـ «چیز سختی برای یاد گرفتن نیست.»
ا/ت لبخند خیلی کوچکی زد.
ـ «آره...»
و دوباره به گل نگاه کرد.
این بار دیگر چیزی نگفت.
نه تشکری.
نه شوخیای.
فقط برای اولین بار، حضور سوکجین در کنار خودش برایش عجیب نبود.
انگار کمکم داشت به این عادت میکرد که هر وقت چیزی درست پیش نمیرود...
سوکجین somehow همان حوالی باشد.
و شاید همین، از تمام لطفهایش مهمتر بود.
🌷 ادامه دارد...
ραят 8 | عادت
صبح دوشنبه، ا/ت با عجله از خوابگاه بیرون زد.
امروز یک ارائهی مهم داشت و از دیشب چند بار اسلایدهایش را مرور کرده بود.
اما وقتی جلوی کلاس رسید، ناگهان ایستاد.
ـ «اوه، نه...»
فلش مموریاش نبود.
کیفش را زیر و رو کرد.
جیب کوچک کیف...
جیب بزرگ...
حتی داخل جیب کتاش را هم گشت.
هیچ خبری نبود.
ـ «من دیروز توی کتابخونه داشتمش...»
همان لحظه صدایی از پشت سرش آمد.
ـ «دنبال این میگردی؟»
ا/ت برگشت.
سوکجین فلش کوچکی را بین انگشتهایش گرفته بود.
چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
ـ «از کجا...؟»
ـ «روی میز کتابخونه جا گذاشته بودی.»
ا/ت سریع آن را گرفت.
ـ «آه...»
بعد با عجله داخل کیفش گذاشت.
ـ «ممنون.»
سوکجین سرش را تکان داد.
ـ «خواهش میکنم.»
و بدون هیچ حرف دیگری وارد کلاس شد.
ا/ت چند لحظه پشت سرش ماند.
این بار دیگر تعجب نکرد.
فقط با خودش گفت:
«بازم پیداش کرده.»
---
بعد از ارائه، ا/ت نفس راحتی کشید.
همهچیز خوب پیش رفته بود.
وقتی از کلاس بیرون آمد، دوستش کنارش راه افتاد.
ـ «عالی بود!»
ـ «واقعاً؟ من فکر کردم وسط ارائه یادم میره چی باید بگم.»
ـ «ولی نشد.»
ا/ت لبخند زد.
چند قدم جلوتر، سوکجین را دید که با چند نفر از همکلاسیها صحبت میکرد.
برای لحظهای نگاهشان به هم افتاد.
سوکجین فقط سرش را کمی تکان داد.
ا/ت هم همین کار را کرد.
نه بیشتر.
نه کمتر.
اما وقتی از کنارش رد شد، خیلی آرام گفت:
ـ «راستی... فلش رو اگه نمیآوردی، امروز نابود میشدم.»
سوکجین خندید.
ـ «پس خوب شد آوردمش.»
ا/ت هم لبخند زد.
ـ «آره.»
و رفت.
این بار تشکر دیگری نکرد.
فقط همان یک جمله برایش کافی بود.
---
ظهر، ا/ت در کافهی دانشگاه نشسته بود و مشغول خوردن ناهار بود.
دستش را داخل کیفش برد تا دستمال بردارد.
اما چیزی روی زمین افتاد.
ـ «اوه.»
خم شد تا آن را بردارد.
همان لحظه متوجه شد بند کیفش از قسمت کناری پاره شده.
ـ «جدی؟!»
کیف را بالا گرفت.
بند تقریباً داشت جدا میشد.
ـ «من با این تا خوابگاه چطوری برگردم؟»
سوکجین که پشت میز کناری نشسته بود، نگاهی به کیف انداخت.
ـ «صبر کن.»
از جایش بلند شد و به سمت ا/ت آمد.
ـ «چی کار میکنی؟»
ـ «هیچی.»
سوکجین بند را بررسی کرد.
ـ «این قسمت فقط از دوختش باز شده.»
ـ «خب؟»
ـ «یه دقیقه صبر کن.»
از کیف خودش یک گیرهی کوچک بیرون آورد و قسمت بازشده را موقتاً محکم کرد.
ا/ت با تعجب نگاه میکرد.
ـ «تو چرا گیره همراهته؟»
ـ «برای همین چیزا.»
ـ «تو واقعاً برای هر اتفاقی آمادهای؟»
ـ «نه.»
سوکجین کیف را به سمتش گرفت.
ـ «فعلاً نگهش میداره. بعداً درستش کن.»
ا/ت بند کیف را امتحان کرد.
محکم بود.
ـ «خوبه.»
چند ثانیه مکث کرد.
ـ «...مرسی.»
این بار خیلی آرامتر گفت.
سوکجین فقط گفت:
ـ «خواهش میکنم.»
و برگشت سر میز خودش.
ا/ت به پشت سرش نگاه کرد.
بعد کیفش را برداشت.
«واقعاً عجیب غریبه.»
---
عصر، وقتی کلاسها تمام شدند، ا/ت در محوطهی دانشگاه قدم میزد.
کنار باغچهای که چند روز پیش گلدان را جابهجا کرده بودند، ایستاد.
یکی از گلها کمی خم شده بود.
ا/ت آرام کنار آن نشست و برگهایش را بررسی کرد.
ـ «چرا اینطوری شدی؟»
صدای قدمهایی از پشت سرش آمد.
ـ «با گل حرف میزنی؟»
ا/ت برگشت.
ـ «به تو ربطی نداره.»
سوکجین کنار باغچه ایستاد.
ـ «باشه.»
ا/ت دوباره به گل نگاه کرد.
ـ «فکر کنم آبش کم شده.»
سوکجین به سمت شیر آب نزدیک باغچه رفت.
بطری کوچکی را پر کرد و کنار ا/ت گذاشت.
ـ «اینم آب.»
ا/ت به بطری نگاه کرد.
بعد به سوکجین.
ـ «خودت نمیخوای آبش بدی؟»
ـ «تو بیشتر از من دربارهی گلها میدونی.»
ا/ت لحظهای مکث کرد.
بطری را برداشت و آرام پای گل ریخت.
ـ «اینطوری بهتره.»
سوکجین سر تکان داد.
ـ «پس خوبه.»
چند لحظه هر دو ساکت ماندند.
ا/ت دوباره به گل نگاه کرد.
بعد خیلی معمولی گفت:
ـ «سوکجین.»
ـ «هوم؟»
ـ «اون روز که گفتی گلها رو دوست دارم...»
مکث کرد.
ـ «یادت مونده؟»
سوکجین شانه بالا انداخت.
ـ «چیز سختی برای یاد گرفتن نیست.»
ا/ت لبخند خیلی کوچکی زد.
ـ «آره...»
و دوباره به گل نگاه کرد.
این بار دیگر چیزی نگفت.
نه تشکری.
نه شوخیای.
فقط برای اولین بار، حضور سوکجین در کنار خودش برایش عجیب نبود.
انگار کمکم داشت به این عادت میکرد که هر وقت چیزی درست پیش نمیرود...
سوکجین somehow همان حوالی باشد.
و شاید همین، از تمام لطفهایش مهمتر بود.
🌷 ادامه دارد...
- ۲۰۵
- ۳۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط